تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

- حمید مصدق 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:20  توسط مجتبی صدیقیان  | 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

...

(این شعر رو شهریار واسه مادرش گفته. البته یه ذره طولانیه ، ولی خیل قشنگه و ارزش خوندن داره. البته فکر کنم همتون شعر رو یادتونه ولی دوباره خوندنش هم ضرر نداره. متن کامل شعر رو می تونید تو ادامه ی مطلب بخونید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:28  توسط روح اله سلیمانی  | 

درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی ...

ناگهان نگاهش خیره بر یک نقطه ثابت ماند. زن جوانی در بین سایر مسافران گوشه ای ایستاده بود. زیبایی افسون کننده ای نداشت.اما چیزی در چهره اش بود که موجب می شد، مرد جوان نتواند از نگاه کردن به او خودداری کند. چشمان درشت و زیبایش با حرکت مداوم و پروانه گون مژه ها به این سو و آن سو می چرخید و حتی برای لحظه ای هم متوجه حضور مردی که از آنسوی واگن با شیفتگی به او می نگریست نشده بود.

مرد به چهره سایر مسافران نگاهی انداخت. نگاه های خسته و اخم آلود حسی را در او زنده کرد. حس کرد، تمام جذابیت او در چشمانی است که می خندد و شاید لب هایی که می کوشد، خنده ای را پنهان سازد. مسیر نگاه او را دنبال کرد. در تیررس نگاه او کودک 4-5 ساله ای کنار مادرش ایستاده بود و پشت به جمعیت و رو به شیشه های قطار داشت. زیر لب چیزهایی می گفت. مرد نمی شنید، ولی از حرکات سر و دست کودک حدس می زد که او مشغول بازی هیجان انگیزی با موجودات خیالیست. مادر کودک، هر ازگاهی او را با تشر به آرامش دعوت می کرد و کودک تنها با شلیک چند گلوله از اسلحه خیالی اش به دشمن، بازی را از سر می گرفت و... زن جوان به او می خندید.

ناگهان سر چرخاند و مستقیم به چشمان مرد خیره شد. گویی سنگینی نگاه مرد او را جلب کرده بود. برای لحظه ای کمتر از چند ثانیه هر دو خیره به هم نگریستند،  زن جوان به سرعت صورتش را به طرف مخالف چرخاند. مرد مسخ شده، همچنان خیره به پشت سر زن مانده بود که زن جوان دوباره به مرد نگریست. از نگاهش نمی شد حدس زد که نگاه خیره مرد، او را متعجب کرده است یا دستپاچه. این بار مکث بیشتری کرد. ولی پس از اینکه نگاهش را دزدید، دیگر به سوی مرد نگاه نکرد.

مرد برای مدتی که به نظرش قرنی رسید، منتظر ماند و سپس به روبرو نگاه کرد. به خاطر سیاهی و ظلمت حاکم بر تونل ها، می توانست تصویر خود را به خوبی در شیشه های قطار ببیند. علی رغم این که موهایش سفید شده بود، در چهره اش چین و چروکی دیده نمی شد. قدی بلند و هیکلی ورزیده داشت و از همان جا می توانست حدس بزند که زن جوان به زحمت به شانه های او می رسد. به چشمان خود نگاه کرد. چشمانش درشت و خمار بودند. فکر کرد تا چند سال پیش چقدر به آنها میبالید. حال آن چشمان نیمه باز، از پس عینک ته استکانی که به چشم داشت؛ حالتی خنگ و ابله گون به چهره اش بخشیده بود. با نا امیدی اندیشید: نه، هیچ جذابیتی ندارم.

 

دوباره به زن جوان نگاه کرد. هرچه بیشتر به او می نگریست، تک تک اجزای صورتش را بیش تر مورد تحسین قرار می داد. دلش می خواست بهانه ای پیدا کند و حتی یک کلمه با او حرف بزند. حس میکرد، گرمای لبخند زن او را به سمت خود می کشد. اما صدای بلند گوی قطار که نام ایستگاه بعد را اعلام می کرد، او را از دل تخیلاتش بیرون کشید. باید قطار را ترک می کرد. دوباره به چشمان رقصان او نگریست. دلش می خواست همه چیز را تا ابد در حافظه اش ذخیره کند. با اندوه اندیشید، برای پیگیری بیش تر، خیلی مسن به نظر می رسد!

