تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

 «بزرگ ترین مصیبت وقتی است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشیم و نه شعور برای خاموش ماندن.»

ژان دلابرویه

---------------------

 یادداشت: دوباره گاه انتخابات شده و شور و هیاهوی بی حد و حصر سیاست مداران این وری و آن وری بالا گرفته. البته این عجیب نیست به هیچ وجه. تنازع بقا است دیگر. جدال بر سر قدرت داستان تکراری تاریخ است و امروز نیز تکرار می شود اینجا. البته گاهی قدرت طلبی با نیتی خیر انجام می شود ، و گاه هم به قصد سودجویی و ارضای نفس. «بالاخره این نفس صاحب مرده هم بعضی وقت ها نیاز به توجه دارد دیگر. خوب چه کار ش کنم؟ کلاً قدرت دوست دارد!». باور نمی کنید که به قصد خیر هم می شود؟ حق هم دارید. به دو دلیل: اولاً شاید کم دیده اید سیاست مداری را که تنها برای دست یابی به آرمان های مقدس ش وارد عرصه ی سیاسی و حکومتی شود. و دوماً اگر دیده باشید هم اسم ش را دیگر قدرت طلب نمی گذارید. مثلاً می گویید مصلح اجتماعی یا سیاسی (ترسیدم بگویم اصلاح طلب). (ادامه اش را در ادامه ی مطلب ببینید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:51  توسط روح اله سلیمانی  | 

 یک بار دیگر به مطلب قبل نگاهی بیندازید. خواندن این مطلب برای امثال من که کارمان و علاقه مان تحقیق در شرایط فرهنگی ایران و کشورهای دیگر جهان (و از جمله انگلستان) است ، عادی است. برای عده ی زیادی هم جالب و خنده دار و خواندنی است. عده ای هم کف می کنند که «خوش به حال شان! چه حالی می کنند ناکس ها. به این می گویند آزادی (؟!)». اما آنچه به طور پنهان اتفاق می افتد و تقریباً هیچ کس از وقوع ش مطلع نمی شود (البته غربی ها به خوبی تاثیر و اهمیت ش را فهمیده اند و سال ها است که از همین شیوه در تهاجمات و شبیخون های فرهنگی شان علیه کشورهای شرقی استفاده می کنند) شکست حریم ها و خط قرمز ها است. ساده تر بگویم ، آن چه خطری است شکستن قبح قضیه و عادی سازی اش است که اگر خوب دقت کنیم به راحتی هرچه تمام تر در ذهن هر مخاطبی اتفاق می افتد. و ما مسلمانان ، تنها به دلیل ناآگاهی مان ، به ابزاری بدل می شویم در دست دشمن ، علیه خودمان. هرحرفی را نباید زد ، ولو راست باشد. خصوصاً در فضایی چون این فضای مجازی (اینترنت) که هربنی بشری ممکن است بخواند ش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 6:41  توسط روح اله سلیمانی  | 

 نیم چه مقاله ای ایست پیرامون مسائلی که هر وبلاگ و وبلاگ نویسی کم و بیش به آن مبتلا است ، یا اگر تازه کار باشد به زودی دچار می شود. نویسنده اش از بچه های دانشگاه خودمان است و فکرش تا جایی که من می دانم متعادل و درخور تامل. خواندنش خالی از لطف نیست. مسائل مطرح شده هم اگر مایل به مطالعه شان باشید به شرح زیر است:

الف) لزوم خودآگاهي

ب) آثار تربيتي

    1) ترويج فرهنگ آزادانديشي، نقد و تضارب آراء

    2) شكستن ديوارهاي كاذب دانايي

    3) ارزش يافتن «قول» به جاي «قائل»

    4) «ارتقاء قدرت طرح و ارائه ي يك موضوع» توسط نويسنده و «قدرت تفكر صحيح و منطقي و نقد جامع و منصفانه» توسط خواننده

ج) آفات اخلاقي

    1) حديث نفس

    2) مخاطب زدگي

    3) تعريف و تمجيدهاي غرورآور، اظهار فضل، ريا و تظاهر

    4) فالگوش مجازي

    5) روابط دختر و پسر

پ ن - ۱: جهت احترام به حقوق نویسنده ی اثر ، لازم است ذکر کنم که این نوشته را از وبلاگ "سوتک" که مربوط به همین دانشجوی عزیز است برداشته ام. متن کامل مقاله را می توانید در "ادامه ی مطلب" مطالعه کنید. امید است که مفید واقع شود.

