تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

سال 1230

مرد: دختره خیر ندیده من تا نكشمت راحت نمیشم…
زن: آقا حالا یه غلطی كرد شما ببخشید! نامحرم كه تو خونمون نبود. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندید…!!!
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می‌خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمیشه باید بكشمش...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:6  توسط علی غروی  | 

مطلبی را چند روز پیش در وبلاگ مشق سکوت متعلق به خانم م - ت دیدم که در نوع خودش کم نظیر است. نمی دانم بر چه اساس با قلمی تند و تیز مثل موجی سهمگین حسابی به در و دیوار کوبیده . 

از آنجا که مطلب مورد نظر در این پست در مورد آقایان محترم نوشته شده، موجب ایجاد انواع و اقسام اختلافات اعم از داخلی و خارجی شده است. تصمیم گرفتیم که بگردیم ببینیم حرف بقیه در این مورد چیه. یاد مطلبی از اسپارس افتادم که قبلا در چنین بحث مشابه ای آن را در وبلاگ شخصی اش نگاشته بود که با اندک مختصری دخل و تصرف در ذیل آورده می شود.حالا خودتان بخوانید و نظر بدهید:


مطمئنم این مطلب به مذاق خیلی ها خوش نمیاد اما این جملاتی رو که می بینید نتیجه کمتر از یکساعت گشتن در کتاب کشکول شیخ بهاییه. البته احتمالا سقراط و دیوژن دچار نوستالژي دوران دبيرستان شده بودند كه با رفقاي همجنس جمع مي شده و دخترها را مسخره مي كردند.

دیوژن حکیم دید که زنی را سیل می برد و او به یاران خویشتن گفت: اینجاست که ضرب المثلی صدق می کند که می گوید: بگذار شری را شر دیگری بشوید.
و نیز دید که زنی آتش حمل می کند و گفت: حاملی بدتر از محمول.

روزی دیگر دیوژن زنی را دید که آرایش کرده، از خانه بیرون می آمد. و گفت آمده است تا دیگران ببینندش، نه او دیگران را ببیند.
و نیز دختری را دید که نوشتن می آموخت و گفت: این زهری است که زهر می نوشاند.
سقراط را پرسیدند: کدام درنده نیکوتر است؟ گفت: زن.
دانشمندی بر در خانه اش نوشت : شر درون نیاید! حکیمی او را گفت: پس، همسرت از کجا وارد می شود؟

حکیمی گفت:زن سراپا شر است و شر تر از وی، آن که شخص، از او ناگزیر است.

حکیمی در وصف جنگ گفته است: جنگ در آغاز دختر جوانی است که خویش را در نظر هر نادانی می آراید. و آنگاه که برافروخت و شعله اش سر کشید، همچون پیرزن بیوه ای است. پیر دو مویی که سر و روی خود را می آراید و شایسته بوییدن و بوسیدن نیست.

یکی از نیکوکاران را گفتند: تا کی بی همسر خواهی ماند؟ گفت: رنج بی همسری آسان تر از تحمل سختی در تامین مخارج همسر است.

زمخشری در مورد این آیه که می فرماید «مکر شما زنان عظیم و بزرگ است» سوره 12 آیه 28 ، می گوید مکر زنان را بزرگ می شمارد - هر چند که مردان نیز مکر می ورزند- اما نیرنگ زنان لطیف ترینست و حیله شان نافذ ترین و مکر خویش را با نرمی همراه کنند.
سپس گوید زنان کوتاه قد از دیگرانشان زیرک ترند.

دانشمندی گفت: از زنان بیشتر می ترسم تا از شیطان. زیرا که پروردگار می فرماید: «مکر شما زنان عظیم و بزرگ است» اما «همانا مکر شیطان ضعیف است»

حالا شما خودتان انصاف بدهید.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:55  توسط علی غروی  | 

عشق يعنی مستی و ديوانگی

                                    عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن

                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

                                    عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن

                                    عشق يعنی زندگی را باختن

 

************************

عشق يعنی انتظار و انتظار

                                    عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

                                    عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی لحظه های التهاب

                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با پرستو پر زدن

                                    عشق يعنی آب بر آذر زدن

 

