تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

هر دو کودک بعد از اشغال عراق توسط نیروی های آمریکایی کشته شده اند. ولی ...

مقایسه کنید:

 

 

 

 

 

اگه عکس ها دیر باز شدن بگید که حجمشون رو کم کنم!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:37  توسط روح اله سلیمانی  | 

برید عقب تا بفهمید!!!!!

 

آیا چهره شما همانی است که در آینه می بینید؟ آیا اصلا چهره ی شما وجود خارجی دارد؟      

تاکنون فکر کرده اید که آیا واقعا وجود دارید یا حاصل تصورات یه موجود مافوق تصور هستید؟ 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:56  توسط روح اله عبدی  | 

یک روز صبح، که همراه با یک دوست در صحرا قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:

چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:42  توسط روح اله عبدی  | 

مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد. سوالات را بخوانید:

یک مسابقه مرد افکن

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 12:51  توسط حصین علی مازندرانی  | 

 

شب یلدا ،شب شعر / شب یلدا ،شب شعر، شب حافظ ، شب شور

شب یلدا ،شب سرد،شب طولانی اما بی درد / شب یلدا ،شب خرمالو،هندونه و خیار سبز

شب یلدا ،کوچیکا و بزرگا زیر یه سقف / شب یلدا ،شب آجبل ، شب فندق

شب یلدا ،شب قصه های مادربزرگ و پدربزرگ / شب یلدا ،شب انار دون کرده و گلپر و دلار سبز

شب یلدا ،شده حالا تلویزیون و دی وی دی و ... / شب یلدا ،همه از هم سوا شدن

شب یلدا ،به جای پدربزرگ و مادربزرگ / یه ور سفره کامل شده تلویزیون صفحه تخت

شب یلدا اگه بود ،شب یلدای قدیم زیرکرسی / فال حافظ مجمعه میوه و خنده و آجیل

یادش بخیر شب یلدا اگه شد ، منو بیدار نکنید

« بهزاد خداویسی »

 

یه عکس قشنگ هم گذاشتم روی http://doreh7.blogfa.com حتما ببینید. ماه ها صبر کردم تا شب یلدا شده تا اونو بذارم رو وبلاگ.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:46  توسط حامد اصفهانیان  | 

 ديشب داشتم از اتوبان رد مي شدم كناره اتوبان يه مرد كه معلوم بود ماشين بهش زده افتاده بود ...

زدم كنار تا كمكش كنم كه يهو چشمم افتد به يه گربه كه بقلش وايستاده بود.

یه دستش زخمی بود نمی تونست بذارتش زمین!گیج بود !شاید اونم تازه تصادف کرده بود!

دلم برای گیجی گربه سوخت شاید کمک میخواست ...

احتمالا خونشو گم كرده بود ...

بيچاره مامانش حتما الان خيلي نگرانشه!

وقتي جلوتر رفتم ترسيد و رفت كمي اون طرف تر بعد هم يه گربه ديگه كه فكر كنم مامانش بود رو ديد و رفت طرفش ...

فكر كنم ديگه بتونه بره خونشون ...!

نگاه كردنم فقط! حدود يه ربع طول كشيد.

منم مرد تصادف كرده رو سوار ماشينم كردم و بردم بيمارستان.

ولي نمي دونم چرا دكتر گفت به علت اينكه بيمار 15 دقيقه دير رسيده  فوت كرده!!!

 

بعضي وقتا انقدر درگير حاشيه مي شيم كه به طور کامل اصل موضوع رو فراموش مي كنيم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:35  توسط مجتبی صدیقیان  | 

عید سعید و میمون قربان مبارک

روزی چون فردا ابراهیم اسماعیلش را به امر خدا برای قربانی کردن آماده کرد اسماعیل فرزندش، همه ی عمرش، زندگانیش را.

تو نیز اسماعیلت را آماده کن.اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:59  توسط حامد اصفهانیان  | 

1- يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.
2- يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد.
3- حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.
4- خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جويي کند.
5- ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي‌خورند.
6- چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
7- پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند.
8-گربه‌‌ها مي‌توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!
9- تعداد چيني‌هايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکايي‌هايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!.
10- فيل‌ها تنها حيواناتي هستند که نمي‌توانند بپرند.
11- فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.
12- تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند.
13- اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي‌شود.
14- اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده‌ايد.
15- کوتاه‌ترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.

16-هيچ‌وقت نميتواني با چشمان باز عطسه کني.{نكني خطر داره!!!}

17- تعداد انسان‌هايي که به وسيله خر کشته مي‌شوند، از انسان‌هايي که در سانحه هوايي مي‌ميرند بيشتر است!!!
 18-چشم‌هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ‌وقت متوقف نمي‌شوند.

 

درضمن شب یلدا وعید سعید قربان بر همه مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:39  توسط علی حسامی  | 

روی شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لبتان مانند پسته خندان ،

عمرتان به بلندای شب یلدا و غمهایتان به کوتاهی روزش باد

 یلدا آمد

 

 شب یلداتون مبارک

برای آشنایی با تاریخچه ی شب یلدا ادامه مطلب را بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:32  توسط روح اله عبدی  | 

عمرتون ۱۰۰ شب یلدا 

                             دلتون قد یه دریا 

توی این شبهای سرما  

                             یادتون همیشه با ما   

 

پیشاپیش شب یلدا رو تبریک می گم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:10  توسط سید حسین سیدی  | 

هر دو به دنبال آزادی هستند. ولی ...

