تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

 پاسکال :
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم.

پطر کبیر :
انسان برای پیروزی آفریده شده است، او را میتوان نابود کرد ولی نمیتوان شکست داد.

ارنست همینگوی :
اگر بت‌ها را واژگون کرده باشی کاری نکرده‌ای، وقتی واقعاْ شهامت خواهی داشت که خوی بت‌پرستی را در درون خویش از میان برداری.

نیچه :
مرا دوست بدار،اندکی ولی طولانی!

کریستوفر مارلو :
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپائی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبائی

رهی معیری :
شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.

ولتر؛ نویسنده فرانسوی :
وقتی «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه کند، دنیا طعم صلح را می چشد.

جیمی هندریکس :
اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند.

هرمان هسه :
شاید چالاک‌ترین انسان نباشم، شاید بالابلندترین یا نیرومندترین نباشم، شاید بهترین و زیرک‌ ترین نباشم، اما قادرم کاری را بهتر از دیگران انجام دهم و این کار هنر خود بودن است.

لئونارد نیموی :
هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید.

گاندی :
برای تربیت اراده بهترین زمان ایام جوانی است.

فیثاغورث :
کسی‌که حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد.

بنجامین فرانکلین :
وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد.

امرسون :
هرگز مردی ولو بسیار نادان را ندیدم که از وی چیزی نتوانسته‌ام بیاموزم.

گالیله :
زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است .

گوته :
مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده‌اید دوست داشته‌باشید.

جرج برنارد شاو :
من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم، ولی خدایی که قابل لمس باشد که دیگر خدا نیست. اگر هر دعایی را هم اجابت کند، همینطور. همان‌جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست. این را هم دریافتم که آموختن دعا، آموختن سکوت است و عشق فقط از جایی شروع می‌شود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرین «نیایش» است و «نیایش» تمرین «سکوت».

دژ ـ آنتوان سنت اگزوپری :
مردها را شجاعت به جلو می‌راند و زنها را حسادت.

برنارد شاو :
زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمی‌توانند خود را زیبا جلوه دهند.

برنارد شاو :
هیچ چیز بهتر از کار کردن بجای غصه خوردن، آدمی را به خوشبختی نزدیک نمی‌سازد.

موریس مترلینگ :
یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی.

بایزید بسطامی :
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص
بدترین و خطرناکترین کلمات اینست:
«همه این جورند».

تولستوی :
نمی‌توانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند اما می‌توانیم نگذاریم که روی سر ما آشیانه بسازند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:13  توسط احسان محمدی  | 





میلاد با سعادت منجی عالم بشریت را به دوستان خود تبریک می گوییم و آرزو میکنیم اعمال ما مورد رضایت حضرت قرار بگیرد و مورد توجه ایشان باشیم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:34  توسط محمد حسین شیخ الاسلامی  | 

بیانیه اعتراض آمیز طرفداران دولت نهم
به انتخاب “علی کردان” به عنوان وزیر کشور

به نام خدا

اعتقاد به اصولگرایی انقلابی، وامدار هیچ جریان، نهاد، حزب و گرایش سیاسی وحتی شخص خاصی نیست، بلکه تابع ابعادی از تفکر اصیل اسلامی – انقلابی مي‌باشد که در ذیل به اختصار آورده شده است:

- دفاع از حق و حقیقت.
- برآشفتن در برابر ظلم و عناد.
- کمک در تسهیل و دستیابی به اجرای عملی تفکر اصولگرایی.
- انتقاد سازنده در برابر ضعف‌ها و عملکرد ناصحیح مجریان این تفکر اصولگرایی.

در راستای آنچه گفته شد، ما حاميان دولت اصولگرا، اعتراض خود را به فريبكاري آقاي كردان و همچنين زير پا نهادن شعار اصولگرايي دولت نهم، اعلام ‌مي‌كنيم:

آقای احمدی نژاد رئیس جمهور محترم دولت اصولگرای نهم؛
با کمال تعجب و به دلیلی نامعلوم فردی را برای پست وزارت کشور به مجلس معرفی کرده‌اید که علاوه بر سوابق کاری غیر قابل قبول و دیگر سوابق قابل تأمل!، در مورد مدرک تحصیلی خود نیز به مجلس خلاف واقع را گفته است.