************************

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان

                                    عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی شاعری دل سوخته

                                    عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن

                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز

                                    عشق يعنی عالمی راز و نياز

 

************************

عشق يعنی چون محمد پا به راه

                                    عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست

                                    عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن

                                    عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

                                    عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

                                    عشق يعنی يک سلام و يک درود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط علی غروی  | 

ترورهاى اسرائيل عليه بشريت
از «فولكا براندوت» تا مغنيه
على منتظرى‎/كارشناس مسائل خاورميانه

هنوز رژيمى به نام اسرائيل تشكيل نشده بود كه جريان ترور و حذف فيزيكى مخالفان جنبش صهيونيسم در اروپا و كشورهاى عربى آغاز شد. استفاده از تله هاى انفجارى در اتاق هاى كار و خواب، نامه هاى پستى آلوده يا منفجره، انفجار خودروهاى هدف و تيراندازى از فواصل نزديك از شيوه هاى دائمى اين ترورها بوده است. پس از جنگ جهانى دوم، با قدرت يافتن احزاب و سازمان هاى مسلح صهيونيستى، آنها بسيارى از مخالفان خود در اروپا را تحت عنوان حمايت از نازيسم ترور كردند و اين روند را تا پس از نيم قرن از تشكيل رژيمى صهيونيستى در فلسطين اشغالى به عنوان يك سياست ثابت امنيتى به منظور حفظ و استقرار و كيان رژيم صهيونيستى حفظ نمودند.
ترور «فولكا براندوت» سوئدى، نماينده دبيركل وقت سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۸ ميلادى و پيش از تشكيل رژيم اسرائيل به دست جوخه هاى مرگ سازمان موسوم به جنگجويان آزادى «اشترن» يكى از سرفصل هاى مهم آغاز ترور در كارنامه رژيم صهيونيستى است. اين سازمان تحت رهبرى «مناخم بگين» نخست وزير پيشين اسرائيل، فولكا را به اين دليل ترور نمود كه وى بر اساس خواسته هاى جنبش صهيونيستى در فلسطين حركت نمى كرد. وى در سپتامبر ۱۹۴۸ در يكى از كوچه هاى شهر قدس با شليك گلوله كشته شد.
از زمان برپايى رژيمى به نام اسرائيل، شاهد پرونده هاى بى شمار ترور توسط اين رژيم در كشورهاى مختلف دنيا از جمله فرانسه، نروژ، انگليس، آلمان، تونس، اردن، مصر، سوريه و لبنان بوده ايم:

351051.jpg
 

عبد القادر الحسينى، رهبر جهاد مقدس در سال ۱۹۴۸
ابى حسن سلامه، از شخصيت هاى فلسطينى در ۱۹۷۲
غسان كنفانى، سردبير مجله «الهدف» در سال ۱۹۷۲
محمود الهمشرى، رئيس نيروى ۱۷ فلسطين در ۱۹۷۲
محمد بوديا، از مقامات جنبش فتح در سال ۱۹۷۳
شيخ راغب حرب، از مقامات بلند پايه حزب الله لبنان در ۱۹۸۴
خليل ابراهيم الوزير معروف به ابوجهاد، در سال ۱۹۸۸ در تونس كه به منظور حصول اطمينان از قتلش ۸۰ گلوله به پيكرش شليك شد.
صلاح خلف، مشهور به ابو اياد در سال ۱۹۹۱در تونس
سيد عباس موسوى، دومين دبيركل حزب الله لبنان
فتحى شقاقى، نخستين دبيركل سازمان جهاد اسلامى فلسطين در جزيره مالت در سال ۱۹۹۵
يحيى عياش، فرمانده شاخه نظامى حماس در فلسطين
ترور نافرجام خالد مشعل، مسئول دفتر سياسى جنبش مقاومت اسلامى فلسطين (حماس) در اردن در سال ۱۹۹۸ كه با انتقال ويروس يك بيمارى به جسم وى انجام شد ‎/
ابو على مصطفى، رهبر جبهه خلق براى آزادى فلسطين در سال ۲۰۰۱ در رام الله
صلاح مصطفى محمد شحاده، فرمانده گردان هاى عزالدين قسام در سال ۲۰۰۲
شيخ احمد ياسين، رهبر حماس در مارس سال ۲۰۰۴
دكتر عبدالعزيزالرنتيسى در سال ۲۰۰۴

روزنامه ایران/ویژه نامه شهید عماد مغنیه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:53  توسط علی غروی  | 

ناکامی انقلاب کبیر فرانسه:

 

Hegel فیلسوف پرآوازه آلمانی که با حوادث انقلاب کبیر فرانسه هم عصر بود، هنگام شکست و تبعید ناپلئون و به سلطنت رسیدن لویی هیجدهم، در دانشگاه برلین تدریس می کرد.

