تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

تو را یکدم زفردایم جدا نیست      اگر دانم که فردا را جدایی ست

خدا خود بهتر از هر کس بداند     دگر جانی در این خاک تنم نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:0  توسط سید محمد مهدی خوانساری  | 

* آيا مي دانستيد كه قد انسان تا ۲۰، ۲۵ و گاهاً تا ۴۰ سالگي بلند مي شود و از چهل سالگي به بعد قد انسان هر دو سال حدود شش ميلي متر كوتاه مي شود.
* آيا مي دانستيد كه ناخنهاي دست چهار برابر سريعتر از ناخن هاي پا رشد مي كنند.
* آيا مي دانستيد كه دهان انسان روزانه يك ليتر بزاق توليد مي كند.
* آيا مي دانستيد كه مغز شما وقتي خواب هستيد فعاليتش بيشتر از وقتي است كه در حال تماشاي تلويزيون هستيد.
* آيا مي دانستيد كه مغولستان بزرگترين كشور جهان است كه به دريا و اقيانوس راه ندارد.
* آيا مي دانستيد كه ملكه موريانه پنجاه بار بزرگتر از جفت مذكر خود مي باشد.
* آيا مي دانستيد چيتا يا يوزپلنگ سريعترين حيوان خشكي است . او در عرض فقط 3 ثانيه تا 100 كيلومتر در ساعت سرعت مي گيرد. ركوردي كه حتي سريعترين خودروهاي فراري هم نتوانسته اند بشكنند.
* طبق آمار صندوق بين المللي پول، ايران از نظر فرار مغزها در بين 91 كشور در حال توسعه و توسعه نيافته جهان در مقام اول قرار دارد.  

*آيا ميدانيد ۶۰٪ از ماهواره هاي جهان نظامي و ۴۰٪ بقيه غير نظامي است.
*آيا مي دانستيد درجه حرارت بالاترين قسمت يك شعله به 1540 درجه مي رسد در حاليكه پايين ترين قسمت آن فقط 300درجه حرارت دارد.
*تنها حيواني كه نمي تواند شنا كند شتر است.
*هر سال از 600/557/31ثانيه تشكيل شده است.
*بزرگترين گل جهان فلوزيا نام دارد.
*اگر تمام رگهاي خوني را در يك خط بگذاريم تقريبا 97000 كيلو متر مي شود.
*سرعت صوت در فولاد 14 بار سريعتر از سرعت آن در هواست.
*نور خورشيد فقط تا عمق 400متري آب دريا نفوذ مي كند.
*امريكا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد.
*طول عمر مردم سوئد و ژاپن از ديگر ملل جهان بيشتر است.
*ابشار آنجل در ونزوئلا، 20 بار بلندتر از آبشار نياگارا است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:25  توسط سید حسین سیدی  | 

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاک تری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم...

-حمید مصدق-

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:23  توسط مجتبی صدیقیان  | 

حافظ شيرازي
اگر ان ترك شيرازي بدست ارد دل ما را      به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبريزي
اگر ان ترك شيرازي بدست ارد دل ما را      به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر انكس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد      نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را
شهريار
اگر ان ترك شيرازي بدست ارد دل ما را      به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر انكس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد      نه چون صائب كه مي بخشد سر ودست وتن و پا را
سر و دست وتن و پا را به خاك گور مي بخشند      نه بر ان ترك شيرازي كه برده جمله دلها را
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 18:25  توسط سید محمد علی موسویان  | 

می خواهم در این پست به معرفی و نقد کتاب "من او"  نوشته "رضا امیر خانی" بپردازم. خواهش می کنم این مطلب رو تا آخر بخونید چون ضرر نمی کنید.

"من او" روایت عشق علی فتاح است، آخرین پسر بازمانده خاندان سرشناس فتاح و مهتاب، دختر نوکر خانه زاد این خانواده. عشقی که ما در خط سیر داستان می بینیم، عشقی است پاک ولی خام که در کوره زمان و با دست "درویش مصطفی" آبدیده می شود.

داستان در محله خانی‌آباد شکل می‌گیرد که محل سکونت فتاح‌ها است. در این محله به جز فتاح‌ها تختی و نواب هم زندگی می‌کنند. قصه تمام آدم‌های داستان هم در کنار روایت اصلی بازگو می شود.