مقایسه کنید:

 

 

 

اگه عکس ها دیر باز شدن بگید که حجمشون رو کم کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:22  توسط روح اله سلیمانی  | 

دل در جوشش ناب عرفه ، وضو می گیرد و در صحرای تفتیده ی عرفات ،جاری می شود.آن جا که ایوان هزار نقش خداشناسی است.لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خودرا از بارش توبه ،از دست داده اند.

فردا شب قدری دیگر است فردا را به خوبی درک کنیم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:6  توسط حامد اصفهانیان  | 

آغاز كيمياگري اسلامي با اسامي مرداني همراه است كه احتمالا خود كيمياگر نبوده‌اند، اما با گذشت زمان و فرارسيدن قرن دهم ميلادي ، كيمياگران شهيري از ميان آنان برخاستند كه علاوه بر تفكراتشان ، نوشتارهاي كاملا جديد و نويني خلق كردند.

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:51  توسط روح اله عبدی  | 

ممد فرنگيزخانم اينا با آن كت و شلوار مسخره‌اش مي‌خواهد بزرگ‌ترين پاستيل دنيا را داشته باشد. چنگيز دوست دارد در آينده دكتري، مهندسي يا چيز به درد بخور ديگري بشود. صمد آرزو مي‌كند برود دريا كه شمال را از نزديك ببيند و هر كس يك چيزي و يك آرزويي.

آقاي معلم مي‌گويد: «حالا كودك فهيم انشايش را براي ما بخواند.»

من پاي تخته مي‌روم. آقاي معلم مي‌گويد: «من فكر مي‌كنم كودك فهيم با داشتن اين پدر قهرمان و عقشولي كه همه آرزوي داشتن آن را دارند و ازبس شجاع مي‌باشد، از هيچ كس نمي‌ترسد و اين‌قدر چيزهاي خوب و كارهاي خوب دوست مي‌دارد در حالي كه كارهاي بد دوست نمي‌دارد و اينها، هيچ آرزويي نداشته باشد.» همه بچه‌ها مثل بز سر تكان مي‌دهند و آن را تأييد مي‌نمايند. من لبخند مهرباني مي‌زنم كه يعني پوزخند. و انشاي خود را آغاز مي‌نمايم:

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:39  توسط حصین علی مازندرانی  | 

روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند.
در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:

اين سفر را چگونه ديدي؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!
پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟
پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.
و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟

پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست.
زبان پدر بند آمده بود.
در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:49  توسط حامد اصفهانیان  | 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 14:28  توسط حصین علی مازندرانی  | 

داستان فوق العاده ای است. زیبا ، جذاب ، ساده ، قابل فهم برای همه و قدرت مند در انتقال مفهوم مورد نظر. نویسنده به زیبایی و با استفاده از زبانی طنز ، کشورش را به نقد می کشد. داستان به شیوه ای نوشته شده که مخاطب را مجبور به همراهی می کند. هرچند تا میانه های داستان نمی توان به خوبی هدف نویسنده را فهمید. در واقع در بخش اول ، نویسنده مخاطب را با نحوه نگارش متن ، خصوصیات و روحیات شخصیت ها و محیطی که داستان در آن اتفاق میفتد آشنا کرده و زیاد به انتقال مفهوم مورد نظرش توجه نمی کند. البته ...

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:36  توسط روح اله سلیمانی  | 

سلام.

اگه بغل وبلاگ پایین بچه های فعال رو نگاه کنین میبینین که آرشیو موضوعی هم اضافه شده.

 

۱- اگه رو تعداد و عنوان و ... موضوعات نظری دارین و یا پیشنهادی برای اضافه یا کم کردن موضوعات دارین بگین.

۲- از این به بعد وقتی میخواین پست جدید بذارین پایین همون صفحه ارسال مطلب جدید موضوع مطلبتون رو هم از لیست موجود انتخاب کنین. بهتره شبیه ترین موضوع به مطلبتون رو انتخاب کنین.

۳- تمام پست های قبلی رو هم خودم دسته بندی کردم و تو موضوع مربوطش قرار دادم. به اونا دیگه کاری نداشته باشین.

 

خواهش میکنم هر نظری دارین (مثل سین شین) بگین و کمک کنین که وبلاگ بهتری داشته باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:44  توسط روح اله سلیمانی  | 

موضوعات زیر رو برای مطالب در نظر گرفتم. اگه نظری راجع به تغییر نام و یا اضافه و کم کردن موضوع دارید حتما بگید.

 

۱- علم و فناوری

۲- جامعه و سیاست

۳- فرهنگ و هنر

۴- دین و اعتقاد

۵- داستان کوتاه

۶- طنز اجتماعی

۷- خاطرات شخصی

 

اگه مطلبی تو وبلاگ هست و یا شما مطلبی میخواین بذارین که تو یکی از این موضوع ها قرار نمیگیره حتما بگین و اگه تونستین یه موضوع هم برای اضافه شدن به لیست بگین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:42  توسط روح اله سلیمانی  | 

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا تو بتوانی این آرزو را تحقق بخشی...