 

قطار ایستاد. مرد پیاده شد. برای آخرین بار به قطار و مسافران نگاه کرد و زن جوان را جویید. اما... نگاهش با نگاه زنی گره خورد که از پشت عینکی ته استکانی، با حسرت و شیفتگی او را می نگریست.

 

 

shelterless

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط روح اله عبدی  | 

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،


و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:31  توسط محمد حسین احسانی  | 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلند صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌ سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من!

- آيا به من ايمان داري؟

- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!

كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.

خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟

كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:13  توسط حامد اصفهانیان  | 

حارث پسر دلهاث، غلام امام رضا عليه السّلام گفت: شنيدم آن حضرت فرمود:

مؤمن، مؤمن [واقعى‏] نيست مگر اين كه در او سه خصلت باشد:

روشى از پروردگارش، روشى از پيامبرش، و روشى از امامش.

امّا روش پروردگارش : پوشاندن اسرارش مى‏باشد، چرا كه خداى بزرگ [در قرآن‏] فرمود: «خداوند، عالم به غيب است و بر غيبش كسى را آگاه نمى‏كند مگر پيامبرى را كه پسنديده است» (جنّ- 26)

و اما روش پيامبرش: سازش و مدارا با مردم است.                       

همانا خداوند به پيامبرش امر فرموده كه با مردم مدارا و سازش نمايد [آنجا كه‏] مى‏فرمايد: «عفو و بخشايش را پيشه خود ساز و به خوبى و نيكى امر كن و از جاهلان روى بگردان» (اعراف- 199)

و امّا روش امامش: صبر كردن بر سختى جنگ با دشمن، و سختى فقر و تنگدستى است. خداى بزرگ [در قرآن‏] مى‏فرمايد: «و صبركنندگان در سختى محاربه با دشمن و سختى فقر و تنگدستى» (بقره- 177)

 

                                      حديث شصت و يكم‏ از صفات الشيعه شیخ صدوق-ترجمه توحيدى ص : 101

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:54  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»
داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:32  توسط حامد اصفهانیان  | 

فساد

جوان متدینی بود. از این ها که تعصب دارند. دلش میخواست به دیدار دختر برود. دو دل بود. استخاره کرد. بد آمد.

بعد از چند دقیقه دوباره استخاره کرد!

 

 

فقط

زنی عاشق مردی شد. با او ازدواج کرد، اما کارش به اختلاف کشید. خواست طلاق بگیرد. گفتند:

_ نمیشود. تو فقط میتوانی شوهر کنی!

 

 

استحاله

مرد به قدری شیفته ی عقیده اش بود که میخواست با زور هم که شده همه چیز را مطابق آن تغییر دهد. حتی حاضر بود جان خود را بدهد، و چون با مخالفتی رو برو شد که مانع کارش میدید با خود گفت: جانش که از جان من عزیز تر نیست!

 

 

جلوی صف

حاکمی بو که وقتی مخالفانش زیاد و زیاد تر شدند و علیه اش راهپیمایی کردند، خودش در صف اول آنها قرار گرفت و شعار "مرگ بر حاکم" میداد و چون قرار نبود حاکم داشته باشند به عنوان "پیشوا" انتخاب شد!

 

مادام کاشف

وقتی شوهر مادام کوری به وی میگفت: کوری...

مادام کوری مجال نمیداد که بقیه ی حرفش را بزند، عصبی در کلامش میدوید و میگفت: خودت کوری...

توضیح: مادام کوری برای شما کاشف رادیو اکتیویته است، برای شوهرش زنش بوده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 9:0  توسط روح اله عبدی  | 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است. بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است. بنويسيد زمين كوچه ی سرگردانيست ، او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است. صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري از او مانده بجاي مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است. مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است. غزل حجرت من را همه جا بنويسيد روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:28  توسط احسان محمدی  | 

روز ها گذشت و گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.

و سرانجامگنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من سخن بگو از آنچه سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت:" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام، تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟"

سنگینی بغضی راه کلامش را بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:"مار در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتمتا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی."

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:" وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی."

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:39  توسط مسعود رضی  | 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:14  توسط محمد اکبریان  | 

یک اسلاید فایل گذاشتم اون رو حتما ببینید.

توجه کنید که نیازی نیست که بزنید بره جلو ،خودش به طور خودکار جلو می ره.

در ضمن اول ببینید بعد حتما نظر بدید.(حجم فایل ۲۳۱ کیلو بایت)

http://hamedvb.googlepages.com/4squarequestions.pps

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:44  توسط حامد اصفهانیان  | 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبا روی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز به او گفت:" پسر جان برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را یکی یکی آزاد می کنم، اگر توانستی دم فقط یکی از آن ها را با دست بگیری و رها کنی می توانی با دخترم ازدواج کنی."

