تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

هو العلیم

آيا يكم فروردين روزي مهم به لحاظ تاريخي است؟ خير. آيا به لحاظ اسطوره اي اهميت خاصي دارد؟ تا اندازه‌اي بله; ولي مگر روز تحويل سال در تمام تمدن‌هاي جهان روزي مهم و اسطوره‌اي در نظر گرفته نمي‌شود؟ پس دست كم در نظر انسان امروزي اين امر چندان اهميت ندارد.

در واقع، همان طور كه اكثرمان مي‌دانيم اهميت نوروز در «علمي بودن» آن است. زمين بر روي مدار بيضوي به دور خورشيد مي‌چرخد و در نقطه‌اي از اين مدار، زمين (يا به ظاهر خورشيد در آسمان زمين) به جايي مي‌رسد كه «اعتدال بهاري» خوانده مي‌شود.

اين نقطه همان جايي است كه در جغرافياي ايران زمين آغاز بهار بوده. آيا اين موضوع كافي است تا نوروز چنين اهميتي پيدا كند؟

نكته‌اي كه شايد خيلي از ما از آن غافل باشيم نوروز آغاز بهار نيست. يا بهتر بگوييم تنها در نيمكره شمالي آغاز بهار است; در نيمكره جنوبي آغاز فصل پاييز است و در مورد سيارات ديگري كه به دور خورشيد ما مي‌گردند هيچ چيز خاصي نيست و در نقاط ديگر دنياي بزرگ ما (ستارگان و كهكشان‌هاي ديگر) نيز همين‌طور.

راستش اينكه دلمان مي‌خواهد يك بار هم كه شده موقع نوروز به جاي آنكه توجهتان را به زيبايي‌هاي بهار جلب كنيم. به اين نكته دقت كنيد كه موقع نوروز «عملا هيچ اتفاقي نمي‌افتد» ما انسان‌هايي كوچك هستيم بر روي جايي به نام زمين كه سياره‌اي معمولي است در ميان هشت سياره و چند ده قمر و چند سياره كوتوله و صدها هزار سيارك و ميليون‌ها شهابسنگ و دنباله‌دار: منظومه شمسي. منظومه شمسي ما خورشيدي بسيار معملي و متوسط دارد كه آن هم هيچ برتري خاصي بر ديگر سيارات ندارد. منظومه ما در گوشه‌اي پرت و كمابيش دورافتاده از جايي قرار گرفته به نام كهكشان راه شيري. كهكشان ما كهكشاني است معمولي در ميان چندين كهكشان معمولي ديگر و اگر بهتر بگوييم يكي از ميلياردها كهكشان است. كهكشان ما هيچ جايگاه خاصي در ميان كهكشان هاي عالم ندارد و عالم ما چنان وسيع است كه نور با سرعت «000/300 كيلومتر بر ثانيه» ميلياردها سال طول مي‌كشد سرتاسرش را بپيمايد. حالا دقت كنيد براي چنين نقطه‌كوچكي از كيهان چه واقعه‌اي رخ مي‌دهد؟ صرفا وارد يكي از نقاط مداري‌اش مي‌شود. همين! انسان‌هايي چنان معمولي چرا بايد چنين چيزي برايشان اهميت داشته باشد؟

پيشنهاد ما اين است كه اين طور به قضيه نگاه كنيد:

زمين اگر اهميتي براي ما داشته باشد از اين است كه «حيات» دارد از اينكه انسان‌هايي چون ما (نزديك به هفت ميليارد نفر) كنار ما زندگي مي‌كنند. از اين همه انسان كساني هستند كه براي اينكه اوضاع «حيات» انسان‌ها كمي بهتر شود كوشيده‌اند و مي‌كوشند. وقتي در واقعه‌اي مثل «اعتدال بهاري» يا «نوروز» تنها «حيات» است كه اهميت پيدا مي‌كند مي‌توانيم به اين نتيجه برسيم كه بهتر است نوروز را بهانه‌اي كنيم براي اينكه كوچكي خود را در برابر عظمت كيهان به ياد بياوريم و در رستاخيز «نمادين» حيات، در اين تنها سياره زنده عالم (تا جايي كه علم خود ما قد مي‌دهد) بهانه‌اي براي سهيم كردن همديگر در اين حق حيات بيابيم و با هم جشن بگيريم و تمامش فقط نماد است و بس.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:47  توسط محمد حسین احسانی  | 

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

*
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

*
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

*
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

- عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط مجتبی صدیقیان  | 

بازم چهارشنبه سوري

حرفي برا گفتن ندارم ولي سه شنبه شب گرم وآتشي براتون آرزو مي ميكنم

مواظب چشما، دستا ،گوشا، پاها و... باشيد تا عمري پشيمون نباشيد.