< پائولو کوئلیو >

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:29  توسط روح اله سلیمانی  | 

حمید جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:55  توسط حصین علی مازندرانی  | 

خواهرم می‌گوید: «امروز ما در یک زمان برهه‌ای خاص می‌باشیم.» من نمی‌دانم زمان برهه‌ای خاص چه می‌باشد، ولی می‌دانم که ما زرت و زرت در آن می‌باشیم. امروز قرار می‌باشد تا بابایم در «مجمع عمومی ساختمان» برای همسایه‌ها سخنرانی نماید و مثل این‌که آن یعنی مهم می‌باشد.

مادربزرگ مهربان و گردالویم یکی از مخالفان آن می‌باشد. او به بابایم که جلوی آیینه خودش را مرتب می‌کند، می‌گوید: «آیا تو دارای حرف جدیدی برای همساده‌ها می‌باشی؟»

بابایم می‌گوید: «بلی.» مادربزرگم می‌گوید: «آن چه می‌باشد؟»

بابایم می‌گوید: «این‌که ساختمان آباد شود و باغچه پر از گل‌های قشنگ و درختان سبز بوده که هیچ وقت خراب نمی‌شوند و سونا و استخر و جک...جکو...جاکوز (من نفهمیدم انگار بابایم فحش بد داد) برای ساختمان باشد و همه با هم مهربان باشیم در حالی که همه به هم سلام نمایند و توی پارکینگ دود نکنیم و نظافت ساختمان و این‌که همه هر روز در خانه هم را بزنند و قربان صدقه هم بروند و هی شله‌زرد به هم بدهیم که نذری باشد و در ظرف خالی آن شکلات باشد و چقدر همه چی خوب و صفا.»

آب از چک و چانه خواهرم راه افتاده و غرق در این همه کمالات بابایم می‌باشد. او می‌گوید: «تو عقشولی همه ساختمانی بابای کودک فهیم.» اما مادربزرگم می‌گوید: «ببندد دهنت رو.» و به بابایم ادامه می‌دهد: «تو اگر خیلی پهلوان و عقشولی و بلد می‌باشی، اول به خانواده خودت رسیدگی بنما که ما گوشت و مرغ و ماهی که هیچی، برنج و رب و روغن که هیچی، میوه و آجیل و خوراکی که هیچی، لباس و وسایل خانه که هیچی، نان و پنیر هم که هیچی و کلاً که هیچی. بعد هم این‌که گل گلدان‌ها پوسیده، شیرآب چکه می‌کند، گاز نشتی دارد، لامپ سوخته و پس فردا این دزد می‌شود.» و من را نشان می‌دهد. بابایم می‌گوید: «غلط می‌کند.» و یک عدد پس‌گردنی به من می‌زند. من نمی‌دانم چرا در خانواده ما همه اختلافاتشان را با پس گردن من حل می‌نمایند.

بابایم به حمام می‌رود و از آنجا داد می‌زند: «این قرتی‌بازی‌ها مال همسایه‌ها بوده، در حالی که من برای این کارهای فنقلی عقشولی خانواده نمی‌باشم و چشم یک ساختمان به من می‌باشد.» و در را می‌کوبد.

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 17:38  توسط حصین علی مازندرانی  | 

 در مراسم بدرقه دکتر محمود احمدی نژاد به امارات متحده عربی تعدادی از وزرا،معاون اول رییس جمهور و آیت الله محمدی گلپایگانی حضور داشتند.اما در این مراسم بدرقه اتفاقاتی جالب و مکالمه هایی شنیدنی روی داد که دانستن آنها خالی از لطف نیست.

 

میکروفون ها جلوی رییس جمهوری چیده شده بود اما پیش از آنکه احمدی نژاد در خصوص اهداف سفرش به خبرنگاران توضیح دهد، در حالی که دستش را به صورت در گوشی حرف زدن مقابل دهانش گرفت بود رو به متکی کرد و گفت:(جملات دقیقا به همان شکلی نوشته شده اند که در مکالمه میان آنها آورده شده)   

 

احمدی نژاد : رییس امارات اسمش شیخ بن راشد...!؟

متکی: شیخ خلیفه

احمدی نژاد:شیخ خلیفه بن راشد؟

متکی با کمی درنگ و تامل : شیخ خلیفه بن زاید.همون شیخ خلیفه بگید متوجه می شوند.

 

 

 

 

 

بعد از این سخنان متکی که بر صندلی سمت راست رییس جمهور نشسته بود جای خودش را به آیت الله محمدی گلپایگانی می دهد. پس از مستقر شدن گلپایگانی چند کلمه ای هم بین وی و احمدی نژاد رد و بدل می شود .

احمدی نژاد : خاطرتان هست آن شب که به عربستان می رفتیم،قران باز کردیم چه آمد؟

گلپایگانی : آیه اش نه یادم نمی آید!

 

 

احمدی نژاد : وما ارسلناک الا مبشراً و نذیرا . صبح می خواستیم بیاییم دوباره باز کردیم همین آمد.

گلپایگانی: خوب همین هم هست.جایگاه شما و شان شما همین است !!

احمدی نژاد: خوب نه جمهوری اسلامی همینه.