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولینگاو ایستاد. در باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تا کنون دیده بود به بیرون دوید. جوان با خود فکر کرد گاو بعدی شاید گزینه بهتری باشد، با این فکر خود را کنار کشید و گذاشت تا گاو رد شود.

دوباره در باز شد، باور کردنی نبود! تا به حال در عمرش چیزی به این درندگی و وحشیگری ندیده بود. با سم به زمین می کوبید و می غرید و جلو می آمد.

نا خودآگاه کنار رفت تا او نیز بگذر، با خود گفت:انتخاب بعدی هر چه باشد بهتر از این خواهد بود.

برای بار سوم در باز شد. لبخند رضایت بر روی لبان مرد جوان نقش بست. یک گاو نحیف و لاغر آرام آرام پیش می آمد. خود را به کنار گاو رسانید و در یک لحظه به روی گاو پرید و دستش را دراز کرد......

 اما گاو دم نداشت !!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:51  توسط مسعود رضی  | 

ژاپن: بشدت مطالعه مي کند و براي تفريح ربات مي سازد
 
مصر: درس مي خواند و هر از گاهي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند
 
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلي مي شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي کند. سپس ماجراهاي عاشقانه و اکشني پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم عروسي مي کنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود
 
عراق: مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد ودر صورت زنده ماندن درس مي خواند
 
چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد
 
اسرائيل: بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است او دوره کامل آموزشهاي رزمي و کماندويي را گذرانده! مادرزادي اقتصاد دان به دنيا مي آيد
 
گينه بي صاحاب!!: او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه  بر و بچ هم قبيله اي درس بخواند
 
کوبا: او چه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد و همينطور بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري امريکا دعا کند
 
پاکستان: او بشدت درس مي خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد
 
ايران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومي چرت مي زند و سر کلاس اختصاصي جزوه می نویسد 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:56  توسط محمد اکبریان  | 

  در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

 

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

 

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

 

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

 

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

 

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد.

 

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:2  توسط حامد اصفهانیان  | 

دختران روستا به شهر فكر مي كنند دختران شهر در آرزوي روستا مى ميرند!

مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند  مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند!

پروردگارا...

كدامين پل در كجاي جهان  شكسته است كه هيچ كس به خانه اش نمي رسد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط مجتبی صدیقیان  | 

 گفتم چه شده؟ چرا غمگینی؟ گفت مگر لباس سیاهم را نمی بینی؟ گفتم عید است ، بهار طبیعت ، شاد باش. گفت بدون او دنیا سیاه است ، نمی توانم. گفتم شاید دوباره روزی ، جایی دیگر ببینی اش ، جایی که جدایی بی معنا است. هیچ نگفت و گریست.

----------------------------------------

 روی پیکر بی جان و برهنه ی خیابان قدم می زنم و از پشت دیوار بلند سکوت مرگبار دل شکسته ام آواز درد و رنج و جدایی سر می دهم. دردی که هر لحظه سنگینی اش را روی سینه ام احساس می کنم. رنجی که تحملش از عذاب سهمگین جهنم هم سخت تر است. و جدایی ، وای ، چه واژه ی زیبایی. یادآور تمام عشق های نافرجام و بی سرانجام ، همه ی زشتی ها و سیاهی های تاریخ نکبت بار زندگی بشر ، همه ی جنگ های خونین. یادآور فرهاد. یادآور شیرین. یادآور مرگ ، اشک ، غم ، تنهایی. مرگی که تو را از من جدا کرد. اشکی که روی سنگ قبرت ریختم. غمی که در نبود تو نصیبم شد. و تنهایی ، معنای تمام زجری که می کشم. حتی در شلوغی دیوانه کننده ی این خیابان.

 انگار تمام مردم شهر بیرون آمده اند. اما هیچ کدام مرا نمی فهمند. انگار اصلاً مرا نمی بینند. برایشان بی اهمیت ترین موجود عالمم. چه انتظاری می رود از انسان هایی که تمام روابطشان ، دوستی هایشان ، نشست و برخاست هایشان سودجویانه است. فقط به خودشان فکر می کنند. به راحتی خودشان. دیگران را می خواهند که تنها نباشند. که همیشه هم صحبتی داشته باشند. که همیشه کسی باشد که درد دل هایشان را بشنود و ابراز هم دردی کند. دیگران را دوست دارند که دوست داشته شوند. بالاترین آرزو و خواسته شان همین است. عاشق می شوند ، عشق می ورزند و خودشان هم عشق را می کشند. تمام عالم را ابزاری می بینند که خداوند برای راحتی و آسایش آن ها خلق کرده است. نه ، انتظارم بی جا است. این ها صدای گریه های شبانه ام را نمی شنوند.