از دیدگاه او از آنرو انقلاب فرانسه با شکست مواجه شد که فرانسه کشوری کاتولیک بود و هنوز به آزادی وجدان(conscience) و آزادی اراده(will) که مقدمه آزادی سیاسی است، دست نیافته بود. 

به عبارت دیگر اگرچه مردم فرانسه از سلطه «نظام سلطنتی» خارج شده بود، اما هنوز از سلطه «نظام کلیسایی» رها نشده بود. آنان «شاه بیرون» را از میان برداشته بودند، اما «خصلت شاه پناهی» را که آمیخته به آموزه های دینی کاتولیک بود ترک نکرده بودند.

از این جهت Hegel «اصلاح و پیرایش دینی» را مقدم بر «توسعه و آزادی سیاسی» ذکر می کند و در درسگفتارهای «فلسفه تاریخ» چنین می گوید:

 

it is a false principle that the fetters which bind Right and Freedom can be broken without the emancipation of conscience – that there can be a Revolution without a Reformation  .

 

« این اصل، که پیش از آزادی وجدان، بتوان به آزادی و حقوق سیاسی دست یافت، نادرست است.

این خطاست که گمان کنیم می توانیم پیش از اصلاح دینی، انقلاب سیاسی داشته باشیم.»(۱)

 


 (۱) Hegel, The Philosophy of History, Canada, Batoche Books, 2001, p.473

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:5  توسط علی غروی  | 

 در مراسم بدرقه دکتر محمود احمدی نژاد به امارات متحده عربی تعدادی از وزرا،معاون اول رییس جمهور و آیت الله محمدی گلپایگانی حضور داشتند.اما در این مراسم بدرقه اتفاقاتی جالب و مکالمه هایی شنیدنی روی داد که دانستن آنها خالی از لطف نیست.

 

میکروفون ها جلوی رییس جمهوری چیده شده بود اما پیش از آنکه احمدی نژاد در خصوص اهداف سفرش به خبرنگاران توضیح دهد، در حالی که دستش را به صورت در گوشی حرف زدن مقابل دهانش گرفت بود رو به متکی کرد و گفت:(جملات دقیقا به همان شکلی نوشته شده اند که در مکالمه میان آنها آورده شده)   

 

احمدی نژاد : رییس امارات اسمش شیخ بن راشد...!؟

متکی: شیخ خلیفه

احمدی نژاد:شیخ خلیفه بن راشد؟

متکی با کمی درنگ و تامل : شیخ خلیفه بن زاید.همون شیخ خلیفه بگید متوجه می شوند.

 

 

 

 

 

بعد از این سخنان متکی که بر صندلی سمت راست رییس جمهور نشسته بود جای خودش را به آیت الله محمدی گلپایگانی می دهد. پس از مستقر شدن گلپایگانی چند کلمه ای هم بین وی و احمدی نژاد رد و بدل می شود .

احمدی نژاد : خاطرتان هست آن شب که به عربستان می رفتیم،قران باز کردیم چه آمد؟

گلپایگانی : آیه اش نه یادم نمی آید!

 

 

احمدی نژاد : وما ارسلناک الا مبشراً و نذیرا . صبح می خواستیم بیاییم دوباره باز کردیم همین آمد.

گلپایگانی: خوب همین هم هست.جایگاه شما و شان شما همین است !!

احمدی نژاد: خوب نه جمهوری اسلامی همینه.

 

نکته۱-احمدی نژاد پیش از ترک تهران دقیقا به حرف متکی گوش داد و گفت: ما به دعوت جناب شیخ خلیفه رییس امارات متحده عربی به آنجا سفر می کنیم. اسم کامل رییس امارات متحده عربی شیخ خلیفه بن زاید آل نهیان است.