پيشا پيش*>>>>>*<<<<* BoooooooooooooMB*>>>>*<<<<<*

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:35  توسط احسان محمدی  | 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

-فریدون مشیری-

سال نو مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:7  توسط مجتبی صدیقیان  | 

ترورهاى اسرائيل عليه بشريت
از «فولكا براندوت» تا مغنيه
على منتظرى‎/كارشناس مسائل خاورميانه

هنوز رژيمى به نام اسرائيل تشكيل نشده بود كه جريان ترور و حذف فيزيكى مخالفان جنبش صهيونيسم در اروپا و كشورهاى عربى آغاز شد. استفاده از تله هاى انفجارى در اتاق هاى كار و خواب، نامه هاى پستى آلوده يا منفجره، انفجار خودروهاى هدف و تيراندازى از فواصل نزديك از شيوه هاى دائمى اين ترورها بوده است. پس از جنگ جهانى دوم، با قدرت يافتن احزاب و سازمان هاى مسلح صهيونيستى، آنها بسيارى از مخالفان خود در اروپا را تحت عنوان حمايت از نازيسم ترور كردند و اين روند را تا پس از نيم قرن از تشكيل رژيمى صهيونيستى در فلسطين اشغالى به عنوان يك سياست ثابت امنيتى به منظور حفظ و استقرار و كيان رژيم صهيونيستى حفظ نمودند.
ترور «فولكا براندوت» سوئدى، نماينده دبيركل وقت سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۸ ميلادى و پيش از تشكيل رژيم اسرائيل به دست جوخه هاى مرگ سازمان موسوم به جنگجويان آزادى «اشترن» يكى از سرفصل هاى مهم آغاز ترور در كارنامه رژيم صهيونيستى است. اين سازمان تحت رهبرى «مناخم بگين» نخست وزير پيشين اسرائيل، فولكا را به اين دليل ترور نمود كه وى بر اساس خواسته هاى جنبش صهيونيستى در فلسطين حركت نمى كرد. وى در سپتامبر ۱۹۴۸ در يكى از كوچه هاى شهر قدس با شليك گلوله كشته شد.
از زمان برپايى رژيمى به نام اسرائيل، شاهد پرونده هاى بى شمار ترور توسط اين رژيم در كشورهاى مختلف دنيا از جمله فرانسه، نروژ، انگليس، آلمان، تونس، اردن، مصر، سوريه و لبنان بوده ايم:

351051.jpg
 

عبد القادر الحسينى، رهبر جهاد مقدس در سال ۱۹۴۸
ابى حسن سلامه، از شخصيت هاى فلسطينى در ۱۹۷۲
غسان كنفانى، سردبير مجله «الهدف» در سال ۱۹۷۲
محمود الهمشرى، رئيس نيروى ۱۷ فلسطين در ۱۹۷۲
محمد بوديا، از مقامات جنبش فتح در سال ۱۹۷۳
شيخ راغب حرب، از مقامات بلند پايه حزب الله لبنان در ۱۹۸۴
خليل ابراهيم الوزير معروف به ابوجهاد، در سال ۱۹۸۸ در تونس كه به منظور حصول اطمينان از قتلش ۸۰ گلوله به پيكرش شليك شد.
صلاح خلف، مشهور به ابو اياد در سال ۱۹۹۱در تونس
سيد عباس موسوى، دومين دبيركل حزب الله لبنان
فتحى شقاقى، نخستين دبيركل سازمان جهاد اسلامى فلسطين در جزيره مالت در سال ۱۹۹۵
يحيى عياش، فرمانده شاخه نظامى حماس در فلسطين
ترور نافرجام خالد مشعل، مسئول دفتر سياسى جنبش مقاومت اسلامى فلسطين (حماس) در اردن در سال ۱۹۹۸ كه با انتقال ويروس يك بيمارى به جسم وى انجام شد ‎/
ابو على مصطفى، رهبر جبهه خلق براى آزادى فلسطين در سال ۲۰۰۱ در رام الله
صلاح مصطفى محمد شحاده، فرمانده گردان هاى عزالدين قسام در سال ۲۰۰۲
شيخ احمد ياسين، رهبر حماس در مارس سال ۲۰۰۴
دكتر عبدالعزيزالرنتيسى در سال ۲۰۰۴

روزنامه ایران/ویژه نامه شهید عماد مغنیه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:53  توسط علی غروی  | 

 می دویدم. داشتم می دویدم. خوب به خاطر نمی آورم. انگار خاطره ای است دور. انگار خوابی طولانی. فکرم خاموش است. واژه ها گم شده اند. انگار چهره ی زیبای او پشت قاب بارانی چشم. آن قدر می دانم که داشتم می دویدم. چه قدر نوشتن امروز سخت است. آزاد بودم و رها. آزادتر از ماه ، آزادتر از باد ، آزادتر از خاک. بیهوده تلاش می کنم. روی زمینی سخت ولی انگار روی ابرها بودم و به دنیای اطرافم ذره ای توجه نداشتم. شاید نمی فهمیدم. شاید نمی دیدم. شاید نمی خواستم ببینم. ذهنم حیران است و دلم آشوب. نمی توانم.