 هنوز هم وقتی اشک می ریزم از پشت قاب بارانی چشم هایم چهره ی زیبایت را می بینم و به یاد می آورم اولین دیدارمان را. روزی که احساس کردم چیزی در قلبم تکان خورد. روزی که برای اولین بار در تمام زندگی سیاه گذشته ام احساس کردم که نیمه ی گمشده ی وجودم در مقابلم ایستاده است. که برقی در چشمانت دیدم ، که لبخندی روی لب هایت. روزی که عاشقت شدم. روزی که به خواستگاری ام آمدی. که ازدواج کردیم. که با هم با تمام عشق زندگی کردیم.

 اما چه فایده. پایان داستان شیرین عشقم همیشه تلخ است. جدایی است. تنهایی است. تو رفتی و مرا تنها گذاشتی. رفتی و تمام آرزو هایم را با خودت بردی. رفتی تا بعد از تو از هرچه هست متنفر شوم. رفتی تا دنیا را هرچه قدر هم زیبا باشد زشت و سیاه ببینم. می دانم ، تقصیر خودت نبود. خدا خواسته بود.

 حیف که دیگر دستان سردم به تو نمی رسند ، وگرنه تو را در آغوش می کشیدم و به اندازه ی تمام دردهایم ، به اندازه ی تمام تنهایی این روزهای دراز روی شانه های گرم و مهربانت می گریستم. حیف که نیستی تا با هم بهار طبیعت را جشن بگیریم. رفتی اما نه خیلی دور. فقط دو قدم دورتر.

:: برای یکی از عزیزترین کسانم که چند ماهی است تنها است ::

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط روح اله سلیمانی  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:39  توسط حمید رضا کاغذچی  | 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد .به او گفت: آیا سردت نیست ؟نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم .پادشاه گفت :اشکالی ندارد من الان به داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد .صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:16  توسط حامد اصفهانیان  | 

جابر جعفى گفت: امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود:

اى جابر، آيا كافى است براى كسى كه ادّعاى تشيّع دارد، بگويد كه دوستدار ما اهل بيت است ؟

به خدا سوگند، شيعه ما نيست مگر آن كسى كه تقواى خدا را رعايت كند و از او اطاعت نمايد. شيعيان ما شناخته مگر به تواضع، خشوع (فروتنى در عبادت)، اداى امانت، بسيارى ذكر خدا، روزه گرفتن، نماز نمى‏شدند، به پا داشتن، نيكى به والدين و رسيدگى به همسايگانى كه فقير و نيازمندند.

همچنين رسيدگى به قرض داران و يتيمان، راستى در گفتار، تلاوت قرآن و بازداشتن زبان، از اين كه، جز نيكى مردم را نگويند، [نيز] شيعيان ما [همواره‏] در بين اقوام خويش امين بودند. (1) جابر گفت: اى پسر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، ما كسى را با اين خصوصيات نمى‏شناسيم. حضرت، خطاب به او فرمود: اى جابر، افكار و آراى مختلف، تو را [از راه راست‏] بيرون نبرد. آيا كافى است مردى بگويد: من على عليه السّلام را دوست دارم و از دوستداران او هستم، پس اگر بگويد من رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را دوست دارم [كه بهتر است‏]- زيرا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از على عليه السّلام بهتر است- ولى از سيره او پيروى ننمايد و به سنّتش عمل نكند، اين دوستى براى او هيچ سودى نخواهد داشت. پس تقواى خدا را پيشه نماييد و براى آنچه نزد خداست، عمل كنيد، زيرا بين خدا و بين هيچ كس، قرابت و خويشاوندى نيست.

محبوبترين بندگان نزد خداوند و گرامى‏ترين آنها در پيشگاه او، با تقواترين و مطيع‏ترين آنهاست.