 

نکته۱-احمدی نژاد پیش از ترک تهران دقیقا به حرف متکی گوش داد و گفت: ما به دعوت جناب شیخ خلیفه رییس امارات متحده عربی به آنجا سفر می کنیم. اسم کامل رییس امارات متحده عربی شیخ خلیفه بن زاید آل نهیان است.

 

نکته ۲- شاید اگر شیخ خلیفه می دانست که احمدی نژاد نام او را نمی داند مراسم استقبال از احمدی نژاد به شکل دیگری اتفاق می افتاد .

 

نکته ۳- فیلم مراسم بدرقه و سخنان و مکالماتی که در بالا به آنها اشاره شد موجود است   .

 

نکته ۴- این فقط یک نقد است!!!

 

نکته ۵- نظر یادتون نره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:54  توسط علی غروی  | 

آيا نسخه دومي از شما ، يك رونوشت از خود شما وجوددارد كه همين الان مشغول خواندن اين مقاله باشد؟

آيا شخصي ديگر با اينكه شما نيست، روي سياره اي به نام زمين با كوه هاي مه گرفته ، مزارع حاصل خيز و شهرهاي بي در و پيكر در منظومه خورشيدي كه هشت سياره ديگر نيز دارد، زندگي مي كند؟

آيا زندگي اين شخص از هر لحاظ درست عين زندگي شما بوده است؟


اگر جوابتان مثبت است ، شايد در اين لحظه او تصميم بگيرد اين مقاله را تا همين جا رها كند در حالي كه شما به خواندن مقاله تا انتها ادامه خواهيد داد.
برای اینکه بفهمید شما کدام یکی از خودتون هستید ادامه مطلب رو بخونید....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:5  توسط روح اله عبدی  | 

هر چی منتظر موندم کسی مطلب علمی نذاشت مجبور شدم خودم دست به کار شم:

 

يك محقق ايراني در دانشگاه پنسيلوانيا به كمك يكي از همكارانش ، نشان داده است كه مي توان با استفاده از پرتوهاي پلاسمايي اجسام را نامريي كرد.

ايده نامريي كردن اجسام تا چندي پيش تنها در سطح داستانهاي تخيلي علمي نظير «مرد نامريي» ، «چ جي ولز» مطرح بود اما «نادر انقطاع» و «آندرآ آلو» از دانشگاه پنسيلوانيا شيوه اي را پيشنهاد كرده اند كه با استفاده از آن مي توان با فناوريهاي موجود، اجسام را تا حد زيادي غير قابل رويت ساخت .

به اعتقاد فيزيكدان اين روش كاربردهاي متعددي در فناوري هاي نظامي مربوط به مخفي كردن و استتار اجسام خواهد داشت . در گذشته گروههايي از فيزيكدانان كوشيده بودند با روش موسوم به «روش آفتاب پرست» به استتار اشيا و اجسام دست يابند.

محققان دانشگاه توكيو نيز بر روي نوعي پارچه تحقيق مي كنند كه بر همين مبنا عمل استتار را انجام مي دهد: در داخل اين پارچه دانه هايي نظير رشته تسبيح كار گذارده شده كه مي تواند صحنه اي را كه برروي آن تابانده مي شود منعكس سازد و جسمي را كه اين پارچه بر آن پوشانده شده نظير بدن آفتاب پرست به رنگ محيط درآورد و به اين ترتيب آن را نامريي سازد.

محقق ايراني و همكارش با انجام محاسباتي نشان داده اند اجسام كروي يا استوانه اي كه با اين قبيل سپرها پوشيده شوند، عملا نور بسيار كمي از خود بازمي تابند. در عمل زماني كه اين اجسام در معرض نور مريي قرار داده مي شوند، نوري كه از آنها به چشم مي رسد آنقدر اندك است كه عملا ديده نمي شوند.

يك محدوديت اين فناوري آن است كه هر سپر مخصوص تنها براي يك طول موج خاص كار مي كند و به عنوان مثال جسمي كه در زير نور قرمز غيرقابل رويت شده اگر تحت پرتوهاي به رنگ سبز يا آبي قرار گيرد قابل مشاهده خواهد بود. نكته ديگر آنكه سپر نامريي كننده زماني عمل مي كند كه طول موج با تابيده شده نزديك ابعاد خود جسم باشد. به اين ترتيب در مورد نور مريي، از اين سپر تنها براي مخفي كردن اجسام ميكروسكوپي مي توان استفاده به عمل آورد. اجسام بزرگتر تنها هنگامي از ديد پنهان مي شوند كه پرتوهاي با طول موج بلندتر به آنها تابيده شود. بنابراين با اين فناوري نمي توان افراد يا خودروها را نامريي كرد.

اما انقطاع معتقد است كه از اين فناوري مي توان در زمينه هاي ديگر نظير توليد موادي كه از برق زدن و درخشش اجسام جلوگيري مي كنند استفاده به عمل آورد. اين سپرها همچنين مي توانند مانع از تاثير نامطلوب نوري شوند كه از اجسام ريز پراكنده مي شود و به اين ترتيب مي توانند بازده ميكروسكوپها را افزايش دهند. يك كاربرد ديگر اين روش نامريي كردن ماهواره ها در فضا است.