پ ن - ۲: از آن جا که به نظر شخصی بنده ، بحث درباره ی فرهنگ وبلاگ نویسی است در موضوع "فرهنگ و هنر" قرارش دادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:37  توسط روح اله سلیمانی  | 

وقتی که بازگشتی و تا ما خبر شـدیم

ای پیشـتاز قافله بی همسـفر شـدیم

ای دوست ، ای عزیز ، رهایی مبارکت

از هــمرهان خســته جـــدایی مبارکت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط روح اله سلیمانی  | 

  من و تني چند از دوستانم به اتهام شليك به سوي فرزندانمان دستگير شده ايم. اين واقعيت است ولي همه واقعيت اين نيست. ما نگران فرزندانمان بوديم ، از ابتلايشان به بيماري وحشت داشتيم ، از حال و روز وخيمشان غصه مي خورديم ولي هرگز قصد كشتنشان را نداشتيم. چه كسي مي تواند به سوي فرزند خود شليك كند؟!

(داستان ویروس نوشته ی سید مهدی شجاعی. متن کامل داستان در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:55  توسط روح اله سلیمانی  | 

در نگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز

گرچه در جمعی ولی تنهای تنهایی هنوز

بی تو امشب گریه هم با من غریبی می کند

دیده در راهند چشمانم که باز آیی هنوز

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط روح اله سلیمانی  | 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

...

(این شعر رو شهریار واسه مادرش گفته. البته یه ذره طولانیه ، ولی خیل قشنگه و ارزش خوندن داره. البته فکر کنم همتون شعر رو یادتونه ولی دوباره خوندنش هم ضرر نداره. متن کامل شعر رو می تونید تو ادامه ی مطلب بخونید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:28  توسط روح اله سلیمانی  | 

 گفتم چه شده؟ چرا غمگینی؟ گفت مگر لباس سیاهم را نمی بینی؟ گفتم عید است ، بهار طبیعت ، شاد باش. گفت بدون او دنیا سیاه است ، نمی توانم. گفتم شاید دوباره روزی ، جایی دیگر ببینی اش ، جایی که جدایی بی معنا است. هیچ نگفت و گریست.

----------------------------------------

 روی پیکر بی جان و برهنه ی خیابان قدم می زنم و از پشت دیوار بلند سکوت مرگبار دل شکسته ام آواز درد و رنج و جدایی سر می دهم. دردی که هر لحظه سنگینی اش را روی سینه ام احساس می کنم. رنجی که تحملش از عذاب سهمگین جهنم هم سخت تر است. و جدایی ، وای ، چه واژه ی زیبایی. یادآور تمام عشق های نافرجام و بی سرانجام ، همه ی زشتی ها و سیاهی های تاریخ نکبت بار زندگی بشر ، همه ی جنگ های خونین. یادآور فرهاد. یادآور شیرین. یادآور مرگ ، اشک ، غم ، تنهایی. مرگی که تو را از من جدا کرد. اشکی که روی سنگ قبرت ریختم. غمی که در نبود تو نصیبم شد. و تنهایی ، معنای تمام زجری که می کشم. حتی در شلوغی دیوانه کننده ی این خیابان.