 

نکته ۲- شاید اگر شیخ خلیفه می دانست که احمدی نژاد نام او را نمی داند مراسم استقبال از احمدی نژاد به شکل دیگری اتفاق می افتاد .

 

نکته ۳- فیلم مراسم بدرقه و سخنان و مکالماتی که در بالا به آنها اشاره شد موجود است   .

 

نکته ۴- این فقط یک نقد است!!!

 

نکته ۵- نظر یادتون نره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:54  توسط علی غروی  | 

بعد از چند مطلبي كه نوشتم و روي اين وبلاگ پست كردم و به مذاق بعضي ها خوش نيامد؛ يه چند وقتي ميشه كه مطلبي پست نكردم. اونم به خاطر اين بود كه ترسيدم علاوه بر اتهام غرض ورزي به اتهام اقدامات تروريستي در سطح بين المللي توسط سربازان گمنام (شايدم خوش نام) دوره هفتم دستگير بشم. حالا هم كه اين مطلب را نوشتم و پست كردم بخاطر اينكه بگم من سنگر خودم را حفظ كردم و الان هم مشغول تنظيم چند مطلب جديد هستم كه شما مي توانيد ازطريق همين وبلاگ آنها را مطالعه بفرماييد و مورد نقد قرار دهيد!!

گرچه در وبلاگ خودم تا حالا كسي مرا به غرض وزري متهم نكرده (انکار هم نمیکنم که خالي از كنايات سياسي بوده) ولي خوشحالم كه  با نقدي جديد مواجه شده ام و اين موجب بهتر شدن مطالب من است.    

                                                                                                            

 

                                                                                                             متشكرم!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:39  توسط علی غروی  | 

چند روز پیش حداد عادل به همراه تعدادی از "هم بازی هایش" برای بازدید از تمرینات تیم ملی به کمپ تیم های ملی آمده بود. صفار هرندی و تعدادی از نمایندگان مجلس نیز او را همراهی می کردند.

اوضاع حسابی شلوغ و در هم بود و کار نظم درستی نداشت. خبرنگاران حداد را احاطه کرده بودند و اجازه نمی دادند که او به ورزشکاران نزدیک شود.

قبل از سخنرانی رییس مجلس برای فوتبالیست ها , وی به سمت تماشاگران رفت که آنها را نیز به فیض برساند.در همین حال که حداد از مقابل تماشاگران رد می شد و دست تکان می داد خبرنگاران و  عکاسان هم جلوی حداد,عقب عقب راه می رفتند و عکس و فیلم می گرفتند. از قضا بنده نیز مشغول همین کار بودم که پایم به شلنگی که روی زمین چمن افتاده بود گیر کرد و کفش از پایم به در آمد.

تا آمدم به خود بجنبم و کفش را با نوک انگشتان پا از زیر دست و پای حداد و هیات همراه و محافظان در آورم کار از کار گذشت و کفش در میان جمعیت گم شد.

یک باره در لابه لای جمعیتی که داشت از روی کفش بنده رژه میرفت دیدم  شیر مردی خم شد و  چیزی را از زیر دست و پا بیرون کشید، دو دستی و با احترام بلند کرد و به سمت من آورد و گفت خدمت شما.

چهره اش را تا وقتی که کفش را به من داد ندیدم اما سرش را که بلند کرد سرم سوت کشید.

فوتبال دوست با فرهنگ و مرشد مسلمان، وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی، محمد حسین صفار هرندی بود. خودش بود. صفار از عقب تر دید که کفشم از پایم در آمده و برای همین مصمم شد کفش را به صاحبش برساند.

پیش از این کفش از پای خیلی از خبرنگاران و عکاسان در مقابل مقامات رسمی در آمده است و تکه هایی از کفش بعد از رژه هیات های بلند پایه در گوشه ای پیدا می شد اما تا حالا ندیده بودم وزیری برای یک کفش خبرنگار در میان جمعیت خم شود و کفش او را دو دستی تقدیمش کند.

این کار صفار هرندی برایم جالب بود و صمیمانه از او تشکر می کنم.

  

(خاطرات یک خبرنگار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:22  توسط علی غروی  | 

آقا روح اله بد جوری به من روحیه داد منم دلگرم شدم . برا همین یکی دیگه میذارم حالشو ببرید. این یکی یه خورده با قبلی فرق میکنه چون تن حصین را مور مور نمیکنه.

