تو را یکدم زفردایم جدا نیست اگر دانم که فردا را جدایی ست
خدا خود بهتر از هر کس بداند دگر جانی در این خاک تنم نیست
جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم
تو را یکدم زفردایم جدا نیست اگر دانم که فردا را جدایی ست
خدا خود بهتر از هر کس بداند دگر جانی در این خاک تنم نیست
* آيا مي دانستيد كه قد انسان تا ۲۰، ۲۵ و گاهاً تا ۴۰ سالگي بلند مي شود و از چهل سالگي به بعد قد انسان هر دو سال حدود شش ميلي متر كوتاه مي شود.
* آيا مي دانستيد كه ناخنهاي دست چهار برابر سريعتر از ناخن هاي پا رشد مي كنند.
* آيا مي دانستيد كه دهان انسان روزانه يك ليتر بزاق توليد مي كند.
* آيا مي دانستيد كه مغز شما وقتي خواب هستيد فعاليتش بيشتر از وقتي است كه در حال تماشاي تلويزيون هستيد.
* آيا مي دانستيد كه مغولستان بزرگترين كشور جهان است كه به دريا و اقيانوس راه ندارد.
* آيا مي دانستيد كه ملكه موريانه پنجاه بار بزرگتر از جفت مذكر خود مي باشد.
* آيا مي دانستيد چيتا يا يوزپلنگ سريعترين حيوان خشكي است . او در عرض فقط 3 ثانيه تا 100 كيلومتر در ساعت سرعت مي گيرد. ركوردي كه حتي سريعترين خودروهاي فراري هم نتوانسته اند بشكنند.
* طبق آمار صندوق بين المللي پول، ايران از نظر فرار مغزها در بين 91 كشور در حال توسعه و توسعه نيافته جهان در مقام اول قرار دارد.
*آيا ميدانيد ۶۰٪ از ماهواره هاي جهان نظامي و ۴۰٪ بقيه غير نظامي است.
*آيا مي دانستيد درجه حرارت بالاترين قسمت يك شعله به 1540 درجه مي رسد در حاليكه پايين ترين قسمت آن فقط 300درجه حرارت دارد.
*تنها حيواني كه نمي تواند شنا كند شتر است.
*هر سال از 600/557/31ثانيه تشكيل شده است.
*بزرگترين گل جهان فلوزيا نام دارد.
*اگر تمام رگهاي خوني را در يك خط بگذاريم تقريبا 97000 كيلو متر مي شود.
*سرعت صوت در فولاد 14 بار سريعتر از سرعت آن در هواست.
*نور خورشيد فقط تا عمق 400متري آب دريا نفوذ مي كند.
*امريكا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد.
*طول عمر مردم سوئد و ژاپن از ديگر ملل جهان بيشتر است.
*ابشار آنجل در ونزوئلا، 20 بار بلندتر از آبشار نياگارا است.
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاک تری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم...
-حمید مصدق-
"من او" روایت عشق علی فتاح است، آخرین پسر بازمانده خاندان سرشناس فتاح و مهتاب، دختر نوکر خانه زاد این خانواده. عشقی که ما در خط سیر داستان می بینیم، عشقی است پاک ولی خام که در کوره زمان و با دست "درویش مصطفی" آبدیده می شود.
داستان در محله خانیآباد شکل میگیرد که محل سکونت فتاحها است. در این محله به جز فتاحها تختی و نواب هم زندگی میکنند. قصه تمام آدمهای داستان هم در کنار روایت اصلی بازگو می شود.
"من او" تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن برههای از تاریخ. نشان دادن فضای تهران قدیم، روزهای کشف حجاب و حتی شخصیت نواب.
امیرخانی برای باورپذیر شدن شخصیتهایش از همزاد سازی بهره برده است. ابوراصف آینه "نواب" است و قاجار آینه "قوامالسلطنه". موقعیت داستان هم از قضیه کشف حجاب ایجاد میشود. کشف حجاب است که مسیر زندگی مریم، خواهر علی را تغییر میدهد و سفر او را به فرانسه باعث میشود. همین نقطه ثقل، مسیر داستان را می کشاند به پاریس و ما بخش مهمی از قصه را در پاریس با علی و مهتاب و مریم دنبال می کنیم.