 انگار تمام مردم شهر بیرون آمده اند. اما هیچ کدام مرا نمی فهمند. انگار اصلاً مرا نمی بینند. برایشان بی اهمیت ترین موجود عالمم. چه انتظاری می رود از انسان هایی که تمام روابطشان ، دوستی هایشان ، نشست و برخاست هایشان سودجویانه است. فقط به خودشان فکر می کنند. به راحتی خودشان. دیگران را می خواهند که تنها نباشند. که همیشه هم صحبتی داشته باشند. که همیشه کسی باشد که درد دل هایشان را بشنود و ابراز هم دردی کند. دیگران را دوست دارند که دوست داشته شوند. بالاترین آرزو و خواسته شان همین است. عاشق می شوند ، عشق می ورزند و خودشان هم عشق را می کشند. تمام عالم را ابزاری می بینند که خداوند برای راحتی و آسایش آن ها خلق کرده است. نه ، انتظارم بی جا است. این ها صدای گریه های شبانه ام را نمی شنوند.

 هنوز هم وقتی اشک می ریزم از پشت قاب بارانی چشم هایم چهره ی زیبایت را می بینم و به یاد می آورم اولین دیدارمان را. روزی که احساس کردم چیزی در قلبم تکان خورد. روزی که برای اولین بار در تمام زندگی سیاه گذشته ام احساس کردم که نیمه ی گمشده ی وجودم در مقابلم ایستاده است. که برقی در چشمانت دیدم ، که لبخندی روی لب هایت. روزی که عاشقت شدم. روزی که به خواستگاری ام آمدی. که ازدواج کردیم. که با هم با تمام عشق زندگی کردیم.

 اما چه فایده. پایان داستان شیرین عشقم همیشه تلخ است. جدایی است. تنهایی است. تو رفتی و مرا تنها گذاشتی. رفتی و تمام آرزو هایم را با خودت بردی. رفتی تا بعد از تو از هرچه هست متنفر شوم. رفتی تا دنیا را هرچه قدر هم زیبا باشد زشت و سیاه ببینم. می دانم ، تقصیر خودت نبود. خدا خواسته بود.

 حیف که دیگر دستان سردم به تو نمی رسند ، وگرنه تو را در آغوش می کشیدم و به اندازه ی تمام دردهایم ، به اندازه ی تمام تنهایی این روزهای دراز روی شانه های گرم و مهربانت می گریستم. حیف که نیستی تا با هم بهار طبیعت را جشن بگیریم. رفتی اما نه خیلی دور. فقط دو قدم دورتر.

:: برای یکی از عزیزترین کسانم که چند ماهی است تنها است ::

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط روح اله سلیمانی  | 

من یک مجسمه سازم. در قلعه ی دل بی نظیر ترین مجسمه ها را می سازم. مجسمه ی زیباترین آدم ها در اجناس گوناگون. من با ابراهیم بت شکن بی شباهت نیستم. هر وقت از مجسمه ها خسته می شوم آگاه یا شاید ناخودآگاه با اشاره ای آنها را به زمین می اندازم. خب چاره ای نیست ویترین مجسمه های من بی در و پیکر است.
 
من یک مجسمه ساز پر حرفم. ولی چند روز قبل ازنابودی مجسمه ها با سکوت دهشتناکی آنها را متوجه می کنم که وقت رفتن است. هر قدر التماسم می کنند که حرفی بزنم در کمال خونسردی و بی خیالی به نقشه ام ادامه می دهم.
 
من یک مجسمه ساز پر حرف هوس باز و دمدمی مزاجم. هیچ وقت مجسمه ها را محض بودنشان نمی خواستم. تنها بودند تا در لحظه های غیر قابل تحمل و سخت زندگی ، دقایقی آرامش به جان نا آرامم دهند.
 
من یک مجسمه ساز پر حرف هوس باز تنها هستم. از آینه ها بی زارم ، چرا که حقیقت تنهایی را بازگو می کنند. در دنیای من ، عاقبت آینه ها شکستن است. شیشه ها را گل مالیدم. آخر می دانی خورده های شیشه دردسر زاست.
 