آقای احمدی نژاد رئیس جمهور محترم دولت اصولگرای نهم؛
آقای کردان خود را دارای دکترای افتخاری از دانشگاه آکسفورد انگلیس معرفی کرد
در حالی که این دانشگاه دادن هرگونه دکترای افتخاری حقوق اساسی را به فردی به نام “علی کردان” تکذیب کرده است و همچنین مدارک لیسانس و فوق لیسانس این فرد نیز تاکنون مورد تایید وزارت علوم و تحقیقات قرار نگرفته و آخرین مدرک مورد تایید این وزارتخانه، مدرک “فوق دیپلم” می‌باشد!

آقای احمدی نژاد رئیس جمهور محترم دولت اصولگرای نهم؛
ما به عنوان دلسوزان انقلاب و دولت اصولگرای نهم که با شعار اصولگرایی انقلابی وارد عرصه پر فراز و نشیب اجرایی کشور شده است، از شما خواستاریم تا با بررسی دقیق‌تر و به‌دور از ملاحظات سیاسی و… موضوع مطرح شده را مجدداً بررسی نمایید تا از آسیب‌های غیر قابل جبران و احتمالی به دولت و کشور جلوگیری به عمل آید.  

این مطلب رو از مجله الکترونیکی روزانه انتخاب و گذاشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:39  توسط سید حسین سیدی  | 

چند وقت بود می خواستم به یکی فحش بدم نمی دونم کجا گیر کرده نمی تونم فحش بدم ولی اگه رها شد خبرتون می کنم راستی نمی خواستم جو فرهنگی وبلاگو بهم بزنما ببخشید از دهنم در رفت .


در راستای اینکه ملت شریف ایران معمولا بیش از اینکه به فکر شکست دادن دشمن باشند، به ‏فکر زدن توی پوز او و گرفتن حال او هستند و در همین راستا نیز یکی از مسوولان اصلی ‏جنگ گفته است: ” در حال حفر 300 هزار قبر برای سربازان متجاوز آمریکا هستیم.” لذا ‏برخی پیش بینی های ضروری برای جنگ با آمریکا بشرح زیر پیشنهاد می شود:‏

اول: خرید دو میلیون متر پرچم آمریکا برای آتش زدن و شکست کامل دشمن در کلیه جبهه ها.‏

دوم: خرید یک میلیون و هشتصد هزار متر کفن برای دفن کردن 300 هزار نفر. با توجه به ‏اینکه قد متوسط سربازان آمریکایی 180 سانت محاسبه شده است، از فرستادن سربازان قدبلند ‏خوددداری شود.‏

سوم: خرید یکصد هزار آدمک بوش، رایس، عموسام، اوباما، لورا بوش، هیلاری کلینتون و ‏مقامات اسرائیل و همچنین خرید و آماده سازی بیست هزار الاغ برای همراهی با آدمک ها در ‏جنگ در داخل شهرها. الاغ های داوطلب اولویت دارند.‏

چهارم: خرید دو میلیون تن رنگ برای نقاشی روی زمین و آسفالت خیابان و ساختمان های ‏بلند برای شکست کامل و قطعی آمریکایی ها.‏

پنجم: خرید دوازده هزار نردبان، دویست هزار متر طناب، دو میلیون تن آجر، صدهزار لوله ‏فیکساتور رنگ پاش، سیصد اره برقی، یک میلیون پیراهن به رنگ پرچم ایران در اندازه ‏متوسط، برای تسخیر و حمله به کلیه سفارتخانه هایی که پس از حمله آمریکا دم دست هستند. ‏وزارت امور خارجه باید از سفارتخانه های دشمن دعوت کند تا محل ساختمان شان را از ‏مناطق دورافتاده مانند فرشته و دروس و تجریش تا قبل از آغاز جنگ به مرکز شهر و ترجیحا ‏مناطق نزدیک به نماز جمعه منتقل کنند تا حمله کنندگان عزیز مجبور به طی مسیر طولانی ‏نشوند. ‏