 در میان ازدحام جمعیتی پوشالی و شلوغی های شهری خاموش و سکوت مرگبار دیوارها ، در محاصره ی سردرگمی های تمام انسان ها ، تنهای تنها ، در پیچ و خم های جاده ی صعب العبور زندگی دست و پا می زدم. شاید موضوع اشتباهی انتخاب کرده ام. شاید باید چیز دیگری بنویسم. با چشمان بسته ، کورکورانه ، حتی جلوی پایم را نمی دیدم. انگار می خواستم فرار کنم. انگار از چیزی خسته بودم. انگار حرف های ناگفتنی و رازهای نهانی قلبم می خواهند یکجا بیرون بریزند و تمام کاغذهای سفید دنیا را سیاه کنند.

 خسته بودم از سیاهی های دنیایی که قرار بود زیبا باشد. می ترسیدم از تمام انسان هایی که به خاطر لقمه ای نان یکدیگر را می دریدند و شاید به خاطر پله ای صعود. نمی گذارند بنویسم. ذهنم را پر کرده اند. خسته بودم از ظلمی که همیشه دامن محرومان را می گرفت. می ترسیدم از کسانی که از ترس سقوط ، خودشان که هیچ ، خدا را هم می فروختند. چرا امروز؟ چرا الآن؟ چرا رهایم نمی کنند؟ چرا نمی گذارند آزاد باشم؟ شاید خسته بودم از همه ی قلب های سیاهی که خدا را بیرون کرده بودند. شاید می ترسیدم از دام های عشوه گرانی که قرار بود اسوه ی اخلاق باشند و نبودند. می ترسیدم از پوششی که نبود. نمی دانم تا کی می توانم تحمل کنم. کلماتی که نمی خواهم ، انگار سیلی خروشان ، به قفس سینه ام فشار می آورند. مثل بغض در گلویم گیر کرده اند. شاید خسته بودم از هوس های زودگذر. شاید می ترسیدم از عشق ، از زیبایی ، شاید از برق چشم ها ، از لطافت دست ها. نمی گذارند حرف بزنم. نمی گذارند نفس بکشم. نمی گذارند آنچه را که می خواهم بنویسم. شاید خسته بودم شاید می ترسیدم از چشمم ، دستم ، زبانم ، فکرم ، ذهنم ، قلبم. شاید از خودم فرار می کردم. انگار می خواهند فرار کنند. انگار می خواهند بروند. ولی انگار راه فراری نبود.

 نمی دانم چرا زیبایی های دنیا را نمی دیدم. نمی دانم چرا جلوه گری های خدا را در همه چیز نمی فهمیدم. گم شده بودم و از ترس تنهایی با تمام نیرویی که داشتم می دویدم. نمی دانم می خواهند چه بگویند که این قدر بی تابی می کنند و لحظه ای صبر ندارند.

 جاده ناهموار بود. دویدن سخت بود. چشمانم بسته بود. یک لحظه سکوت و لحظه ای بعد ، سقوط. پایم لغزید. دلم لرزید. با چشم به زمین خوردم ، به تخته سنگی سخت. شاید بهتر باشد بگذارم حرفشان را بزنند. شاید باید آزادشان کنم. انگار درون چاهی عمیق فرو رفتم. انگار چشمانم مجازات شدند که چرا بسته بودند و نمی دیدند. انگار کسی دستم را گرفت و بلندم کرد. انگار جای آن زخم ، هنوز هم گوشه ی چشمم باقی است. انگار واژه ها می گویند ، زندگی جاری است. مثل عشق گل سرخ.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط روح اله سلیمانی  | 

بیگانه ای به صومعه ی اسکتا رفت ، سراغ کشیش را گرفت و گفت: "می خواهم زندگی ام را بهتر کنم ، اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم." پدر روحانی متوجه شد که بیرون باد تندی می وزد ، و به بیگانه گفت: "اینجا هوا خیلی گرم است. می توانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟" بیگانه گفت: "غیرممکن است." راهب گفت: "همین طور بازداشتن خودت از اندیشیدن به آنچه خداوند را می آزارد ، غیرممکن است. اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ "نه" بدهی ، هیچ آسیبی به تو نمی رسانند."