ببینم راستی تا به حال مجسمه سازی را تجربه کرده ای؟
تا به حال شده از آدمی تصویر سازی کنی؟ شب و روزها را با حضور و یادش سپری کنی و...
بعد از مدتی از هر چه یادآور اوست دل زده شوی.
تا به حال شده با سکوت مجسمه ها را بشکنی؟
چند بار آینه شکستی و حقیقت دلت را کتمان کردی؟
بیا تقویم امسال را با شفافیت ورق بزنیم. با مجسمه های شکسته بیا گلی به سر بگیریم شاید ترمیم شدند.
امسال عمرمان را بیا بی جا سکوت نکنیم.
ویقین داشته باشیم  کسی هست که ...


یا حق ...

---------------------------------------

گفتم: هیشكی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره. گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم. گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك‌تریم (ق/16)::. گفتم: ولی انگار اصلاً منو فراموش كردی! گفتی: فاذكرونی اذكركم .:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره)::.


با آرزوی سالی شفاف

:: با تشکر از سارا خانم ::

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:2  توسط روح اله سلیمانی  | 

 می دویدم. داشتم می دویدم. خوب به خاطر نمی آورم. انگار خاطره ای است دور. انگار خوابی طولانی. فکرم خاموش است. واژه ها گم شده اند. انگار چهره ی زیبای او پشت قاب بارانی چشم. آن قدر می دانم که داشتم می دویدم. چه قدر نوشتن امروز سخت است. آزاد بودم و رها. آزادتر از ماه ، آزادتر از باد ، آزادتر از خاک. بیهوده تلاش می کنم. روی زمینی سخت ولی انگار روی ابرها بودم و به دنیای اطرافم ذره ای توجه نداشتم. شاید نمی فهمیدم. شاید نمی دیدم. شاید نمی خواستم ببینم. ذهنم حیران است و دلم آشوب. نمی توانم.

 در میان ازدحام جمعیتی پوشالی و شلوغی های شهری خاموش و سکوت مرگبار دیوارها ، در محاصره ی سردرگمی های تمام انسان ها ، تنهای تنها ، در پیچ و خم های جاده ی صعب العبور زندگی دست و پا می زدم. شاید موضوع اشتباهی انتخاب کرده ام. شاید باید چیز دیگری بنویسم. با چشمان بسته ، کورکورانه ، حتی جلوی پایم را نمی دیدم. انگار می خواستم فرار کنم. انگار از چیزی خسته بودم. انگار حرف های ناگفتنی و رازهای نهانی قلبم می خواهند یکجا بیرون بریزند و تمام کاغذهای سفید دنیا را سیاه کنند.

 خسته بودم از سیاهی های دنیایی که قرار بود زیبا باشد. می ترسیدم از تمام انسان هایی که به خاطر لقمه ای نان یکدیگر را می دریدند و شاید به خاطر پله ای صعود. نمی گذارند بنویسم. ذهنم را پر کرده اند. خسته بودم از ظلمی که همیشه دامن محرومان را می گرفت. می ترسیدم از کسانی که از ترس سقوط ، خودشان که هیچ ، خدا را هم می فروختند. چرا امروز؟ چرا الآن؟ چرا رهایم نمی کنند؟ چرا نمی گذارند آزاد باشم؟ شاید خسته بودم از همه ی قلب های سیاهی که خدا را بیرون کرده بودند. شاید می ترسیدم از دام های عشوه گرانی که قرار بود اسوه ی اخلاق باشند و نبودند. می ترسیدم از پوششی که نبود. نمی دانم تا کی می توانم تحمل کنم. کلماتی که نمی خواهم ، انگار سیلی خروشان ، به قفس سینه ام فشار می آورند. مثل بغض در گلویم گیر کرده اند. شاید خسته بودم از هوس های زودگذر. شاید می ترسیدم از عشق ، از زیبایی ، شاید از برق چشم ها ، از لطافت دست ها. نمی گذارند حرف بزنم. نمی گذارند نفس بکشم. نمی گذارند آنچه را که می خواهم بنویسم. شاید خسته بودم شاید می ترسیدم از چشمم ، دستم ، زبانم ، فکرم ، ذهنم ، قلبم. شاید از خودم فرار می کردم. انگار می خواهند فرار کنند. انگار می خواهند بروند. ولی انگار راه فراری نبود.