ششم: نیروی انتظامی موظف است که بلافاصله پس از آغاز حمله آمریکا از کلیه سفارتخانه ‏های دشمن حفاظت درجه یک نموده و از اجتماع یا حمله کلیه نیروهای آشوبگر جلوگیری و ‏آنان را دستگیر و تحویل مقامات قضایی دهد. همچنین وزارت خارجه موظف است بلافاصله ‏بعد از حمله به سفارتخانه ها، از آنان دلجویی و کلیه خسارات وارده را جبران و اقدامات لازم ‏مبذول دارند.‏

هفتم: با توجه به مناطق مشخصی که برادران عزیز سپاه به عنوان گورستان سربازان ‏آمریکایی در نظر گرفته اند، ارتش جمهوری اسلامی بطور جد از ارتش آمریکا می خواهد که ‏از استقرار سربازان خود در فاصله دور از قبرهای آماده خودداری کرده تا نیروهای ایرانی ‏برای حمل اجساد وقت شان تلف نشود.‏

هشتم: با توجه به اینکه ممکن است بعدها خانواده های سربازان آمریکایی بخواهند سر قبر ‏عزیز از دست رفته( مزدور سابق) شان بیایند، از سرفرماندهی نیروهای ارتش آمریکا ‏درخواست می شود که نام کلیه سربازانی که قرار است کشته شوند، به فارسی و انگلیسی ‏روی پلاک نوشته شده باشد. ضمنا قبل از هر گونه حمله، لازم است سفارت سوئیس( حافظ ‏منافع آمریکا) جلسه هماهنگی با معاونت اقتصادی بهشت زهرا( مجری طرح قبرستان ‏آمریکایی ها) را برگزار کنند و پیش پرداخت هزینه قبرهای این سربازان را به یورو و نه ‏دلار واریز نمایند.‏

نهم: با توجه به اینکه در آینده احتمال دارد که میان ایران و آمریکا صلح برقرار شود و در ‏صورت برقراری صلح خانواده کشته شدگان آمریکایی بخواهند به ایران بیایند، سپاه پاسداران ‏موظف است با همکاری سازمان میادین و تره بار، امکان ایجاد یک باغ گل بزرگ را در ‏اطراف قبرستان آمریکایی ها فراهم کند. همچنین وزارت خارجه موظف است با همکاری ‏سفارت سوئیس( حافظ منافع آمریکا) و انجمن دوستی ایران و آمریکای بعدی، مقدمات تشکیل ‏چند کنسولگری در کالیفرنیا، واشنگتن، فلوریدا و جاهای دیگر را برای دادن ویزا و سایر ‏ترتیبات سفر آمریکایی ها به ایران فراهم کند. ‏

دهم: با توجه به اینکه همه کارشناسان جنگ معتقدند که آمریکا امکان ندارد برای حمله به ‏ایران وارد خاک ما بشود، و طبعا اگر وارد نشود کشته ای هم نمی دهد، و با عنایت به اینکه ‏جمهوری اسلامی هزینه های کندن قبر را قبل از بررسی بسته های پیشنهادی داده است، از ‏ارتش آمریکا درخواست می شود که فقط در حالتی جنگ را آغاز کنند که قصد جنگ زمینی ‏دارند.‏

یازدهم: ارتش جمهوری اسلامی فقط تا حد 300 هزار قبر در قبال کشتگان جنگی مسوولیت ‏دارد و در صورت افزایش تلفات ما مسوول آن نیستیم و باید خودشان گورکن برای خودشان ‏بیاورند.‏