 "من او" تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن برهه‌ای از تاریخ. نشان دادن فضای تهران قدیم، روزهای کشف حجاب و حتی شخصیت نواب.

 امیر‌خانی برای باور‌پذیر شدن شخصیت‌هایش از همزاد سازی بهره برده است. ابوراصف آینه "نواب" است و قاجار آینه "قوام‌السلطنه".  موقعیت داستان هم از قضیه کشف حجاب ایجاد می‌شود. کشف حجاب است که مسیر زندگی مریم، خواهر علی را تغییر می‌دهد و سفر او را به فرانسه باعث می‌شود. همین نقطه ثقل، مسیر داستان را می کشاند به پاریس و ما بخش مهمی از قصه را در پاریس با علی و مهتاب و مریم دنبال می کنیم. 

 فضای داستان اصالتا فضای تهران قدیم است، که بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است. از رسم خیابانها و معابر گرفته تا تکیه کلام ها و حرف و نقل‌ها. شخصیتهای داستان همگی خوب نقش گرفته‌اند ولی چند شخصیت اصلی، در ذهن خواننده بسیار تاثیر گذارند......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط مسعود رضی  | 

بیا  ای  مه جبین خواب  نمناک          بیا  امشب به بالینم  ز افلاک

بیا لختی نشین بر بستری سرد      بیا مشتی فزون بر خاک من خاک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:36  توسط سید محمد مهدی خوانساری  | 

شايد تا حالا شنيده باشيد كه ميگن هر چي بزرگتر ميشي زمان هم زود تر ميگذره
حالا اين حرفو با مثال ثابت ميكنم
زماني كه شما 4 سال داريد 1 سال براي شما به اندازه ي 25 % از زندگيه شماست واين مقدار زياديه
درحاليكه وقتي شما 20 ساله باشيد 1 سال براي شمابه ميزان 5 % از زندگيتان است و اين مقدار بسيار كم است ودر نظرتان به سرعت سپري ميشود و هر چه سن ما بالا ميرود اين عدد كاهش يافته و زمان براي ما به سرعت مي گذرد 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:50  توسط سید محمد علی موسویان  | 

 عجیب است. چیزی به خاطرم می آید. انگار همین الان ، همین لحظه اتفاق می افتد. ولی خاطره ای است دور ، خیلی دور. مربوط به زمانی که بودی و نبودم. انگار تمام لحظه های زندگی ام جلوی چشمانم می آید. ولی چیزهایی می بینم که تا کنون ندیده ام. یا شاید فراموش کرده ام. چگونه به خاطر می آورم؟ نمی دانم. شاید به خاطر آخرین عهدم باشد که با تو بستم.

 گوشه ای تنها ، غمگین ، خسته ، ناامید ، در زیباترین جای دنیا ، کنار تو ، پیش خدا ، نشسته بودم و درد دل می کردم و می شنیدی و گلایه می کردم و می خندیدی و می گریستم و در آغوش می کشیدی و از میان ناگفتنی های دلی ویران و ناشنیدنی های فکری حیران و دانه های پرتلاطم اشکی روان و دست های لرزان شخصی سرگردان و تکیه گاه شانه ها و آغوش گرم تر از خورشید کسی عزیزتر از جان و حیرت همگان گفتم ، خسته ام و می خواهم بروم.

 خسته ام از این باغ های انبوه. خسته ام از این نهرهای جاری. خسته ام از این دوستان سیاه چشم و سفیدروی. خسته ام از این دنیای نازیبا که تو بهشت می خوانی. خانه ام کوچکتر از آن است که باید و دنیایم تکراری است. دیگر اینجا جایم نیست. می ترسم. این اواخر در فکر سرپیچی و ناسپاسی و دست یابی به آخرین نعمت دست نیافتنی ام. شنیده ام بهشتی جدید ساخته ای. بزرگ تر از اینجا و زیباتر و فراوانی نعمت هایش دلرباتر. مگر نگفتی که با من مهربانی؟ مهربانیت کو؟ مگر نگفتی که بسیار بخشنده ای؟ بخششت کجاست؟ چرا نمی بینم؟ چطور می گویی که مرا می خواهی و در سختی هایم گذاشته ای؟ چرا آنچه را می خواهم نمی دهی؟ مگر سخت است؟