پائولو کوئلیو

برگرفته از کتاب "مکتوب"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط روح اله سلیمانی  | 

 در فکر بودم و آتش و ماتم و اندوه و پشیمانی و عشق و مادر و لبخند و شادی و آرامش و در میان ازدحام آرام نشدنی و گرمای فراموش نشدنی دستانی آسمانی و چهره ی خندان مردی که پاره ی تنش بودم ، صدایی شنیدم که بار دیگر یادآور تو بود و این بار به گونه ای دیگر. اولین کلماتی بود که می شنیدم و آن قدر نزدیک که گرمای نفس پدرم ، هیجان نام تو را بیشتر می کرد. بزرگیت را شنیدم و یکتاییت را و نام دوستانت را و پایه و اساس راهت را و سعادت را و گفت بشتاب و نمی توانستم و بدهکار شدم و ماندم و هستم و پشیمانم از آن همه سال که گذشت و آن همه کار که نکردم و بارم که سنگین شد و سیاه. حتی این دیوار هم اگر قدیمی نبود و ترک نداشت ، زیر بار گناهم می شکست.

 زندگیم آغاز شد. هرچند کوچک بودم و ناتوان ، با اندک سرمایه ی لبخندی که از تو به یادگار مانده بود ، گوشه ای از قلب اطرافیانم را خریدم و پدر و مادرم قلبشان را به من هدیه کردند. بهترین هدیه ی زندگیم. عضو کوچکی از خانواده ای بزرگ بودم که روز به روز گرم تر می شد. بهشت را فراموش کردم. از عصاره ی جان مادرم نوشیدم و حاصل دسترنج پدرم را چشیدم و کم کم رشد کردم و خانه گرم تر شد و خانواده شادتر و محبت بیشتر.

 وقتی گریه می کردم در دل مادرم آشوب بود و وقتی بیمار می شدم ، شب ها پدرم بیدار. روزی کسی گفت رفتنی است و خانه ی خوشبختی مان در چشم به هم زدنی ویران شد. باورشان نشد. وقتی چند نفر دیگر هم تکرار کردند ، چشمانشان سیاه شد و هر نفسشان عذاب و آرزوها سراب و دنیا جهنم. نمی خواستم بروم. نمی خواستم پیش تو برگردم. نه اینکه بد باشد ، نه. نمی توانستم اشک های پنهان مادر و شانه های لرزان پدرم را ببینم. حالا که آمده بودم باید تا انتها می رفتم. رفیق نیمه راه نبودم. نمی خواستم خانه ای که با هم ساخته بودیم خراب شود. نمی توانستم.

 به هر دری زدند و مرا همه جا بردند و همه را دیدند و از همه پرسیدند و خواستند و نشد. هیچ راهی نبود. با سرمایه ای از غم و اندوه و ناامیدی ، نزد همان دست نیرومند رفتند که باعث تولدم بود و بدون اندکی شرم ، هرچه در دل داشتند گفتند. محرم رازشان بود. تو اجازه دادی و او ناممکن ترین ها را ممکن ساخت و معجزه را به تمامی معنا کرد و ماندم و نرفتم و دنیا دوباره زیبا شد و خانه مان آباد و خانواده مان شاد و باز هم بدهکار شدم.

 گویا دوست داری که بندگانت همه زیر بار قرضی پرداخت ناشدنی به سویت بیایند. نمی دانم چطور سنگینی کوله بارم را احساس نمی کردم و چگونه فراموش شدی. به گمانم من هم معجزه کردم.

 دیروقت است. انگار خورشید خسته شده و می خواهد برود. اما با ته مانده ی نیرویی که از روزی سخت و پرکار برایش مانده ، آسمان را سرخ رنگ کرده و چشمان خسته ام را در آغوش می کشد. صدای این جوی کوچک آب آرامم می کند و ناله ی غمبار باد که در میان شاخ و برگ های این درخت بلند سیب می پیچد ، تو را به خاطرم می آورد. دلتنگی دیوار ، همه چیز را زیباتر کرده است. چه غروب زیبایی. نقاشیت را چند می فروشی؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:55  توسط روح اله سلیمانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:24  توسط حمید رضا کاغذچی  | 

داستان پارك دانشجو نوشته «سيد مهدي شجاعي». لازم به توضيح است كه سيد مهدي شجاعي اين داستان را در شماره 12 مجله نيستان در سال 75 چاپ نمود كه به ذائقه مسئولان دانشگاه آزاد خوش نيامد و كار به دادگاه و سرانجام توقيف نشريه انجاميد.

 

-------------------------------------------------

با اجازه مسعود جان!

روح اله: داستان خیلی قشنگیه ، ولی یه ذره سیاسیه (شاید بهتر باشه بگم اجتماعیه) ، یه ذره هم مشکل اخلاقی داره که چون مشکلات جامعه رو بیان میکنه اشکال نداره. کلاً توش خالی بندی نداشت.