فضای داستان اصالتا فضای تهران قدیم است، که بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است. از رسم خیابانها و معابر گرفته تا تکیه کلام ها و حرف و نقلها. شخصیتهای داستان همگی خوب نقش گرفتهاند ولی چند شخصیت اصلی، در ذهن خواننده بسیار تاثیر گذارند......
بیا ای مه جبین خواب نمناک بیا امشب به بالینم ز افلاک
بیا لختی نشین بر بستری سرد بیا مشتی فزون بر خاک من خاک
عجیب است. چیزی به خاطرم می آید. انگار همین الان ، همین لحظه اتفاق می افتد. ولی خاطره ای است دور ، خیلی دور. مربوط به زمانی که بودی و نبودم. انگار تمام لحظه های زندگی ام جلوی چشمانم می آید. ولی چیزهایی می بینم که تا کنون ندیده ام. یا شاید فراموش کرده ام. چگونه به خاطر می آورم؟ نمی دانم. شاید به خاطر آخرین عهدم باشد که با تو بستم.
گوشه ای تنها ، غمگین ، خسته ، ناامید ، در زیباترین جای دنیا ، کنار تو ، پیش خدا ، نشسته بودم و درد دل می کردم و می شنیدی و گلایه می کردم و می خندیدی و می گریستم و در آغوش می کشیدی و از میان ناگفتنی های دلی ویران و ناشنیدنی های فکری حیران و دانه های پرتلاطم اشکی روان و دست های لرزان شخصی سرگردان و تکیه گاه شانه ها و آغوش گرم تر از خورشید کسی عزیزتر از جان و حیرت همگان گفتم ، خسته ام و می خواهم بروم.
خسته ام از این باغ های انبوه. خسته ام از این نهرهای جاری. خسته ام از این دوستان سیاه چشم و سفیدروی. خسته ام از این دنیای نازیبا که تو بهشت می خوانی. خانه ام کوچکتر از آن است که باید و دنیایم تکراری است. دیگر اینجا جایم نیست. می ترسم. این اواخر در فکر سرپیچی و ناسپاسی و دست یابی به آخرین نعمت دست نیافتنی ام. شنیده ام بهشتی جدید ساخته ای. بزرگ تر از اینجا و زیباتر و فراوانی نعمت هایش دلرباتر. مگر نگفتی که با من مهربانی؟ مهربانیت کو؟ مگر نگفتی که بسیار بخشنده ای؟ بخششت کجاست؟ چرا نمی بینم؟ چطور می گویی که مرا می خواهی و در سختی هایم گذاشته ای؟ چرا آنچه را می خواهم نمی دهی؟ مگر سخت است؟
می گفتم ، که ای کاش لال می شدم و می شنیدی ، که ای کاش نمی شنیدی و لبخندی تلخ می دیدم که دلم را آتش می زد و مدتی بعد معنایش را فهمیدم ، که ای کاش نمی دیدم و نمی فهمیدم. چشمانم را بستم و باز کردم و خود را در صف منظم هزاران هزار خسته ی دیگر دیدم که همه ساکت بودند و منتظر. انگار اتاق انتظار بود. و شادی در چهره ی همه موج می زد. به گمانم امروز ، همگی پشیمانند.
صدایی بلند ، زیبا ، شیوا ، رسا ، سکوت را شکست. صدا آشنا بود. می شناختمش. صدای تو بود که کم کم فراموش می کردم. سوالی پرسیدی که همه در دلشان خندیدند و منظورت را نفهمیدند و خواسته و ناخواسته جوابی دادند که می خواستی و ناگهان خود را در دنیایی دیدند که اول بزرگ بود ، ولی روز به روز کوچکتر شد و روزی فرشته ای ، یکی از همان دوستان قدیمی ام ، در دفتر خاطراتش نوشت ، متولد شد! و احتمالاً اکنون می نویسد ، پشیمان است.