 می گفتم ، که ای کاش لال می شدم و می شنیدی ، که ای کاش نمی شنیدی و لبخندی تلخ می دیدم که دلم را آتش می زد و مدتی بعد معنایش را فهمیدم ، که ای کاش نمی دیدم و نمی فهمیدم. چشمانم را بستم و باز کردم و خود را در صف منظم هزاران هزار خسته ی دیگر دیدم که همه ساکت بودند و منتظر. انگار اتاق انتظار بود. و شادی در چهره ی همه موج می زد. به گمانم امروز ، همگی پشیمانند.

 صدایی بلند ، زیبا ، شیوا ، رسا ، سکوت را شکست. صدا آشنا بود. می شناختمش. صدای تو بود که کم کم فراموش می کردم. سوالی پرسیدی که همه در دلشان خندیدند و منظورت را نفهمیدند و خواسته و ناخواسته جوابی دادند که می خواستی و ناگهان خود را در دنیایی دیدند که اول بزرگ بود ، ولی روز به روز کوچکتر شد و روزی فرشته ای ، یکی از همان دوستان قدیمی ام ، در دفتر خاطراتش نوشت ، متولد شد! و احتمالاً اکنون می نویسد ، پشیمان است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:42  توسط روح اله سلیمانی  | 

یکی باید شود سوی سپیده        که از قعر سیاهی باز آرش

یکی باید شود یکرنگ با خاک       که مردم را ز هجرت یاد آرش

یکی باید شود قرق شراره       که پورش را ز غفلت باز دارش

یکی باید شود قربانی قوم      که در اذهان بماند نام وکارش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:53  توسط سید محمد مهدی خوانساری  | 

 سلام

 فردا از ساعت ۱۵ تا ۱۷ جلسه نویسنده های وبلاگ تو نمازخونه ی دبیرستان برگزار میشه! امیدوارم که همه نویسنده های وبلاگ و اونایی که دوست دارن نویسنده بشن و اونایی که نویسنده ها رو دوست دارن بیان! تقریباً با همه ی نویسنده ها تماس گرفته شده و بهشون اطلاع داده شده ، به جز اونایی که جواب ندادن که ایشاا... با اونها هم دوباره تماس گرفته میشه! به هر حال هر نویسنده ای که این پست رو دید بیاد!

 نکته مهم: پذیرایی هم داریم خفن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط روح اله سلیمانی  | 

این هم از مقامات معنوي اهل توحيد:

 

جناب احمد انصارى فرزند مرحوم انصاري همداني مى گويد:
دوست داشتم مقامات معنوى پدرم را در آن دنيا ببينم كه يك شب در عالم رويا ديدم بهشتى است با انهار جاريه و انواع نعمت ها و لذت ها با همان اوصافى كه در قرآن است ، و پدرم در وسط آن روى سجاده مشغول به نماز است ، پرسيدم اين جا كجاست و جواب شنيدم اين جا بهشت است و پدرم هم از زمانى كه آمده مشغول نماز است و به اين نعمات نيم نگاهى هم نيانداخته .

 


نظير همين خواب از حاج حسن شركت نيز نقل شده است(در كوي بي نشان ها ، ص 52)  و البته اين عجيب نيست كه در حديث ميهمانى اهل بهشت آمده است كه : اهل بهشت بعد از قرآن خواندن استدعاى استماع كلام حضرت پروردگار را مى نمايند، تفضل مى شود و از لذت استماع مدت هاى مديد بى هوش مى شوند و بعد كه به هوش مى آيند استدعاى زيارت جمال خداى تعالى را مى نمايند نورى تجلى مى نمايد كه از تجلى آن نور بى هوش مى شوند، آن مقدار در آن بى هوشى مى مانند كه حورالعين شكايت مى كنند و مى گويند: خدايا تو ما را براى اينان خلق كردى و اينان ما را واگذارده اند. خداوند به آن ها رحم مى كند و بهشتيان را به هوش مى آورد؛ اما بهشتيان بار ديگر از خدا تقاضاى همان تجليات كه لذت آن را چشيده اند، مى كنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:18  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