دوازدهم: ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران بطور جدی و قویا از ستاد مرکزی ‏ارتش آمریکا، پنتاگون، نیروهای آمریکایی مستقر در خاورمیانه، می خواهد براساس برنامه ‏ریزی های انجام شده جنگ را آغاز کنند. با توجه به اینکه ارتش ایران آماده جنگ زمینی می ‏باشد، از هرگونه حمله هوایی خودداری و با عنایت به فاصله زیاد میان ایران و آمریکا از ‏زدن موشک به ایران که امکان تلافی آن جز در مورد اسرائیل ممکن نیست، خودداری کنند و ‏در عوض سعی کنند به جنگ زمینی بپردازند، چون جنگ زمینی بهترین حالت برای نابود ‏کردن آمریکائی ها در ایران است. ‏

نتیجه گیری اخلاقی: اصولا فکر می کنیم همه چیز مثل اداره کشور است که شوخی باشد.‏
نتیجه گیری اجتماعی: حال گرفتن و پوز زدن همیشه بهتر از پیروز شدن است.‏
نتیجه گیری سیاسی: جنگ چیز خوبی است، چون ما در آن کشته نمی شویم، بلکه دیگران ‏کشته می شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:20  توسط احسان محمدی  | 

مدتها بود سعی می کردم خیلی مطالب رو از ذهنم دور کنم ولی بعضی آدم ها کار هایی می کنند که آدم مجبور می شه دوباره یک سری خاطرات رو مرور کنه. خاطره ای که امروز با دیدن وبلاگ در ذهنم مرور شد خیلی خاطره تاسف ناکی هستش، خاطه ای هست که حیثیت هر چی مسلمون رو به باد داده حالا من این خاطره رو ابتدا با بیان یک ماجرا براتون تعریف می کنم کهشاید با مرور شدن مجدد آن شما نیز مثل من تاسف بخورید.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از هجرت پیامبر به مدینه و نازل شدن آیه حجاب:

پیامبر زوی به هنگام نماز ظهر کوچه منتهی به مسجد رو نگاه می کرد و دید که زنان و مردان مسلمان برای خواند نماز به مسجد می آیند. ایشان از دیدن این صحنه سخت ناراحات شدند چون مشاهده کرده بودند که زنان و مردان مسلمان با هم مختلطند و گاهی به یکدیگر برخورد می کنند. ایشان برای جلو گیر از این اتفاق دو راه پیشنهاد دادند 1- ابتدا زنان به منزل بروند و بعد مردان 2- زنان از کنار دیوار عبور کنند و مردان از وسط کوچه ها

حال در دینی که پیامبرش این چنین رااجع به اختلاط و برخورد زن و مرد با یکدیگر سخن می گوید انتظار نمرود شخصی ملبس به لباس ایشان به بدن زنان دست زده و با آنان مصاحفه کند..

کجاست پیامبر که ببیند شخصی خود را فرزند ایشان می خواند بعد به احکام و دستورات ایشان پایبند نیست؟

آیا پیامبر به این قوم افتخار می کرد و می گفت عده ای در آخر الزمان مب آیند که بدون دیدن پیامبر و اماشمان و فقط با خواندن چند سطر به اسلام ایمان می آورند؟

آیا پیامبر این روز را نمی دید که شخصی به نام گفتگوی تمدن ها این حرکت سخیف را انجام دهدو ننگش برگردن اسلام بماند؟

و شما قضاوت کنید بین کسی که لباس پیامبر بر تن و لقب فرزند پیامبر بر گردن دارد و کسی که هیچ کدام از این ها را ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:43  توسط مسعود رضی  | 

 زنده باد مردانی که مانند مولای شان علی وقتی می خواهند به فقرا کمک کنند، شبها نانی در دست می گیرند و چهره پنهان می کنند تا فقرا از فقر خود خجالت نکشند. زنده باد آقای وزیر پیرو عدل علی که چنین به فکر فقرا هستید.

زنده باد خدمتگذاران ملت که دخترکان معصوم و فقیر را جلوی دوربین به صف می کشند تا وزیری بسته هزارتومانی را به دست بگیرد و وقتی عکاس شروع کرد به عکاسی کردن، با لبخندی که به زور روی لب هایش ماسیده است، پول بدهد به بچه ها و مدیر موسسه به بچه ها بگوید: بچه ها لبخند بزنید، دارند عکس می گیرند. لبخند بزنید تا آقای وزیر نشان بدهد که تا چه حد فرزندان ایران زمین را دوست می دارد.