فکر کنم ارزش خوندن داره. فقط نظر یادتون نره!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:17  توسط علی غروی  | 

درست است که مدتی از اعدام صدام می گذرد و برادرش نیز به سرنوشت او دچار شد اما اخیراً یاد اتفاق و جمله ای تاریخی از "سید محمد خاتمی" در مورد صدام افتادم که شاید دانستن آن برای دیگران خالی از لطف نباشد.جمله ای  که بعد از شنیدن آن حال خوشی نداشتم.

خاطرم هست که هنوز جنگ آمریکا علیه عراق شروع نشده بود ولی زمزمه های آن به گوش می رسید و تقریبا همه به این نتیجه رسیده بودند که آمریکا به عراق حمله خواهد کرد. دولت عراق هم در آن ایام آخرین رایزنی های خودش را با کشور های منطقه انجام می داد.در آن ایام "ناجی صبری"وزیر خارجه عراق چند باری به ایران آمد.در آخرین سفری که به تهران داشت به ملاقات خاتمی رفت.من و تعدادی از خبرنگاران و عکاسان در اتاق ملاقات بودیم.

به خاطر دارم وقتی "ناجی صبری"وارد اتاق شد خاتمی با صدای بلند به او سلام کرد و این جمله را من با گوش های خودم از زبان خاتمی شنیدم که از وزیر خارجه عراق،بعد از سلام و حال و احوال کردن پرسید : "حال دوست و برادرمون آقای صدام حسین چطوره ؟"

خوشبختانه فیلم این دیدار و این جمله تاریخی آقای خاتمی موجود است و خدا را شکر کسی نمی تواند بنده را به غرض ورزی در این باره متهم کند .

در آن لحظه بگی نگی حالم بد شد و از سیاست بیزار شدم ، کمی تا قسمتی هم از خاتمی بدم آمد.بعد از همه جنایت های صدام،آن هم درست زمانی که اجماع جهانی علیه دولت عراق شکل گرفته صدام دوست و برادر رییس جمهور ایران می شد.حالا به چه دلیل و با چه حکمتی خدا می داند.

نکته: امروز که این جمله یادم آمد پیش خودم گفتم درست است که کمی دیر شده اما از همین جا اعدام "دوست و برادر آقای خاتمی" را به او تسلیت بگویم.

 (خاطرات یک خبرنگار)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:37  توسط علی غروی  | 

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم که آیا مطالب سیاسی در این وبلاگ جایی داره یا نه آخرش به این نتیجه رسیدم یک بار میذارم اگه بچه ها خوششون اومد بازم میذارم. در ضمن این سیاست وبلاگ که هر چه می خواهد دل تنگت بگو به من این تصمیم من کمک کرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:33  توسط علی غروی  | 

 

هميشه روز هاي سخت خاطراتي شيرين دارند. روز هايي كه مي گذرند و فقط مانند رويايي از گذر ذهنمان مي گذرند. و آنگاه است كه افسوس دوران از دست رفته را مي كشيم. دوراني كه نگاه آدمي را به زندگي تغيير مي دهد و اگر هم تغيير ندهد اين نگاه را دقيق و موشكافانه تر میکند.

ما پلي مي سازيم از دانش آموزي به دانشجويي و تصور مي كنيم و يا اينگونه به ما الهام شده است كه در طرف ديگر پل خوشبختي است كه در انتظار ما نشسته است. و حال كه امروز به اين مرز رسيده ايم پل هايي ناساخته را در پيش روي خود مي يابيم كه ساختن هر يك از آنها به مراتب سخت تر از پل اولي است.

پس به اميد روز هايي پر اميد و همراه با سلامتي در كنار سختي هاي زندگي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:27  توسط علی غروی  | 

سخت است جستجو كردن در ميان كلماتي كه مي گريزند و هيچ تواني هم براي نظم بخشيدن به آنها نيست؛ درست مثل همين روزهاي ما. روزهاي داغي كه در سردی پاییز همه را مي سوزاند و ما انگار عادت كرده ايم در اين ديار احبا بسوزيم و بسازيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:10  توسط علی غروی  |