یکی باید شود سوی سپیده که از قعر سیاهی باز آرش
یکی باید شود یکرنگ با خاک که مردم را ز هجرت یاد آرش
یکی باید شود قرق شراره که پورش را ز غفلت باز دارش
یکی باید شود قربانی قوم که در اذهان بماند نام وکارش
فردا از ساعت ۱۵ تا ۱۷ جلسه نویسنده های وبلاگ تو نمازخونه ی دبیرستان برگزار میشه! امیدوارم که همه نویسنده های وبلاگ و اونایی که دوست دارن نویسنده بشن و اونایی که نویسنده ها رو دوست دارن بیان! تقریباً با همه ی نویسنده ها تماس گرفته شده و بهشون اطلاع داده شده ، به جز اونایی که جواب ندادن که ایشاا... با اونها هم دوباره تماس گرفته میشه! به هر حال هر نویسنده ای که این پست رو دید بیاد!
نکته مهم: پذیرایی هم داریم خفن!
جناب احمد انصارى فرزند مرحوم انصاري همداني مى گويد:
دوست داشتم مقامات معنوى پدرم را در آن دنيا ببينم كه يك شب در عالم رويا ديدم بهشتى است با انهار جاريه و انواع نعمت ها و لذت ها با همان اوصافى كه در قرآن است ، و پدرم در وسط آن روى سجاده مشغول به نماز است ، پرسيدم اين جا كجاست و جواب شنيدم اين جا بهشت است و پدرم هم از زمانى كه آمده مشغول نماز است و به اين نعمات نيم نگاهى هم نيانداخته .
شبان تاریک و مهتاب سیاهی صنم انداخت بر عالم تباهی
بیا خورشید امکان نور هستی سحر کن این شبم را با نگاهی
امپراتوری بیزانس جامعه ای پیچیده وخوب سازمان یافته بود که یک دستگاه دیوانی چند لایه بر آن فرمانروایی می کرد.هم ساختار اجتماعی وهم حکومت مطابق الگوی رومی بنا شده بود.
امپراتور،مشاوران امپراتور ودیوانسالاران
همچنان که در امپراتوری روم امپراتور در راس حکومت و جامعه قرار داشت، فرمانروای بیزانس ،که باسیلئوس (واژه یونانی به معنای "پادشاه")نیز خوانده می شد ،قدرتمندترین فرد در امپراتوری بود. فرامین او خود به خود تبدیل به قانون می شد وهیچ کس در امپراتوری نمی توانست این قوانین را تغییر دهد. کسانی که مستقیما باامپراتور سر و کار داشتند باید مطابق قواعد بسیار سفت و سختی رفتار می کردند.
مطالعه در جهان به فرهنگ و عادات هر جامعه بر ميگردد بعضي از جوامع علاقه زيادي به خواندن كتاب دارند و كتاب خواندن و مطالعه هر نوع نشريه و روزنامه را جزو عادات روزمره خود ميدانند از سر صبح سر ميز صبحانه گرفته تا پشت چراغ قرمز در اتومبيل خود و يا شلوغي مترو، كتاب و روزنامهاي در دست دارند و مشغول مطالعه هستند، تا جايي كه در كشورهاي توسعه يافته جهان، هر روز صبح زود روزنامههاي يوميه دم در تمام منازل برده ميشود، در واقع اين كار را دولت انجام ميدهد.
البته امروزه با پيشرفت علم و تكنولوژي استفاده از تارنماهاي گوناگون خبري در كشورهاي پيشرفته افزايش يافته و خريد روزنامه و مجله به حداقل رسيده اما باز هم بايد گفت كتاب و نشريه هنوز هم طرفداران خودش را دارد و مردم بيشماري در جهان براساس عادتشان هم كه شده كتاب كوچكي در دست ميگيرند و در مترو مينشينند و به مطالعه مشغول ميشوند.
خداي عزيزم ؛ تو چطور تونستي بفهمي كه وجود داري؟
آقاي خداي عزيز، دوست داشتم آدمها را طوري مي ساختي كه اينقدر زود لت و پار نشن. من سه تا جاي بخيه و يه جاي زخم دارم .
خداي عزيزم ، تو چرا به تازگي حيوان جديدي را اختراع نكرده اي ؟ ما هنوز هم همان حيوانهاي قديمي رو داريم.