 

لجن

و زنده باد مردانی که حیثیت امام شان را که هزار بار گفته اند در خفا و در نهان به فقرا چیزی می داد تا آنان شرم نکنند، حیثیت امام علی را به چه بهای اندکی می فروشند تا بچه ها با چشم خودشان ببینند و باور کنند که تمام آن افسانه ها دروغ بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:20  توسط روح اله عبدی  | 

مدتی بود اتفاقات بد و زننده ای رو در این وبلاگ می دیدم اما به اصلاح امید نداشتم ولی امروز مشاهده کردم که دولت و شخص آقای احمدی نژاد واقعا مورد ظلم واقع شده برای همین این مطلب رو گذاشتم و اگر لازم ببینم بعدتر مطالب تند تری در این وبلاگ قرار می دهم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------مخالف دولت عزیز!

 برای یک  بار هم که شده اول متن را بخوان و بعد قضاوت کن و نظرت را بگو.میدانم سخت است.تو عادت کرده ای تا در تیتر اسم دولت و احمدی نژاد و ... را دیدی نگاهی اجمالی به متن بیاندازی و صفحه ی نظرات را باز کنی و از قیمت گوجه بنویسی!

مخالف دولت عزیز!

میدانی چرا میگویم مخالف و نمیگویم منتقد؟ چون تو همیشه مخالفت میکنی.کاری نداری که دولت چه کار میکند.هر کاری که دولت میکند بد است.اگر سفری را برود میگویی چرا رفت و اگر نرود میگویی چرا نرفت؟! اگر کاری را بکند میگویی چرا کرد و اگر همان کار را انجام ندهد میگویی چرا انجام نداد؟!منتقد به عمل نگاه میکند، اگر خوب بود میگوید درست است و اگر بد بود میگوید اشتباه است.اما تو چشمانت را بسته ای و "این کار دولت اشتباه است" به ترجیع بند سخنانت تبدیل شده.

مخالف دولت عزیز!

بارها از زبان تو شنیدم که مرا و کسانیکه از دولت حمایت میکنند را به جرم حمایت از دولت متعصب و متحجر خواندی.آن زمان که ژست روشنفکری میگرفتی و میگفتی "زنده باد مخالف من" فکر نمیکردم که اینقدر زود شعارت را یادت برود و به جای زنده باد گفتن، برچست تحجر و تعصب و ... بر دهان مخالفت بچسبانی!

مخالف دولت عزیز!

تو به من میگویی چرا دور احمدی نژاد هاله ی مقدس کشیدی و بدی هایش را نمیبینی؟ این را به منی میگویی که با اینکه دولت را قبول را دارم 30 در صد مطالبم در مورد دولت  انتقادی بوده.نگاهی به اظهار نظرهایت در مورد دولت بیانداز.یک بار شد بگویی دولت یک کار خوب هم دارد؟!تو حتی ابایی هم نداری که بگویی دولت حتی یک کار مثبت هم ندارد! آیا به من حق نمیدهی که بگویم تو دور احمدی نژاد و دولت چه هاله ای کشیده ای که خوبی هایش را نمیبینی؟

مخالف دولت عزیز!

به تو حق میدهم که اینگونه به دولت حمله کنی. من هم اگردر دولت قبل فضا را برای نقد این قدر باز میدیدم شاید همین کار تو را میکردم!اگر الان هرکسی به خود اجازه ی نقد دولت را میدهد و انتقاد و مخالفت با دولت به ژست روشنفکری تبدیل شده اما در آن زمان منتقدان اقتصادی قابلمه به دست معرفی میشدند و منتقدان سیاسی به خشونت گرایی و مخالفت با رای مردم!پس با این وضع راحت باش و مخالفت کن.تعصب بورز و ما را متعصب بخوان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:31  توسط مسعود رضی  | 

احمدی نژاد: ” اگر دشمنان بتوانند همه درها را به روی ملت ما ببندند آن روز، روز شادی ‏است.”