اى جابر، جز با اطاعت و فرمانبردارى از خداى متعال، تقرّب به او حاصل نمى‏شود. تنها دوستى ما (آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) باعث رهايى از آتش نيست و هيچ يك از شما بر خدا حجّتى ندارد. هر كس مطيع خداست، ولىّ و دوستدار ماست و هر كس نافرمانى خدا را نمايد، با ما دشمن است. ولايت ما اهل بيت، جز با عمل [به دستورات الهى‏] و پرهيز از گناه به دست نمى‏آيد.

                                  حديث بيست و دوم از صفات الشيعه شیخ صدوق - ترجمه توحيدى   ص : 43   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:11  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

 

آیا شما در زمره 2 درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟
پس مسئله زیر را حل کنید و در یابید که در میان افراد با هوش جهان قرار دارید یا خیر.

----------------------------------------------------
در خیابانی 5 خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
در هر یک از این خانه ها یکنفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند,سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.

سوال : کدامیک از آنها در خانه ماهی نگه می دارد؟

راهنمایی:
1: مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
2: مرد سوئدی یک سگ دارد.
3: مرد دانمارکی چای می نوشد.
4: خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
5: صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.
6: شخصی که سیگار
Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
7: صاحب خانه زرد
Dunhill می کشد.
8: مردی که در خانه وسطی زندگی می کند شیر می نوشد.
9: مرد نروژِی در اولین خانه زندگی می کند.
10: مردی که سیگار
Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
11: مردی که اسب نگهداری می کند کنار مردی که سیگار
Dunhill می کشد زندگی می کند.
12: مردی که سیگار
Blue Master می کشد آبجو می نوشد.
13: مرد آلمانی سیگار
Prince می کشد.
14: مرد نروژي کنار خانه آبی زندگی می کند.
15: مردی که سیگار
Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

آلبرت اینشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت. به گفته وی 98 درصد مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند

جواب های خود را در نظرات اعلام کنید... 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط مجتبی صدیقیان  | 

من یک مجسمه سازم. در قلعه ی دل بی نظیر ترین مجسمه ها را می سازم. مجسمه ی زیباترین آدم ها در اجناس گوناگون. من با ابراهیم بت شکن بی شباهت نیستم. هر وقت از مجسمه ها خسته می شوم آگاه یا شاید ناخودآگاه با اشاره ای آنها را به زمین می اندازم. خب چاره ای نیست ویترین مجسمه های من بی در و پیکر است.
 
من یک مجسمه ساز پر حرفم. ولی چند روز قبل ازنابودی مجسمه ها با سکوت دهشتناکی آنها را متوجه می کنم که وقت رفتن است. هر قدر التماسم می کنند که حرفی بزنم در کمال خونسردی و بی خیالی به نقشه ام ادامه می دهم.
 
من یک مجسمه ساز پر حرف هوس باز و دمدمی مزاجم. هیچ وقت مجسمه ها را محض بودنشان نمی خواستم. تنها بودند تا در لحظه های غیر قابل تحمل و سخت زندگی ، دقایقی آرامش به جان نا آرامم دهند.
 
من یک مجسمه ساز پر حرف هوس باز تنها هستم. از آینه ها بی زارم ، چرا که حقیقت تنهایی را بازگو می کنند. در دنیای من ، عاقبت آینه ها شکستن است. شیشه ها را گل مالیدم. آخر می دانی خورده های شیشه دردسر زاست.
 
ببینم راستی تا به حال مجسمه سازی را تجربه کرده ای؟
تا به حال شده از آدمی تصویر سازی کنی؟ شب و روزها را با حضور و یادش سپری کنی و...
بعد از مدتی از هر چه یادآور اوست دل زده شوی.
تا به حال شده با سکوت مجسمه ها را بشکنی؟
چند بار آینه شکستی و حقیقت دلت را کتمان کردی؟
بیا تقویم امسال را با شفافیت ورق بزنیم. با مجسمه های شکسته بیا گلی به سر بگیریم شاید ترمیم شدند.
امسال عمرمان را بیا بی جا سکوت نکنیم.
ویقین داشته باشیم  کسی هست که ...


یا حق ...

---------------------------------------

گفتم: هیشكی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره. گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم. گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك‌تریم (ق/16)::. گفتم: ولی انگار اصلاً منو فراموش كردی! گفتی: فاذكرونی اذكركم .:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره)::.


با آرزوی سالی شفاف

:: با تشکر از سارا خانم ::

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:2  توسط روح اله سلیمانی  | 

ســـــال نو مبـــــــــارك

عيد همتون مبارك

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:36  توسط حصین علی مازندرانی  |