 نمی دانم چرا زیبایی های دنیا را نمی دیدم. نمی دانم چرا جلوه گری های خدا را در همه چیز نمی فهمیدم. گم شده بودم و از ترس تنهایی با تمام نیرویی که داشتم می دویدم. نمی دانم می خواهند چه بگویند که این قدر بی تابی می کنند و لحظه ای صبر ندارند.

 جاده ناهموار بود. دویدن سخت بود. چشمانم بسته بود. یک لحظه سکوت و لحظه ای بعد ، سقوط. پایم لغزید. دلم لرزید. با چشم به زمین خوردم ، به تخته سنگی سخت. شاید بهتر باشد بگذارم حرفشان را بزنند. شاید باید آزادشان کنم. انگار درون چاهی عمیق فرو رفتم. انگار چشمانم مجازات شدند که چرا بسته بودند و نمی دیدند. انگار کسی دستم را گرفت و بلندم کرد. انگار جای آن زخم ، هنوز هم گوشه ی چشمم باقی است. انگار واژه ها می گویند ، زندگی جاری است. مثل عشق گل سرخ.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط روح اله سلیمانی  | 

بیگانه ای به صومعه ی اسکتا رفت ، سراغ کشیش را گرفت و گفت: "می خواهم زندگی ام را بهتر کنم ، اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم." پدر روحانی متوجه شد که بیرون باد تندی می وزد ، و به بیگانه گفت: "اینجا هوا خیلی گرم است. می توانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟" بیگانه گفت: "غیرممکن است." راهب گفت: "همین طور بازداشتن خودت از اندیشیدن به آنچه خداوند را می آزارد ، غیرممکن است. اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ "نه" بدهی ، هیچ آسیبی به تو نمی رسانند."

پائولو کوئلیو

برگرفته از کتاب "مکتوب"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط روح اله سلیمانی  | 

 در فکر بودم و آتش و ماتم و اندوه و پشیمانی و عشق و مادر و لبخند و شادی و آرامش و در میان ازدحام آرام نشدنی و گرمای فراموش نشدنی دستانی آسمانی و چهره ی خندان مردی که پاره ی تنش بودم ، صدایی شنیدم که بار دیگر یادآور تو بود و این بار به گونه ای دیگر. اولین کلماتی بود که می شنیدم و آن قدر نزدیک که گرمای نفس پدرم ، هیجان نام تو را بیشتر می کرد. بزرگیت را شنیدم و یکتاییت را و نام دوستانت را و پایه و اساس راهت را و سعادت را و گفت بشتاب و نمی توانستم و بدهکار شدم و ماندم و هستم و پشیمانم از آن همه سال که گذشت و آن همه کار که نکردم و بارم که سنگین شد و سیاه. حتی این دیوار هم اگر قدیمی نبود و ترک نداشت ، زیر بار گناهم می شکست.

 زندگیم آغاز شد. هرچند کوچک بودم و ناتوان ، با اندک سرمایه ی لبخندی که از تو به یادگار مانده بود ، گوشه ای از قلب اطرافیانم را خریدم و پدر و مادرم قلبشان را به من هدیه کردند. بهترین هدیه ی زندگیم. عضو کوچکی از خانواده ای بزرگ بودم که روز به روز گرم تر می شد. بهشت را فراموش کردم. از عصاره ی جان مادرم نوشیدم و حاصل دسترنج پدرم را چشیدم و کم کم رشد کردم و خانه گرم تر شد و خانواده شادتر و محبت بیشتر.

 وقتی گریه می کردم در دل مادرم آشوب بود و وقتی بیمار می شدم ، شب ها پدرم بیدار. روزی کسی گفت رفتنی است و خانه ی خوشبختی مان در چشم به هم زدنی ویران شد. باورشان نشد. وقتی چند نفر دیگر هم تکرار کردند ، چشمانشان سیاه شد و هر نفسشان عذاب و آرزوها سراب و دنیا جهنم. نمی خواستم بروم. نمی خواستم پیش تو برگردم. نه اینکه بد باشد ، نه. نمی توانستم اشک های پنهان مادر و شانه های لرزان پدرم را ببینم. حالا که آمده بودم باید تا انتها می رفتم. رفیق نیمه راه نبودم. نمی خواستم خانه ای که با هم ساخته بودیم خراب شود. نمی توانستم.