به نقل از سي پي اچ تئوري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:59  توسط روح اله عبدی  | 

"اتوبوس شب" در آبان ماه سال جاری برنده جایزه بهترین فیلم از جشنواره پاسینیک (آسیا و اقیانوسیه) شده است.
خسرو شکیبایی، محمدرضا فروتن ، مهرداد صديقيان و الناز شاکردوست از جمله بازیگران این فیلم هستند.
داستان "اتوبوس شب" که به صورت گروهی و با همکاری شش نویسنده به رشته تحریر در آمده است، روایت اسرای عراقی است که توسط دو بسیجی و راننده اتوبوس از مرز ایران عبور داده تا به اردوگاه آنان تحویل داده شوند. در طی مسیر درگیری های میان آنان اتفاق می افتد و ...
اتوبوس شب در جشن خانه سینما نیز چندین جایزه را از آن خود کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:3  توسط مجتبی صدیقیان  | 

 

گويند اسكندرقبل از مرگ وصيّت كرد هنگام دفن كردن من دست راست مرا بيرون ازخاك بگذاريد ،پرسيدند چرا،گفت ميخواهم تمام دنيا بدانند كه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالي از دنيا رفت.

دستهامان را پر کنیم از اموال فرا دنیوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:35  توسط حامد اصفهانیان  | 

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.

 

از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است.

 

گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.

 

از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي.

 

از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.

 

از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم او را دوست بدارم.
خدا فرمود: خوبه ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:53  توسط مجتبی صدیقیان  | 

می دونم کتابش کمی قدیمیه ولی چون خودم ازش خوشم اومد معرفی کردم.

 

روی ماه خداوند را ببوس، نوشته ی مصطفی مستور

 

شخصیت های این داستان همه جوان و اغلب دانشجو هستند. شخصیت اصلی داستان یونس نام دارد و بیشترِ داستان حول او و دغدغه ها و اینسو-آنسو شدن هایش می گردد. دیگر شخصیت های داستان یکی نامزد یونس است: سایه؛ یکی دوست دوران مدرسه ی اوست که چندین سال در ایران نبوده و با بازگشتن هموست که داستان آغاز می شود: مهرداد؛ دیگری علی است دوست دیگرِ همکلاسی یونس؛ و چند شخصیت فرعیِ دیگر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:38  توسط مجتبی صدیقیان  | 

آسمان تكراري ... ماه تكراري ... فصل ها تكراري ...

چقدر به اينها نگاه كنم ...

چقدر ببويم ...

چقدر بشنوم ...

چقدر لمس كنم ...

چقدر بچشم ...

چقدر تكراري !!

 

واي بر ما ... بر ما كه اسير تكرار بيهوده ي طبيعتي شديم كه بخاطر ما انسانها خلق شد.

واي بر ما كه روزي ماه را از ياد خواهيم برد وآسمان بالاي سرمان را ...

و همه ي ستارگانش را نيز ...

اينطور كه پيش مي رود ... حتما از ياد خواهيم برد ...

همانگونه كه امروز از ياد برده ايم ...

گريه هاي دخترك كبريت فروش را

و دستهاي كرخت شده ي مردي كه گناهش مردانگي است !

و چشم هاي حيا ، كه ما را به سوي خويش مي خواند ...

و نوازش پدرانه ي مادر دو فرزند يتيم ...

 

نه ... هيچ كدام از اينها نه ...

همين كه عشق را از ياد برده ايم ... كافيست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:21  توسط مجتبی صدیقیان  | 

انا نالله و انا الیه راجعون

پدر بزرگوار مهدی خوانساری به ملکوت اعلا پیوست

با خبر شدیم که این پدر بزرگوار چند روزه پیش دعوت حق را لبیک گفته و به سوی او بازگردیده.

از طرف همه دوره هفتی ها این مصیبت وارده را به آقا مهدی و خانواده ی محترمشان تسلیت عرض می نماییم و از خداوند متعال مسئلت داریم که رحمت و مغفرت خود  را در این ماه عزیز بر این پدر سفر کرده  نازل گرداند.

مراسم هفت این پدر سفر کرده از ساعت ۱۵ الی ۳۰/۱۶ روز  ۴ شنبه مورخ ۲۸/۹/۱۳۸۶ در مسجد سپهسالار حسین واقع در خیابان فرجام چهارراه ولی عصر خیابان محمد باقری برگزار می گردد.

از همه عزیزان دعوت به عمل می آید برای شادی روح او و تسلای خانواده این عزیز در این مراسم شرکت نمایند.

برای این عزیز از دست رفته فاتحه ای قرائت فرمایید.

 به دوستان خود خبر دهید

مرجع وبلاگ http://www.doreh7.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:20  توسط حامد اصفهانیان  | 

سلام. چند روز قبل از ديروز يك چيزهايي شد كه من خيلي درد دلم آمد و امروز آن را به شما مي‌گويم.

چند روز قبل از ديروز

بابايم در حالي كه جوراب شيشه‌اي سفيد، شلوار مشكي، پيراهن و كاپشن پوشيده، همه ما را در اتاق‌ هال جمع مي‌كند تا براي ما صحبت نمايد. مادربزرگ گردالويم مي‌گويد: «چرا توي خانه كاپشن پوشيده‌اي مادر؟» بابايم در حالي كه اخم كرده، مي‌گويد: «براي اين‌كه دوست ندارم مثل باباي ممد فرنگيزخانم اينا. كت بپوشم.» من نمي‌دانم اين داراي چه ربطي به آن مي‌باشد، ولي مي‌گويم: «باباي مهربانم، شلوار مشكي با جوراب سفيد شيشه‌اي بدن‌نما سِت نمي‌باشد.» بابايم مي‌گويد: «آخه جوراب صورتي شيشه‌اي‌ام كثيف مي‌باشد.»