از همه ی دوستان شدیداً خواهش میکنم نظر سیاسی بد ندن. از دوستان طرفدار "دانشگاه آزاد اسلامی" هم خواهش میکنم به نوسنده ی داستان و مسعود فحش ندن. خواهش میکنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:57  توسط مسعود رضی  | 

به پاس صبر تو هزارلاله واشده                        وپاره پاره ي دلت دليل درد ما شده
نمي رود ز يادمان حديث تشت خوني ات          كه شاه بيت شعرهاي ناب كربلاشده
غروب شد بياببين كه شاهزاده قاسمت            شقايقي به دشت لاله خيز نينوا شده
هنوزگريه مي كند دو چشم تار اسمان             به حال افتاب دين همان كه مجتبي شده
كجاست صحن و گنبدت عزبزقلب فاطمه           كه دل كبوتري شده به ياد ان رها شده
نهال حلم تو چه خوش بزرگ شد جوانه زد        به پاس صبر سبز تو هزار لاله واشده

                                                                        مژگان دستوري
                                                                   يادواره ي يازدهمين مراسم شب شعر عاشورا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:33  توسط علی حسامی  | 

سلام نمي دونم شايد اين چند روز شنيده باشيد که اين مردک (عبدالکريم سروش)  دست به تجديد چاپ کتاب "بسط تجربه نبوي" توسط انتشارات بريل زده است.
از اونجايي که يک عده اي از دوستان اصلا تو باغ نيستند و از اين مطالب بي خبرند يک حرکتي کردم  و اومدم اين ها رو بيان کردم که اون دسته از دوستان تو دانشگاه هاشون به عنوان يه بچه مسلمون کم نيارند.
بسط تجربه نبوي در زمان انتشار، به تلاش براي گسترش نظريه خطاپذيري معرفت ديني (در قبض و بسط تئوريک شريعت) به قرآن تعبير  و انتقادات فراواني را باعث شد. اينک دکتر سروش، مقصود خودرا  از اين نظريه به زبان ساده و بدور از تکلفات زباني تشريح مي‌کند؛ از نگاه دکتر سروش، 1 - پيامبر (ص) بر اساس تجربه، شخصيت و دانش خود که از ديد دکتر سروش "در حد دانش عصر نزول" قرآن بوده است، الهام الاهي را به صورت متن و کتاب درآورده است. 2- قرآن، معجزه اسلام، به خاطر انساني بودن، خطاپذير است و 3- اين خطاپذيري خللي در نبوت پيامبر وارد
مطلب زير خلاصه مصاحبه سروش (به زبان خودش)  با يک مجله خارجي است که به فارسي بر گردانده شده است اين مصاحبه بسيار بسيط و به زباني بسيار ساده بيان شده است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط مسعود رضی  | 

يك چرخ ‪ ۱۰۰‬تني كه روز جمعه با موفقيت در داخل يك غار زيرزميني قرار داده شد، آخرين قطعه پازل در يك آزمايش بزرگي است كه دانشمندان اميدوارند با كمك آن به اسرار كيهان دست يابند.

به گزارش خبرگزاري رويترز از ژنو، اين چرخ آخرين قطعه مهم در ردياب ذرات "اطلس" بزرگترين ردياب از چهار رديابي است كه به قدرتمندترين شتاب دهنده ذرات متصل مي‌شود و سازمان تحقيقات هسته‌اي اروپا "سرن‪ "CERN‬اميدوار است اواسط سال ‪ ۲۰۰۸‬اين مجموعه را راه‌اندازي كند.

با افزودن اين چرخ، اين پازل غول‌پيكر تكميل شد.

اين چرخ تا يك محور ‪ ۱۰۰‬متري پايين آورده شد و در فاصله يك ميلي‌متري ساير ردياب‌ها در سرن تراز گرديد. سرن مهمترين مركز تحقيقات ذرات جهان است كه در يك مجتمع بزرگ در مرز فرانسه و سوييس ايجاد شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:49  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

هر چی فکر کردم که بعد از مدت ها چی پست کنم آخرش به این نتیجه رسیدم که یک شعری رو براتون بزارم که یک دفعه یاد شعر آرش کمانگیر سیاوش کسمایی افتادم و این منظومه رو برای پست کردن انتخاب کردم .حتما بخونیدش چون احساس غرور و شعف می کنید.(از نظر سبکی خیلی نزدیک به شعر اخوان ثالثه):

دانلود منظومه آرش کمانگیر سیاوش کسرایی ( ۷۵.۵ کیلو بایت)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:35  توسط حامد اصفهانیان  | 

سرانجام از بين قطبي و قلعه‌نويي، دايي سرمربي تيم ملي شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 7:36  توسط حصین علی مازندرانی  | 