شبان تاریک و مهتاب سیاهی        صنم انداخت بر عالم تباهی

بیا خورشید امکان نور هستی         سحر کن این شبم را با نگاهی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:56  توسط سید محمد مهدی خوانساری  | 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است
كسي سربر نيارد كرد پاسخ گفتن وديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
و گر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه اورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي ايد برون ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست پس ديگر چه داري چشم زچشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من!اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي
منم من ميهمان هر شبت لولي وش و مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ي رنجور
منم دشنام پست افرينش نغمه ي ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بي رنگ بيرنگم
بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم
حريفا!ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.تگرگي نيست مرگي نيست
حديثي گر شنيدي قصه ي سرما و دندان است
من امشب امدستم وام بگذارم.حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه سحر شد بامداد امد؟
فريبت مي دهند.بر اسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.حريفا!گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است
حرفيا!رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.هوا دلگير درها بسته .سرها در گريبان دستها پنهان.نفسها ابر.دلها خسته و غمگين.درختان اسكلتهاي بلور اجين
زمين دلمرده سقف اسمان كوتاه.غبار الوده مهر و ماه
زمستان است
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:44  توسط سید محمد علی موسویان  | 

امپراتوری بیزانس جامعه ای پیچیده وخوب سازمان یافته بود که یک دستگاه دیوانی چند لایه بر آن فرمانروایی می کرد.هم ساختار اجتماعی وهم حکومت مطابق الگوی رومی بنا شده بود.

امپراتور،مشاوران امپراتور ودیوانسالاران

همچنان که در امپراتوری روم امپراتور در راس حکومت و جامعه قرار داشت، فرمانروای بیزانس ،که باسیلئوس (واژه یونانی به معنای "پادشاه")نیز خوانده می شد ،قدرتمندترین فرد در امپراتوری بود. فرامین او خود به خود تبدیل به قانون می شد وهیچ کس در امپراتوری نمی توانست این قوانین را تغییر دهد. کسانی که مستقیما باامپراتور سر و کار داشتند باید مطابق قواعد بسیار سفت و سختی رفتار می کردند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:23  توسط محمد حسین تقوی  | 

مطالعه در جهان به فرهنگ و عادات هر جامعه بر مي‌گردد بعضي از جوامع علاقه زيادي به خواندن كتاب دارند و كتاب خواندن و مطالعه هر نوع نشريه و روزنامه را جزو عادات روزمره خود مي‌دانند از سر صبح سر ميز صبحانه گرفته تا پشت چراغ قرمز در اتومبيل خود و يا شلوغي مترو، كتاب و روزنامه‌اي در دست دارند و مشغول مطالعه هستند، تا جايي كه در كشورهاي توسعه يافته جهان، هر روز صبح زود روزنامه‌هاي يوميه دم در تمام منازل برده مي‌شود، در واقع اين كار را دولت انجام مي‌دهد.
    البته امروزه با پيشرفت علم و تكنولوژي استفاده از تارنماهاي گوناگون خبري در كشورهاي پيشرفته افزايش يافته و خريد روزنامه و مجله به حداقل رسيده اما باز هم بايد گفت كتاب و نشريه هنوز هم طرفداران خودش را دارد و مردم بي‌‌شماري در جهان براساس عادتشان هم كه شده كتاب كوچكي در دست مي‌گيرند و در مترو مي‌نشينند و به مطالعه مشغول مي‌شوند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:52  توسط سید محمد مهدی خوانساری  | 

خداي عزيزم ؛ تو چطور تونستي بفهمي كه وجود داري؟

آقاي خداي عزيز، دوست داشتم آدمها را طوري مي ساختي كه اينقدر زود لت و پار نشن. من سه تا جاي بخيه و يه جاي زخم دارم .

    خداي عزيزم ، تو چرا به تازگي حيوان جديدي را اختراع نكرده اي ؟ ما هنوز هم همان حيوانهاي قديمي رو داريم.

      خداي عزيز، چرا به جاي اينكه بزاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدماي تازه ي ديگه اي بسازي همين آدماي رو كه وجود دارنو نگه نميداري؟

        خداي من، لازم نيست نگران من باشي .من هميشه به دو طرف خيابان نگاه میکنم

         

           ادامه صحبت های کودکانه در ادامه مطلب


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:55  توسط روح اله عبدی  | 

        يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل

        نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل

        نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب

        کرد.

        + نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 2:26  توسط محمد اکبریان  | 

         استادم چند مدت پیش رفته بود به مغازه ای، فروشنده یه پیر مرد بود، وقتی استادم به پیر مرد و مغازه نگاهی کرده بود چشمش افتاده بود به جمله ای که قاب گرفته شده بود و روی دیوار نصب و چون خیلی جالب بود بلافاصله یادداشت کرده و برای ماخوند ما نیز لذت بردیم و من اون رو یادداشت کردم بد نیست برای شما هم بگم تا شما نیز استفاده کنید . شاید، اگه ....

        اون جمله این بود:

        مواظب افکارت باش که به گفتارت تبدیل می شود

        مواظب گفتارت باش که به کردارت تبدیل می شود

        مواظب کردارت باش که به عادت تبدیل می شود

        مواظب عادت باش که به شخصیت تبدیل می شود

        مواظب شخصیت باش که به سرنوشت تبدیل می شود

        با این جمله میشود گفت که سر نوشت هر کسی را خودش می سازد و بس امیدوارم مواظب خودمان باشیم تا حسرت نخوریم

        + نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط مسعود رضی  | 

        + نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:41  توسط حمید رضا کاغذچی  | 

            آخرین اندرز کوروش به هنگام در گذشت  

                 فرزندان من. دوستان من. اكنون به پايان زندگي نزديك گشته‌ام. من آن ‌را با نشانه‌هاي آشكار دريافته‌ام. وقتي درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد. كام من اين است كه اين احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد. زيرا من هنگام كودكي، جواني و پيري بخت يار بوده‌ام هميشه نيروي من افزون گشته است. آنچنانكه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جواني ناتوان تر شده ام

         ادامه اندرزها را بخوانید...


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 3:39  توسط روح اله عبدی  | 

         می خواهم بنویسم ، نمی دانم از چه؟! می خواهم بخوانم ، نمی دانم از که؟! حتی نمی دانم برای چه؟! سردرگمم.

         در این بیراهه بازار دنیا جاده را گم کرده ام. به دنبال راهی می گردم که نیست و از کسی کمک می خواهم که نمی دانم کیست. نه یاری دارم که یاری ام کند و نه دوستی که تکیه گاهم باشد و نه جایی که سرپناهم. دنیا را نمی شناسم و اهالی اش را نیز. زندگی ام خلاصه شده در صبح ، ظهر ، شام و گاهی تکه کاغذ سفیدی که زیر دستان سیاهم بیهوده تلف می شود. برای چه هستم؟ چرا اینجا؟ چرا نباشم؟ نمی دانم. سردرگمم.

         یک روز به کسی پناه بردم. مرا در آغوش کشید و دستم را گرفت و بعد قلبم را و بعد عقلم را و بعد غرور و غیرتم را و بعد هویتم را و گفت برو. پوچ و خالی رفتم. به دنبال راهی می گردم. راهنمایی می جویم. شنیدم راه هست ، راهنما هست ، دل پاک می خواهد که ندارم. ناامید شدم و تنها. تنهای تنها. هنوز هم تنهام. ناامیدم. سردرگمم.

         شنیدم کسی هست ، پناه بی پناهان ، امید ناامیدان و هیچ نمی خواهد مگر خودت را. به دنبالش گشتم. همه جای دنیا را گشتم. نبود. دروغ بود. و اکنون اینجا ، کنار این دیوار ترک خورده و قدیمی نشسته ام. حال و روزش بهتر از من نیست. سردرگم است. صدایی می شنوم. نزدیک است ، خیلی نزدیک. نزدیک تر از دیوار ، نزدیک تر از زمین ، نزدیک تر از خودم. گویا ندایی است از درونم از قلبم. صدایش آشناست. همیشه کنارم بود و انکارش می کردم. همیشه می شنیدمش و نادیده می گرفتم. همیشه بود ، قبل از اینکه من باشم. پناهم بود. یارم بود. راهم بود. راهنمایم بود و دروغ نبود و نمی دانستم و به دنبال راهی می گشتم که نبود. افسوس که یک لحظه هم به ندای قلبم گوش ندادم.