چرا بسته شدن درها باعث شادی می شود؟

اول: اگر درها بسته باشند، می توانیم همه را مفصل کتک بزنیم، نه کسی می تواند فرار کند، ‏نه کسی می تواند به داد کتک خورده ها برسد.‏

دوم: اگر درها باز باشد، عده ای می توانند بروند و ممکن است ببینند بیرون چه خبر است و ‏این خطرناک است، و اگر درها باز باشد عده ای می توانند بیایند، و اگر کسانی بیایند ممکن ‏است ببینند داخل چه خبر است و این هم خطرناک است، پس در هرحال بهتر است درها بسته ‏باشد.‏

سوم: اگر درها را ببندند تازه می شویم مثل کره شمالی، هر کاری دل مان بخواهد می کنیم و ‏مردم هم می توانند هر کاری ما دلمان خواست بکنند.‏

چهارم: درهای باز اصولا خطرناک است، چون مردم آن طرف را می بینند و فکر می کنند ‏ممکن است آن طرف چیزی باشد، اما اگر درها بسته شود، مردم یواش یواش متوجه می شوند ‏که همه دنیا همین است و طبعا همین که هست بهترین چیزی است که هست.‏

پنجم: در نیمه باز از همه چیز خطرناک تر است، چون مردم نمی دانند که می توانند بروند ‏بیرون یا بیایند داخل، یا نمی توانند، به همین دلیل همه اش می خواهند بروند بیرون ببینند، و ‏وقتی می روند بیرون بعد از مدتی فکر می کنند نکند آن تو خبری باشد، دوباره می آیند تو، ‏همین باعث می شود که هی بروند و هی بیایند، بعد یواش یواش مجبور می شوند فکر کنند که ‏چه چیزی بهتر است، طبعا همین که ملت فکر کنند چیزی ممکن است بهتر باشد، خطرناک ‏است.‏

ششم: اگر آنها درها را ببندند، ملت از دولت سووال می کند ” آن بیرون چه خبر است؟” دولت ‏هم اعلام می کند که همه جا جنگ است، تورم همه جا 60 درصد است، همه جا مردم گرسنه ‏اند، همه دارند همدیگر را می خورند. ملت هم نفس راحتی می کشند و می گویند: آخیش! ‏مردیم از خوشی توی همین جا. و اگر درها را ببندند، بیرونی ها از دولت می پرسند ” ان تو ‏چه خبر است؟” دولت هم می گوید همه در صلح و صفا زندگی می کنند، تورم شده پنج ‏درصد، گندم ها رسیدند به ابرها و ملت دارند همه شان همدیگر را ماچ می کنند، بیرونی ها هم ‏از سر حسرت نفسی می کشند و می گویند: خوش به حال شان!‏

هفتم: اصولا هر جایی که درش بسته باشد، موجب شادی کسی است که درش را بسته اند و یا ‏باعث شده است در را ببندند، مثل زندان که در آن خیلی شادی می کنیم.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:18  توسط احسان محمدی  | 

سلام...سلام...سلام...

۱- از دوستان و آشنایان و همراهان و غیر همراهان و محبین و دشمنان تقاضا میکنم که بیشتر به این وبلاگ بیایند و جمع دوست داشتنی یه ما را صمیمی تر کنند...

۲- یه sms قشنگ برام اوومده بود...دلم نیومد نگم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تظاهرات سال ۱۳۵۷ در خیابان های تهران...مردم شعار میدادند...:

نه تاید می خواییم....نه ریکا...(( مرگ بر آمریکا...))...

تظاهرات خانوادگی در داخل خانه های مستضعفین و قشر آسیب پذیر...سال ۱۳۸۷...می گویند...:

 نه تاید داریم نه ریکا...((...غلط کردیم آمریکا...))...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:7  توسط شاهد محمدنژاد  | 

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

* دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

* معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

* همسر موقت: لامپ کم مصرف!

* همسر دائم: همان چراغ خانه. به هرحال اگر ما مَثَل"دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست" را بنا به مصالحی در مطلب چند پست قبل، تغییر دادیم، دیگر قصد تخریب همه مثل ها و متل ها را که نداریم!