 هنگامی که به دنیا آمدم تمام چراغ های شهر خاموش بود و شهر ، سیاهپوش. عزیزی دعوتت را با آغوش باز پذیرفته بود و همه را تنها گذاشته بود. راهش را رفته بود و به هدفش رسیده بود ، تو را دیده بود. رنج کشیده بود و تلخی چشیده بود ، صدایت را شنیده بود. می دانست به کجا می رود و برایش سخت نبود. از دوردست بوی خیانت می آمد ، پاک کرده بود. بوی جنایت می آمد ، خاک کرده بود. قدم هایش خسته بود و دلش از دوری شکسته بود و در مقابلت نشسته بود. هیچ کس او را نشناخته بود. یادش بود ، داغش بود ، آرزوها را برده بود. غم ها را خورده بود و راه را گفته بود و قلب ها را شسته بود ، خودش رفته بود. هم نام او شدم.

 بوی بهشت می آمد و عشق و ایمان و شرافت و شهامت. بندگانت عشق را با خون معنا کرده بودند و مرگ ، بازیچه ی دست عده ای بود که تو را دیده بودند. باورکردنی نبود ، نترسیده بودند. عده ای نشسته بودند و آه می کشیدند و افسوس که چرا جا ماندند ، چرا نرفتند ، کاروان رفته بود.

 هر خانواده مسافری داشت و هر مسافر ، یادگاری می گذاشت. گوشه ی عکس ها پارچه ی سیاه نبود. عجیب بود. مسیر کاروان مشخص بود. کاروانیان همه نورانی بودند و راه روشن بود. یادشان ، راهشان ، خاطراتشان ، حرف هایشان مانده بود ، خودشان رفته بودند ، زنده بودند ، حضورشان احساس می شد. بازماندگان ، سه دسته بودند و همه خسته بودند و نشسته بودند. حریف سرسختی بود. عده ای گریان و دل شکسته بودند ، عده ای پشیمان و بسته بودند ، عده ای به امید فردا نشسته بودند.

 تمام دنیا دگرگون شده بود و عشق تجلی تازه ای داشت. نام تو پس از سال ها بر سر زبان ها افتاده بود و نگاه ها همه به سوی آسمان بود و انتظار ، دلیل هستی و آرام جان بود. قیامت برپا شده بود. خائن رسوا شده بود. دنیا زیبا شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:42  توسط روح اله سلیمانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:51  توسط حمید رضا کاغذچی  | 

در میان كتابهای بسیاری كه درباره واقعه عظیم كربلا نگاشته ‌شده‌است، اندك هستند كتابهایی كه نویسندگانشان كوشیده‌اند علاوه بر ابراز شیفتگی و بیان عظمت واقعه و مظلومیت سیدالشهدا و یارانش‌، پرده از راز بزرگ كربلا بردارند. «فتح خون‌» نوشته "سید مرتضی آوینی" از این معدود كتابهاست‌.

متن كتاب‌، از دو  پاره كلی تشكیل شده است‌. پاره اول كه متن اصلی كتاب است‌، به شرح و بیان وقایع و توصیف ماجراهای پیش‌آمده از رجب سال 60 تا محرم سال 61 هجری می‌پردازد; و پاره دوم كه از زبان «راوی‌» روایت می‌شود، تحلیل و رازگشایی همان وقایع و ماجراهاست و در واقع بخش برجسته كتاب نیز همین است‌.

راوی در «فتح خون‌» از موضع یك انسان عارف سخن می‌گوید كه زمین را آینه آسمان می‌بیند و به ظواهر كفایت نمی‌كند و می‌كوشد در مخاطبه با انسان امروز، او را از پوسته واقعه عاشورا فراتر برد و چشم باطنش را باز كند، تا بتواند عمق واقعه را دریابد.

یكی از مفاهیم مورد توجه نویسنده در این كتاب‌، فرا زمانی و فرا مكانی بودن عاشورا و كربلاست‌. آوینی از «اصحاب آخرالزمانی امام عشق‌» سخن می‌گوید و از این كه هر انسانی كربلایی دارد و عاشورایی‌. او واقعه عاشورا را نه فقط به مثابه یك اتفاق تاریخی‌، كه به عنوان یك حقیقت كلی می‌بیند كه می‌تواند برای هر انسان و در هر زمان و مكان تكرار شود.

عشق نیز از مفاهیم محوری «فتح خون‌» است‌. آوینی به تأسی از عرفای بزرگ‌، عشق را مدار و محور هستی می‌داند و امام را تجلی تام و تمام این عشق‌، عشقی كه عقل نیز «اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد» آن را تصدیق می‌كند. در حقیقت الگوی شهید آوینی برای تفسیر و تحلیل واقعه عاشورا، همین عشق آسمانی است‌.