خداي عزيز، چرا به جاي اينكه بزاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدماي تازه ي ديگه اي بسازي همين آدماي رو كه وجود دارنو نگه نميداري؟
خداي من، لازم نيست نگران من باشي .من هميشه به دو طرف خيابان نگاه میکنم
ادامه صحبت های کودکانه در ادامه مطلب
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل
نيلوفر تنها بشم
. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گلنيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب
کرد
.استادم چند مدت پیش رفته بود به مغازه ای، فروشنده یه پیر مرد بود، وقتی استادم به پیر مرد و مغازه نگاهی کرده بود چشمش افتاده بود به جمله ای که قاب گرفته شده بود و روی دیوار نصب و چون خیلی جالب بود بلافاصله یادداشت کرده و برای ماخوند ما نیز لذت بردیم و من اون رو یادداشت کردم بد نیست برای شما هم بگم تا شما نیز استفاده کنید . شاید، اگه ....
اون جمله این بود:
مواظب افکارت باش که به گفتارت تبدیل می شود
مواظب گفتارت باش که به کردارت تبدیل می شود
مواظب کردارت باش که به عادت تبدیل می شود
مواظب عادت باش که به شخصیت تبدیل می شود
مواظب شخصیت باش که به سرنوشت تبدیل می شود
با این جمله میشود گفت که سر نوشت هر کسی را خودش می سازد و بس امیدوارم مواظب خودمان باشیم تا حسرت نخوریم
فرزندان من. دوستان من. اكنون به پايان زندگي نزديك گشتهام. من آن را با نشانههاي آشكار دريافتهام. وقتي درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد. كام من اين است كه اين احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد. زيرا من هنگام كودكي، جواني و پيري بخت يار بودهام هميشه نيروي من افزون گشته است. آنچنانكه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جواني ناتوان تر شده ام
ادامه اندرزها را بخوانید...
می خواهم بنویسم ، نمی دانم از چه؟! می خواهم بخوانم ، نمی دانم از که؟! حتی نمی دانم برای چه؟! سردرگمم.
در این بیراهه بازار دنیا جاده را گم کرده ام. به دنبال راهی می گردم که نیست و از کسی کمک می خواهم که نمی دانم کیست. نه یاری دارم که یاری ام کند و نه دوستی که تکیه گاهم باشد و نه جایی که سرپناهم. دنیا را نمی شناسم و اهالی اش را نیز. زندگی ام خلاصه شده در صبح ، ظهر ، شام و گاهی تکه کاغذ سفیدی که زیر دستان سیاهم بیهوده تلف می شود. برای چه هستم؟ چرا اینجا؟ چرا نباشم؟ نمی دانم. سردرگمم.
یک روز به کسی پناه بردم. مرا در آغوش کشید و دستم را گرفت و بعد قلبم را و بعد عقلم را و بعد غرور و غیرتم را و بعد هویتم را و گفت برو. پوچ و خالی رفتم. به دنبال راهی می گردم. راهنمایی می جویم. شنیدم راه هست ، راهنما هست ، دل پاک می خواهد که ندارم. ناامید شدم و تنها. تنهای تنها. هنوز هم تنهام. ناامیدم. سردرگمم.
شنیدم کسی هست ، پناه بی پناهان ، امید ناامیدان و هیچ نمی خواهد مگر خودت را. به دنبالش گشتم. همه جای دنیا را گشتم. نبود. دروغ بود. و اکنون اینجا ، کنار این دیوار ترک خورده و قدیمی نشسته ام. حال و روزش بهتر از من نیست. سردرگم است. صدایی می شنوم. نزدیک است ، خیلی نزدیک. نزدیک تر از دیوار ، نزدیک تر از زمین ، نزدیک تر از خودم. گویا ندایی است از درونم از قلبم. صدایش آشناست. همیشه کنارم بود و انکارش می کردم. همیشه می شنیدمش و نادیده می گرفتم. همیشه بود ، قبل از اینکه من باشم. پناهم بود. یارم بود. راهم بود. راهنمایم بود و دروغ نبود و نمی دانستم و به دنبال راهی می گشتم که نبود. افسوس که یک لحظه هم به ندای قلبم گوش ندادم.
صدایش کردم. فریادش کشیدم. با او پیمان بستم که من ازآن او باشم و او تمام دارایی من. گفتم تو راهمی و راهنمایم. تو یارمی و سرپناهم. تویی تنها تکیه گاهم. گفتم که از تو می نویسم و برای تو. ولی هنوز سردرگمم. چه بنویسم برای او که بهترین نویسنده هاست. نمی دانم. سردرگمم.