آدم نمي‌داند خجالتش را كجاي دلش بگذارد. خواهرم مي‌گويد: «لذت مي‌بريد كه پدر چه پاسخگو مي‌باشد؟» ما بيشتر لذت مي‌بريم كه خواهر چه پاچه‌خار مي‌باشد.»

بابايم بعد از آن‌كه نيم ساعت درباره مزاياي اخلاقي خودش و اين كه نيكبخت «چپ» پا بوده در حالي كه او «راست» پا مي‌باشد و گلزار بي‌خودي خوشگل بوده، در عوض او نمي‌باشد، براي ما صحبت مي‌كند: «از آنجايي كه من پدر خانواده مي‌باشم، مي‌خواهم قوانين جديد خانه را كه براي بهبودي خانه و آسايش همه و خوبي و خوشي و نكردن كارهاي بد و اينها مي‌باشد بيان نمايم.»

بابايم يك عدد آرغ مي‌زند و ادامه مي‌دهد: «اول اين‌كه از اين به بعد، كودك و خواهرش ديگر اتاق ندارند و اعضاي خانواده به صورت همگي در هال مي‌خوابند.» او با ديدن چشمان از حدقه گرد شده ما توضيح مي‌دهد: «يكي از مهم‌ترين چيزهاي خانواده داشتن اتاق و سرپناه به صورت عادلانه مي‌باشد. ما به اندازه همه در اين خانه اتاق نداريم و پول هم نداريم كه خانه بزرگ‌تر بخريم و عرضه هم نداريم كه پول دربياوريم. پس از آنجايي كه نمي‌توانيم همه به يك اندازه اتاق داشته باشند، همه بايد به يك اندازه اتاق نداشته باشند.» مادربزرگم مي‌گويد: «وا» من مي‌گويم: «من وسط مي‌خوابم، چون از سوسك مي‌ترسم» اما خواهرم كه از خوشحالي در پوستش جا نمي‌شود، شعار مي‌دهد: «باباي كودك فهيم، دشمن هر پول و حليم.»             ...ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 1:26  توسط حصین علی مازندرانی  | 

سلام. اینو حتما بخونین و نظرتون رو بگین.

 

این قدم ها چیزهایی که من برای بهتر شدن وبلاگ به ذهنم میرسه. پس گیر ندین. حالا هم یه چیز جدید به فکرم رسیده که اگه موافق باشید اجراش میکنیم. فقط خواهش میکنم نظرتون رو (با دلیل باشه بهتره. بدون دلیل هم اشکالی نداره!) بگین.

 

فکر میکنم با توجه به اینکه مطالب وبلاگ کم کم داره زیاد میشه (این پست ۴۳ امین پسته!) و تقریبا موضوع هر کدوم از مطالب هم معلومه بد نباشه که برای منظم تر شدن وبلاگ موضوعات مختلف رو دسته بندی کنیم و هر کس که مطلبش رو مینویسه مشخص کنه که موضوعش چیه. اینطوری مطالب وبلاگمون به صورت موضوعی هم آرشیو میشن. کاری هم نداره (برای دوستان احتمالا ناآشنا)! فقط شما وقتی میخواین پست جدید بذارین از لیست موجود موضوع مطلبتون رو انتخاب میکنین. موضوعاتی که به ذهن من میرسه ایناست. اگه شما هم نظری راجع به تغییر یا حذف یا اضافه کردن موضوع ها دارین حتما بگین:

 

۱- علم و فناوری : هر مطلب علمی تو این دسته قرار میگیره.

۲- ادب و هنر : اعم از قطعه ادبی یا عکس یا ... زیبا و یا بررسی موضوعی خاص از دید هنر.

۳- سیاست و فرهنگ : مشخصه دیگه. چون فکر کردم خیلی به هم نزدیکن با هم گذاشتمشون.

۴- خاطرات شخصی : از این تابلو تر نمیتونم بگم!

 

چون هنوز مطالب خیلی زیاد نشدن و تا الان فقط تو موضوعات بالا مطلب داشتیم. اینا رو انتخاب کردم. اگه نظری دارین حتما بگین عوضش میکنم.

 

راستی قالب رو هم به پیشنهاد دو تا از دوستان (مخصوصا حصین جان!) عوض کردم و چون قالب به درد بخور نداشتم مال وبلاگ خودم رو گذاشتم. اگه سرعت نمایش وبلاگ کم شده یا قالب زشتیه یا هر مشکل دیگه ... حتما بگین.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:23  توسط روح اله سلیمانی  | 

بعد از چند مطلبي كه نوشتم و روي اين وبلاگ پست كردم و به مذاق بعضي ها خوش نيامد؛ يه چند وقتي ميشه كه مطلبي پست نكردم. اونم به خاطر اين بود كه ترسيدم علاوه بر اتهام غرض ورزي به اتهام اقدامات تروريستي در سطح بين المللي توسط سربازان گمنام (شايدم خوش نام) دوره هفتم دستگير بشم. حالا هم كه اين مطلب را نوشتم و پست كردم بخاطر اينكه بگم من سنگر خودم را حفظ كردم و الان هم مشغول تنظيم چند مطلب جديد هستم كه شما مي توانيد ازطريق همين وبلاگ آنها را مطالعه بفرماييد و مورد نقد قرار دهيد!!