شهید آوینی بخش اعظم «فتح خون‌» را در محرم سال 1366 به رشته تحریر درآورد و در سالهای بعد، آن را ویرایش و تكمیل كرد. اما فصل دهم كتاب كه باید به وقایع ظهر عاشورا می‌پرداخت‌، ناتمام مانده‌است‌. گویی آوینی این فصل را در عمل و با شهادت خویش به پایان رسانده‌است‌.

فتح خون‌، در ده فصل روایت می‌شود: آغاز هجرت عظیم‌، كوفه‌، مناظره عقل و عشق‌، قافله عشق در سفر تاریخ‌، كربلا، ناشئه‌اللیل‌، فصل تمییز خبیث از طیب (اتمام حجت‌)، غربال دهر، سیاره رنج و تماشاگه راز.
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:20  توسط مسعود رضی  | 

اكنون كه قلم در دستان كوچولويم گرفته‌ام، خانواده ما در يك برهه زماني خاص گرفتار مي‌باشد. اين را عمويم مي‌گويد. من نمي‌دانم. برهه زماني خاص چه مي‌باشد. عمويم مي‌گويد: يك‌چيزي تو مايه‌هاي دمت گرم است.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:32  توسط حصین علی مازندرانی  | 

 

امام زمان (عج) خطاب به امام حسین (ع)

السلامَ علیکَ سَلامَ العارِفِ بحُرمَتِکَ المُخلِصِ فی وِلایَتِکَ المُتَقرِّبِ

 اِلی اللهِ بِمُحَبَّتِک البَریءِ مِن اَعدائِکَ

سلام بر تو سلام کسی که عارف به حرمت توست و در ولایت تو مخلص و به

 سبب محبت تو به خدا تقرب جسته و از دشمنانت بیزار است.

زیارت ناحیه  

            

                                 اربعین حسینی را به دوستان تسلیت میگوییم

                                                        التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:37  توسط محمد حسین شیخ الاسلامی  | 

سرکرده اوباش فراری تهران دستگیر شد.


واقعا «چنین است کردار این چرخ پیر»!
چه اوباش ادیبی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:38  توسط حصین علی مازندرانی  | 

· فرمود اى پسرم خروس از تو زيركتر نباشد و نگهداريش به نماز از تو بيشتر نباشد ، آيا نمى بينى آن را در سحرها و هنگامى كه براى نماز اذان گفته مى شود صدايش را بلند مى كند و حال اينكه تو در خوابى

· و فرمود پسركم هر كس مالك زبانش نباشد پشيمان مى شود، هر كس جدال زياد كند فحش مى شنود هر كس در جاهاى بد برود تهمت زده مى شود، هر كس همراه رفيق بد باشد سالم نمى ماند، هر كس همنشينى دانشمندان را كند غنيمت دانش ميبرد و دانشمند مى شود

· پسركم توبه را عقب نينداز زيرا كه مرگ ناگهان فرا میرسد

· پسرم بى نيازى خويش را در دلت قرار ده و هر گاه فقير و نيازمند شدى فقر خود را بمردم مگو كه          بديده ى حقارت و كوچكى بر تو نگاه كنند ولى از فضل خدا بخواه آنچه را كه نياز دارى

· پسرم دروغ گفته است كسى كه گفته شر و فتنه را با فتنه و شر بايد خواباند مگر نمى بينى كه آتش آتش را خاموش نمى كند بلكه آتش با آب خاموش مى شود و همچنين شر جز با خير خاموش          نمى شود.

ارشاد القلوب-ترجمه رضايى، ج1، ص: 177

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:6  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:38  توسط حصین علی مازندرانی  | 

 از باغ ميبرند چراغاني ات کنند

تا کاج جشنهاي زمستاني ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار

تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار ميبرند که زنداني ات کنند

ای گل گمان مکن به جشن ميروي

شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

يک نقطه بيش فرق رجيم و رحيم نيست

از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:15  توسط مجتبی صدیقیان  | 

 می دانستم به کجا می روم و بعد از تو در آغوش که جای می گیرم که همه را گفته بودی و دیده بودم و منتظر بودم. انتظارم را قوی ترین دستی شکست که از تو نیرو می گرفت و پس از مدتی دراز متولد شدم. بسیار ضعیف بودم ، اما آگاه. هنوز نور تو در وجودم بود و هیچ کس نمی دانست.