* همسر مطلقه: لامپ سوخته!

* همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
"در مصرف برق صرفه جویی بکنید"؟!

* سوال کنکور ۸۸:
هدف وزارت نیرو از ایجاد خاموشی های اخیر چیست؟
۱. یادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!
۲. دریافت مالیات بر همسر!
۳. چند دقیقه سکوت نوری(!) به احترام بنیاد ارزشمند خانواده!
۴. آیا شما هم شنیده اید که لذت خانواده داشتن(!) در تاریکی چند برابر می شود؟!

دختر که نمی رسد به بیست!

کی گفته طراحی و نشر جمله معروف" دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست"، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟!
احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟!
بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم.
ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید!

دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!
دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!
دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!
دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!
دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!
دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!
دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!
دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!
دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال case دیگه ای گشت!
دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!
دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!
دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!
دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!
دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!

چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود!...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 18:20  توسط سید حسین سیدی  | 

                                                                                                                 

شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام ) بر کسانی که شناخت کامل از اسلام اصیل و مورد قبول آن بزرگواران... و حتی کسانی که اندک شناخته درستی از ایشان دارند...

تسلیت باد.... 

به راستی...

منه به ظاهر مسلمان... مورده تایید آن بزرگوار هستم...؟؟؟

آیا این جمهوری اسلامی که الان داریم... مورد تایید آن بزرگوار هست...؟؟؟

به راستی جامعه ی مسلمان شیعه ی فعلی یا منه شیعه ی مسلمان (اسمگولی) واقعا شیعه ی آن حضرت هستیم...؟؟؟

آیا این عدالت فعلی... این برخورد های فعلی... این جو حاکم... این قانون ها... این اعمال قانون ها... این مردم... این کشور... این وزیران... این مسئولان... این رئیس جمهوران... این... همه و همه نشئت گرفته از همان سیره ی پیامبر و عدالت و دین علویست...؟؟؟

فقط یه چیز...

ای اسمگولی... ای دوستان و دشمنان اسمگوولی

 عاقبت به خیر شوید... (همین...)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط شاهد محمدنژاد  | 

به نام و یاد بهترین دوست....

به نام وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمد...

 

به شخصیته این داستان کاری نداشته باش...

                                                               فقط بخون....

                                                                                   (اسمگووولی...)...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:39  توسط شاهد محمدنژاد  | 

به نام خدای اسمگولی...

 دوستی...

به شدت ورود خودم رو به عرصه نویسندگان این وبلاگ کمی (مس...) تبریک میگم...

اگه هم که شما هم به من تبریک بگید...خیلی خوشحال میشم...

من تازه یاد گرفتم که چطور باید عضو بشم... پس همانطور که خودم میخوام... میخوام... که... که...

آره ... این جمع صمیمی رو... صمیمی ترش کنم...!!!!

دیدم که شاید اولین مطلب خودم رو با یک نصیحت از نوع پیر زن های بالای ۸۹ سال شروع کنم... می دونم خیلی هاتون از صبح تا شب دنبال زن و بچتووون میگردید... اما دوست دارم این سلسله داستان ها رو که همشون برگرفته از حقایق زندگی منه... دنبال کنید...

با تشکر... DJ SHAFA یا (اسمگوووولی...)

---------------------

پ.ن - ۱: شاهد! این دفعه رو من درستش کردم. ببین چه قدر قشنگ شد. خواهشاً از دفعه ی بعد خودت رعایت کن. باید فقط با فونت tahoma و فقط با سایز ۲ بنویسی. در ضمن متن طولانی رو هم بذار تو ادامه ی مطلب.

پ.ن - ۲: بقیه ی متن رو گذاشتم تو ادامه ی مطلب.

روح اله س.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ممنون  روحی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:57  توسط شاهد محمدنژاد  | 

یک داستان عجیب لطفا ان را تا انتها بخوانید

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود..

...........

............ ....

............ ......

 

......اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:10  توسط سید محمد مهدی خوانساری  |