         صدایش کردم. فریادش کشیدم. با او پیمان بستم که من ازآن او باشم و او تمام دارایی من. گفتم تو راهمی و راهنمایم. تو یارمی و سرپناهم. تویی تنها تکیه گاهم. گفتم که از تو می نویسم و برای تو. ولی هنوز سردرگمم. چه بنویسم برای او که بهترین نویسنده هاست. نمی دانم. سردرگمم.

        + نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:6  توسط روح اله سلیمانی  | 

        ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي فروخت.مردم دورش جمع شده بودند ، هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور،حرص ،دروغ و خيانت ، جا ه طلبي و ... هر كس چيزي مي خريد . و در ازايش چيزي مي داد. بعضي ها تكه هایي از قلبشان را مي دادند . و بعضي پاره هایي از روحشان را. بعضي ها ايمانشان را مي دادند . و بعضي آزادگي شان را. شيطان مي خنديد.

        + نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:44  توسط محمد اکبریان  | 

        "اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي‌اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روح‌ام. فكر مي‌كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده‌ام و براي هميشه آفريده‌ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت‌اش از مرزهاي « دوست‌ داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همه‌ي تواني كه برايم باقي مانده است مي‌گويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي‌كنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظه‌اي هم كه شده بیاندازم روي زمين."


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:40  توسط مجتبی صدیقیان  | 

        دلم گرفته...

        برای مرکا

        دختر یهودی

         شهر ک اسراییلی نشین

        معالیه

        که ۲۵ سال است

        نه پدر دارد و نه مادر

        ولی خاخام های صهیونیستی

        بد جور هوایش را دارند!....


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:27  توسط مسعود رضی  | 

        سلام!

        من کلاً به نتایج نظرسنجی های اینترنتی (مخصوصاً از نوع وبگذر) اعتماد ندارم و برای همین هم نتایجش رو نذاشتم. ولی چون حصین گفت بذار میذارم!

        ممکنه تو این نظرسنجی ها یه نفر چند بار نظر داده باشه یا یه نفر اصلاً نظر نداده باشه یا یه نفر غیر دوره هفتی هم نظر داده باشه و برای همین هم اصلاً قابل اعتماد نیست. ولی نتایج اینه:

         

                     

         

                    

         

        + نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:57  توسط روح اله سلیمانی  | 

         

        در ادامه ی مطالب عشقولانه عشق رو از دید اساتید محترم براتون نوشتوم حتما بخونین 
        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:22  توسط محمد اکبریان  | 

        جنگ ما جنگ عقيده است، و جغرافيا و مرز نمى‏شناسد. و ما بايد در جنگ اعتقادى‏مان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازيم‏.

         (صحیفه نور ج21 ص 87)

        حسین جان! هنوز چند شب از عاشورایت نگذشته که کربلایی دیگر به راه افتاده ...

        غزه را به خاک و خون می کشند و یزیدیان زمانه غرق در قهقه  بر سرخی خون شیعیانت مستند...

        کل یوم عاشوراست و کل ارض کربلا، چون هنوز هم یارانت را در محاصره و مضیقه آب اربا اربا

         می کنند ...

        کل یوم عاشوراست چون هنوز هم اصغرهای 6 ماهه را در دوری  مادر و در آغوش پدر پرپر می کنند ...

        کل ارض کربلاست چون هنوز هم زینبانی هستند که از نامحرم سیلی بخورند و فقط صبر کنند ...

        کل یوم عاشوراست چون هنوز هم مدعیان دین جدت، مقابل یزیدیان زمانه خفقان مرگ گرفته اند ...

        و کل یوم عاشوراست و کل ارض کرببلا ... صدای هل من ناصرت به گوش می رسد، اگر اجازه دهی صف کشیده به پی ات آییم، کاش به ما اجازه لبیک گفتن بدهی ... لا اقل بر ما نظری کن همانطور که با یک نگاه "حر" را "حر" کردی ... (انظر الینا نظرة رحیمه)

        اعتراض مقابل دفتر سازمان بین المللی دفاع از حقوق لابی های صهیونیستی در یک روز سرد زمستانی توسط جوانان شیعه و با غیرت ایرانی تنها یک پیام داشت:

        "دولتهای منطقه تمام نیروی خود را برای حل محو اسراییل از جغرافیا تجهیز کنند"

        (صحیفه ج19، ص31)

        + نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:52  توسط مسعود رضی  | 

         
        وقتی یک نوشابه می‌خورید، چه اتفاقی می‌افتد؟
        10 دقیقه بعد: 10 قاشق چای‌خوری شکر وارد بدن‌تان می‌شود. می‌دانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمی‌شوید؟ چون اسید فسفریک، طعم آن را کمی می‌گیرد و شیرینی‌اش را خنثی می‌کند.
        20 دقیقه بعد: قند خون‌تان بالا می‌رود و منجر به ترشح ناگهانی و یک‌جای انسولین می‌شود. کبدتان شروع می‌کند به تبدیل قند به چربی تا قند خون، بیشتر از این بالا نرود.
        40 دقیقه بعد: حالا دیگر جذب کافئین کامل شده؛ مردمک‌های‌تان گشاد می‌شود، فشار خون‌تان بالا می‌رود و در پاسخ به این حالت، کبدتان قند را به داخل جریان خون رها می‌کند. گیرنده‌های آدنوزین مغز حالا بلوک می‌شوند تا از احساس خواب‌آلودگی جلوگیری کنند.
        45 دقیقه بعد: ترشح دوپامین افزایش پیدا می‌کند و مراکز خاصی در مغز، که حالت سرخوشی ایجاد می‌کنند، تحریک می‌شوند. این همان مکانیسمی است که در مصرف هروئین منجر به ایجاد سرخوشی می‌شود.
        بعد از 60 دقیقه: اسید فسفریک موجود در نوشابه، داخل روده کوچک، به کلسیم، منیزیم و روی می‌چسبد. متابولیسم بدن افزایش پیدا می‌کند. میزان بالای قند خون و شیرین‌کننده‌های مصنوعی، دفع هرچه بیشتر کلسیم را از طریق ادرار باعث می‌شوند.
        مدتی بعد: کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرارآور) وارد عمل می‌شود. حالا دیگر کلسیم و منیزیم و رویی که قرار بود جذب بدن شود، بیش از پیش از طریق ادرار دفع می‌شود و به همراه آن مقادیر زیادی آب، سدیم و دیگر الکترولیت‌ها نیز از دست می‌رود.
        مدتی بعدتر: کم‌کم آن غوغایی که در بدن‌تان ایجاد شده بود فروکش می‌کند و نوبت به افت قند می‌رسد. در این مرحله یا خیلی حساس و تحریک‌پذیر می‌شوید یا خیلی کرخت و بی‌حال. حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید، دفع کرده‌اید؛ آبی که می‌شد به جای اسید و کافئین و شکر، حاوی مواد مفیدی برای بدن‌تان باشد. تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین می‌رود و شما هوس یک نوشابه دیگر می‌کنید.       
         ادامه ی مطلب را هم بخوانید

        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:47  توسط سید محمد مهدی خوانساری  | 

        حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی.
        حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.
        حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

         

        (متن کامل در ادامه مطلب)


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:48  توسط روح اله سلیمانی  | 

        "توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت؟"

        سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:55  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

        خدا هست

         داستان در ادامه مطلب!


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:4  توسط حصین علی مازندرانی  | 

        موش نترس ژنتیکی

        دانشمندان ژاپني با دستکاري ژنتيکي موش نترسي توليد کرده اند که از دشمن قديمي خود يعني گربه نمي ترسد. 
        دانشمندان دانشگاه توکيو با تغييرات ژنتيکي موفق شدند گيرنده هاي مخصوص موجود در مغز موش را که باعث مي شود تا موش از گربه يا شكارچيان سنتي اش وحشت کند از کار بيندازند.
        آنها به ترتيب موشي توليد كرده اند كه بدون وحشت با گربه دشمن قديمي اش روبرو مي شود بي آنكه فرار كند.
        البته براي موش شجاع اين يك بازي با مرگ است زيرا هر لحظه گربه مي تواند اورا يك لقمه چپ كند!

        + نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:29  توسط علی حسامی  | 

        ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.
        اي   کاش  کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه مادرم، همه چيز را فراموش مي کردم

        + نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:26  توسط علی حسامی  |