 چشمانم را گشودم تا زیبایی بهشتی را ببینم که مدت ها انتظارش را می کشیدم و اما تنها یک نگاه ، بهشت خیالی ام را به جهنمی تاریک بدل کرد که همه جایش خون بود و خیانت و جرم و جنایت و زجر و شکایت و قتل و غارت و غم و درد و اشک و گریستم و همه شاد شدند و آتش سوزان قلب کوچکم را که خود عالمی بود ، ندیدند و باز گریستم و از تو که هنوز می دیدمت ، خواستم که برگردم و جوابی ندادی و دانستم که پشیمانی بیهوده است و سوختم و در میان شعله های سوزان درد و غم و پشیمانی دلی که هنوز پاک بود ، چیزی دیدم و به گمانم نشانم دادی که قلبم را آرام کرد و شعله هایش را سوزان تر از قبل و پرسیدم چیست و هیچ نشنیدم جز عشق ، که نمادش غم است و نشانه اش اشک و راهش سراسر رنج و درد و انتهایش تو ایستاده ای. یگانه دلیل هستی است و تنها معنای زندگی و آتشش اگر فروزان شود ، دل و جانت که هیچ ، عالمی را می سوزاند.

 چشمانم را بستم و این بار ، آرام باز کردم و خود را در آغوش گرم و مهربان فرشته ای زیبا و نورانی دیدم که مادرم بود و برای اولین بار احساس کردم که به خانه ام بازگشته ام و انگار در آغوش تو بودم و در جواب لبخند مهربانش که بهشتم بود ، به شیرینی خندیدم و شادی را در چهره اش خواندم و فهمیدم و انگار که دنیا را گرفته باشد.

 هنوز چشمانم باز بود و پرده ای نبود و همه چیز را می دیدم و اگر لبخند می زدم ، از زیبایی بهشت بود و اگر می گریستم ، از ترس آتشی هولناک و هیچ چیز بی معنا نبود و قلبم ، هرچند کوچک بود ، عشق را می فهمید و هجران را ، که درد تازه اش بود ، و گاهی هم می گریست و سیل اشکش را تنها یادآوری زیبایی تو که در نام زیبای مادر و گاهی یکی از دوستانت متجلی بود ، پایان می داد.

 و امروز ، پس از این همه سال ، زیباترین لحظه ی زندگی ام آن هنگامی است که کودکی به چشمانم می نگرد و لبخند می زند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:38  توسط روح اله سلیمانی  | 

اگه مرد . مرد باشه هیچ وقت به دخترنگاه نمی کنه.

اگه مرد. مرد باشه اگه به دختر نگاه کرد سرشو زیر می ندازه.

اگه مرد. مرد باشه اگه سرشو زیر ننداخت تو چشش نگاه نکنه.

اگه مرد. مرد باشه اگه تو چشم نگاه کرد به جا دیگه نگاه نکنه.

...........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:6  توسط احسان محمدی  | 

"گفت و گوی چهارجانبه" نام کتابی است که متن سخنان دکتر شریعتی، آیت الله خامنه ای،استاد مطهری و استاد فخر الدین حجازی را در مجلسی که در حدود سال ۱۳۵۵ در تهران برگزار شده است در بر دارد.

مطالبی که در این محفل مطرح شده به خوبی فضای فکری و فرهنگی جامعه خصوصاً دانشجویان و روشنفکران آن زمان یعنی سال های نزدیک به انقلاب اسلامی را نشان می دهد و خواننده را در آن فضا قرار می دهد.

این سخنان ضمن اینکه ویژگی های فکری هر یک از صاحب نظران فوق را أشکار می سازد، حاکی از نکته سنجی و انحراف شناسی و استقامت استاد مطهری می باشد.

این کتاب را می شود از انتشارات صدرا واقع در خیابان انقلاب تهیه کرد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:12  توسط مسعود رضی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:48  توسط حمید رضا کاغذچی  | 

به نام خدا

ایشان فرمودند:

در فتنه ها ، چونان شتر دو ساله باش ، نه پشتی دارد که سواری دهد و نه پستانی تا او را بدوشند.

حکمت ۱ نهج البلاغه      

چون نشانه های نعمت پروردگار آشکار شد ، با ناسپاسی نعمت ها را از خود دور نسازید.

حکمت ۱۳ نهج البلاغه     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:54  توسط سید احمد عطری  | 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش راپهن کرده بود وفریب می فروخت.مردم جمع شده بودند. هول میزدندو بیشتر می خواستن.توی بساطش همه چیز بود. غرور.حرص.دروغ وخیانت.جاه طلبی و...

هر کس چیزی می خرید ودر عوض چیزی میداد.

شیطان می خندید و دهنش بو گنده جهنم میداد. دلم می خواست توصورتش توف کنم.

انگارذهنم را می خواند.موذیانه خندیدو گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:18  توسط احسان محمدی  | 

به نظر شما اين ايده كه هر كسي CD یا DVD این فیلم رو میگیره مقداری پول به حساب تهیه کنندگان بریزه چقدر درسته؟

حالا ما خودمون چی کار کنیم؟

حتما نظراتونو بگین!

متن ایده ارائه شده !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:23  توسط حصین علی مازندرانی  |