گرچه در وبلاگ خودم تا حالا كسي مرا به غرض وزري متهم نكرده (انکار هم نمیکنم که خالي از كنايات سياسي بوده) ولي خوشحالم كه  با نقدي جديد مواجه شده ام و اين موجب بهتر شدن مطالب من است.    

                                                                                                            

 

                                                                                                             متشكرم!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:39  توسط علی غروی  | 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام  آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:12  توسط حامد اصفهانیان  | 

 من و سایر همسالانم با تمام فرق هایی که داریم ، همگی در یک صفت ، در یک نام و در یک لقب مشترکیم: «نسل سومی». لقبی که امروز مترادف است با نسلی عنان گسیخته ، بی هویت ، نسلی که فقط می خواهد متفاوت باشد ، نسلی که نیاز به تزریق روحیه و هویت دارد ، و نسلی که اگر همین روال فعلی را حفظ کند ، باید بر آینده این کشور و حفظ حماسه و ارزش های انقلاب که نسل اول آفرید و دفاع مقدس که نسل دوم با آن تفکر شیعی را به جهان شناساند ، فاتحه خواند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 15:41  توسط روح اله سلیمانی  | 

معشوق من!

شب فراق عاشقان بي دل كي به پايان خواهد رسيد و غروب غيبت و صبح حضورت كي خواهد دميد و چه وقت آفتاب جمالت پروانه هاي شيدا را به زيارت نور خواهد برد؟

اي سوار سبز سحر ! عطر سپيده از گريبانت كي خواهد چكيد و طنين يا لثارات الحسين تو را كي خواهيم شنيد؟

اي شكوه زندگي! بيا كه بي تو بهارمان پاييز و سرودمان لبريز و آسمان دلمان غم انگيز است .

بيا كه بي تو دلم پژمرد!

این جمعه هم گذشت بازم نیومدی ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:59  توسط مجتبی صدیقیان  | 

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....

استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:4  توسط روح اله عبدی  | 

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:0  توسط حامد اصفهانیان  | 


پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:27  توسط حامد اصفهانیان  | 

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

   مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

   مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

   مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:42  توسط روح اله عبدی  | 

به عنوانه اولین پستم:

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:30  توسط روح اله عبدی  | 

مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:51  توسط روح اله سلیمانی  | 

روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !


چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:49  توسط روح اله سلیمانی  | 

امروز برای اولین بار حالت سر خوشی بهم دست.

سه شنبه و سرخوشی !؟ اونم روزی که تا ۷ شب باید کلاس بری!

امروز من از استقرا این را نتیجه گرفتم که بعضی ها که دوستشون داری میرن و باعث فراهم شدن بعضی از سرخوشی ها می شن و بعضی ها که اصلا دوستشون نداری میان و باعث فراهم شدن همون سرخوشی ها می شن.

امروز در آستانه  اربعین قیصر بود و استاد ادبیاتم هفته پیش گفته بود که هیچ کدوم از جلسه هایی که برا قیصر برگزار شده بود رو نرفته و دیگه این سه شنبه رو نمیاد.این از کلاس ادبیات .کلاس زبان ساعت ۲ تا ۳ و نیم بود این دقیقا مصادف شده با تشریف فرمایی خاتمی به سالن چمران.کلاس ما هم پشت سالن بود اما توی راهرو چه بلبشویی بود کلی دانشجو که معلوم نبود از کجا اومدن کل راهرو رو گرفته بودن.بالاخره به هر زوری بود ازشون رد شدم و یه دفه دیدم که بروبچ کلاس زبان جمشون جمه و بو بردم که بله می خوان بپی چونن .اما به مشکل وجود داشت استادمون یه کمی عصبیه .استاد رو دیدیم که داره می ره سره کلاس بروبچ دو دسته شدیم یه دسته می گفتن بریم ازش اجازه بگیریم و دسته دیگه می گفت بدون هماهنگی بپی چونیم من به دسته اول ملحق شدم و رفتیم سر کلاس استاد .حضور غیاب کرد و بچه ها گفتن که استاد آقای فلانی اومده می خوایم برین به حرفاش گوش کنیم (دریغ از اینکه دو تا سالن پر شده بود).استاد هم گفت مثل آدم می آمدید می گفتید می خوایم برین من هم می گفتم برین خلاصه تکالیفمون رو گفت و تعطیلمون کرد و این طور شد که  نتیجه بالا  گرفتم.

نکته ۱:اون تجمع کننده هایی که اومده بودن (تحکیم وحدتی ها)دوباره اومدن و با خواندن دوباره یار دبستانی من خواستار آزادی همکلاسی هاشان شدن اما فکر کنم نتونستن برن تو سالن چمران تا یار دیرینه خود را ببینن.