ديروز شيطان را ديدم
. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي فروخت.مردم دورش جمع شده بودند ، هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور،حرص ،دروغ و خيانت ، جا ه طلبي و ... هر كس چيزي مي خريد . و در ازايش چيزي مي داد. بعضي ها تكه هایي از قلبشان را مي دادند . و بعضي پاره هایي از روحشان را. بعضي ها ايمانشان را مي دادند . و بعضي آزادگي شان را. شيطان مي خنديد."اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجماش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگاند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگياش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لجام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روحام. فكر ميكردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريدهام و براي هميشه آفريدهي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعتاش از مرزهاي « دوست داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همهي تواني كه برايم باقي مانده است ميگويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس ميكنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظهاي هم كه شده بیاندازم روي زمين."
دلم گرفته...
برای مرکا
دختر یهودی
شهر ک اسراییلی نشین
معالیه
که ۲۵ سال است
نه پدر دارد و نه مادر
ولی خاخام های صهیونیستی
بد جور هوایش را دارند!....
من کلاً به نتایج نظرسنجی های اینترنتی (مخصوصاً از نوع وبگذر) اعتماد ندارم و برای همین هم نتایجش رو نذاشتم. ولی چون حصین گفت بذار میذارم!
ممکنه تو این نظرسنجی ها یه نفر چند بار نظر داده باشه یا یه نفر اصلاً نظر نداده باشه یا یه نفر غیر دوره هفتی هم نظر داده باشه و برای همین هم اصلاً قابل اعتماد نیست. ولی نتایج اینه:

جنگ ما جنگ عقيده است، و جغرافيا و مرز نمىشناسد. و ما بايد در جنگ اعتقادىمان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازيم.
(صحیفه نور ج21 ص 87)
حسین جان! هنوز چند شب از عاشورایت نگذشته که کربلایی دیگر به راه افتاده ...
غزه را به خاک و خون می کشند و یزیدیان زمانه غرق در قهقه بر سرخی خون شیعیانت مستند...
کل یوم عاشوراست و کل ارض کربلا، چون هنوز هم یارانت را در محاصره و مضیقه آب اربا اربا
می کنند ...
کل یوم عاشوراست چون هنوز هم اصغرهای 6 ماهه را در دوری مادر و در آغوش پدر پرپر می کنند ...
کل ارض کربلاست چون هنوز هم زینبانی هستند که از نامحرم سیلی بخورند و فقط صبر کنند ...
کل یوم عاشوراست چون هنوز هم مدعیان دین جدت، مقابل یزیدیان زمانه خفقان مرگ گرفته اند ...
و کل یوم عاشوراست و کل ارض کرببلا ... صدای هل من ناصرت به گوش می رسد، اگر اجازه دهی صف کشیده به پی ات آییم، کاش به ما اجازه لبیک گفتن بدهی ... لا اقل بر ما نظری کن همانطور که با یک نگاه "حر" را "حر" کردی ... (انظر الینا نظرة رحیمه)
اعتراض مقابل دفتر سازمان بین المللی دفاع از حقوق لابی های صهیونیستی در یک روز سرد زمستانی توسط جوانان شیعه و با غیرت ایرانی تنها یک پیام داشت:
"دولتهای منطقه تمام نیروی خود را برای حل محو اسراییل از جغرافیا تجهیز کنند"
(صحیفه ج19، ص31)
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی.
حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.
حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
(متن کامل در ادامه مطلب)
"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت؟"
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
دانشمندان ژاپني با دستکاري ژنتيکي موش نترسي توليد کرده اند که از دشمن قديمي خود يعني گربه نمي ترسد.
دانشمندان دانشگاه توکيو با تغييرات ژنتيکي موفق شدند گيرنده هاي مخصوص موجود در مغز موش را که باعث مي شود تا موش از گربه يا شكارچيان سنتي اش وحشت کند از کار بيندازند.
آنها به ترتيب موشي توليد كرده اند كه بدون وحشت با گربه دشمن قديمي اش روبرو مي شود بي آنكه فرار كند.
البته براي موش شجاع اين يك بازي با مرگ است زيرا هر لحظه گربه مي تواند اورا يك لقمه چپ كند!
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.
اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه مادرم، همه چيز را فراموش مي کردم