نکته ۲:کاش این جلسه رو یه روزی دیگه می ذاشتن چون امروز روز شهادت بود و بعضی از حرمت ها امروز زیر پا گذاشته شد.خدا کنه از قصد نباشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:49  توسط حامد اصفهانیان  | 

به یاد داری شاعر آثار در کوچه های آفتاب، تنفس صبح ،آینه های ناگهان ،ظهر روز دهم ،مثل چشمه مثل رود و به قول پرستو را .

یادت می آید که همین چند ماه پیش زور می زدی که این آثار را حفظ کنی وترجمه و آرایه های شعر آفتاب پنهانی آن شاعر را به خاطر بسپاری

اصلا شعر  آفتاب پنهانی او را به یاد می آوری ؟

طلوع می کند ان افتاب پنهانی/ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی(استعاره)

دوباره پلک دلم می پرد٬ نشانه چیست؟/شنیده ام که می اید کسی به میهمانی(کنایه)

کسی که سبز تر است از هزار بهار/کسی٬شگفت کسی٬انچنان که می دانی(تشبیه)

کسی که نقطه اغاز هر چه پرواز است/تویی که در سفر عشق خط پایانی(تضاد)

تویی بهانه ان ابر ها که می گریند/بیا که صاف شود این هوای بارانی(حسن تعلیل)

تو از حوالی اقلیم هر کجا اباد/بیا که می رود این شهر رو به ویرانی(تضاد)

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق/بیا که یاد تو ارامشی است طوفانی(پارادکس)

شعر دیگری از او بخوانیم:

سه شنبه؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه؛
چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ
سه شنبه؛ خدا کوه را آفرید

او نالان است از سه شنبه چرا که بدترین روزهای خود را در این روز سپری کرده.به گفته خودش در این روز مرگ تدریجی را تجربه می کرده.آری منطورش دیالیز بود.او سه شنبه ها دیالیز می کرد.وشاید هم منتظر سه شنبه ای بوده که مرگش فرا می رسد.چهل روز پیش این سه شنبه فرا رسید و قیصر را با خود برد.

و باید گفت او به راستی کوه بود در این دوران.

در آستانه اربعینش  فاتحه ای برایش بفرستید.

در ادامه مطلب شعر دیگری از او گذاشتم حیفم آمد که نزارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:19  توسط حامد اصفهانیان  | 

عکس در دانشگاه تهران

نـــــظرتــــون چیــــــــــــــه؟!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:36  توسط حصین علی مازندرانی  | 

 

شهادت امام محمد تقی علیه السلام را به همه شما تسلیت عرض می نمایم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 6:40  توسط حامد اصفهانیان  | 

پس ازکودتای 28 مرداد 1332 آمریکا توانسته بود پایه های استعمار نوین خویش را بیش ازپیش در ایران بگسترد و همین امر خشمی گسترده را در میان مردم زجر کشیده ایران رقم می زد . نیکسون معاون رییس جمهورآمریکا درسال 1332راهی ایران شد تا نتیجه سرمایه گذاری بیست و یک میلیون دلاری سیا را ( هزینه ای که صرف کودتا در ایران شد ) در ایران ببیند . 

اما دانشجویان آگاه ایران با دریافت این خبر تظاهرات خود را ابتدا با عنوان اعتراض به ورود دنیس رایت، کاردار جدید سفارت انگلستان در ایران از روز چهاردهم آذر آغاز کردند. در روز پانزدهم آذر تظاهرات به خارج دانشگاه کشیده شد و طی آن شماری از دانشجویان در درگیری با ماموران انتظامی دچار آسیب دیدگی جسمی شدند. در صبح روز شانزدهم آذر ماه 1332 ه ش گارد شاهنشاهی وارد دانشگاه تهران شد تا  تظاهرات دانشجویان را سرکوب نماید. در این میان ماموران گارد شاهنشاهی با وورد به دانشکده فنی دانشگاه تهران و به منظور زهر چشم گرفتن از سایر دانشجویان سه تن از دانشجویان به نامهای مصطفی بزرگ نیا، مهدی شریعت رضوی و احمد قندچی را به شهادت رساند. فردای آن روز البته در جو خفقان و وحشتی که رژیم ساخته بود ، نیکسون وارد دانشگاه تهران شد و رژیم  پهلوی در دهن کجی به خواسته های دانشجویان به وی دکتری افتخاری حقوق اهدا کرد .

شانزدهم آذر ریشه در مبارزه دیرپای دانشجویان مسلمان و متعهد علیه سلطه استکباری آمریکا داشته و این نشانگر آنست که دانشجویان فهیم در دوران ستم شاهی از هیچ تلاش و مجاهدتی فروگذار نکرده اند. همه ساله چنین روزی به یاد شهیدان استکبارستیز آن روزگار به عنوان روز دانشجو در ایران گرامی داشته می شود .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:16  توسط حامد اصفهانیان  | 

قوطی‌های خالی کمپوت و کنسروی که در مسیر تردد دشمن می‌ریختند و معبرهای نفوذی را به این ترتیب به روی آن‌ها سد می‌کردند؛ به این معنی که با ایجاد سر و صدای ناشی از برخورد با این قوطی‌ها بچه‌ها می‌توانستند از آمد و رفت دشمن در این نقاط مطلع بشوند

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:1  توسط علی حسامی  | 

مطالب قدیمی‌تر