 به هر دری زدند و مرا همه جا بردند و همه را دیدند و از همه پرسیدند و خواستند و نشد. هیچ راهی نبود. با سرمایه ای از غم و اندوه و ناامیدی ، نزد همان دست نیرومند رفتند که باعث تولدم بود و بدون اندکی شرم ، هرچه در دل داشتند گفتند. محرم رازشان بود. تو اجازه دادی و او ناممکن ترین ها را ممکن ساخت و معجزه را به تمامی معنا کرد و ماندم و نرفتم و دنیا دوباره زیبا شد و خانه مان آباد و خانواده مان شاد و باز هم بدهکار شدم.

 گویا دوست داری که بندگانت همه زیر بار قرضی پرداخت ناشدنی به سویت بیایند. نمی دانم چطور سنگینی کوله بارم را احساس نمی کردم و چگونه فراموش شدی. به گمانم من هم معجزه کردم.

 دیروقت است. انگار خورشید خسته شده و می خواهد برود. اما با ته مانده ی نیرویی که از روزی سخت و پرکار برایش مانده ، آسمان را سرخ رنگ کرده و چشمان خسته ام را در آغوش می کشد. صدای این جوی کوچک آب آرامم می کند و ناله ی غمبار باد که در میان شاخ و برگ های این درخت بلند سیب می پیچد ، تو را به خاطرم می آورد. دلتنگی دیوار ، همه چیز را زیباتر کرده است. چه غروب زیبایی. نقاشیت را چند می فروشی؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:55  توسط روح اله سلیمانی  | 

 هنگامی که به دنیا آمدم تمام چراغ های شهر خاموش بود و شهر ، سیاهپوش. عزیزی دعوتت را با آغوش باز پذیرفته بود و همه را تنها گذاشته بود. راهش را رفته بود و به هدفش رسیده بود ، تو را دیده بود. رنج کشیده بود و تلخی چشیده بود ، صدایت را شنیده بود. می دانست به کجا می رود و برایش سخت نبود. از دوردست بوی خیانت می آمد ، پاک کرده بود. بوی جنایت می آمد ، خاک کرده بود. قدم هایش خسته بود و دلش از دوری شکسته بود و در مقابلت نشسته بود. هیچ کس او را نشناخته بود. یادش بود ، داغش بود ، آرزوها را برده بود. غم ها را خورده بود و راه را گفته بود و قلب ها را شسته بود ، خودش رفته بود. هم نام او شدم.

 بوی بهشت می آمد و عشق و ایمان و شرافت و شهامت. بندگانت عشق را با خون معنا کرده بودند و مرگ ، بازیچه ی دست عده ای بود که تو را دیده بودند. باورکردنی نبود ، نترسیده بودند. عده ای نشسته بودند و آه می کشیدند و افسوس که چرا جا ماندند ، چرا نرفتند ، کاروان رفته بود.

 هر خانواده مسافری داشت و هر مسافر ، یادگاری می گذاشت. گوشه ی عکس ها پارچه ی سیاه نبود. عجیب بود. مسیر کاروان مشخص بود. کاروانیان همه نورانی بودند و راه روشن بود. یادشان ، راهشان ، خاطراتشان ، حرف هایشان مانده بود ، خودشان رفته بودند ، زنده بودند ، حضورشان احساس می شد. بازماندگان ، سه دسته بودند و همه خسته بودند و نشسته بودند. حریف سرسختی بود. عده ای گریان و دل شکسته بودند ، عده ای پشیمان و بسته بودند ، عده ای به امید فردا نشسته بودند.

 تمام دنیا دگرگون شده بود و عشق تجلی تازه ای داشت. نام تو پس از سال ها بر سر زبان ها افتاده بود و نگاه ها همه به سوی آسمان بود و انتظار ، دلیل هستی و آرام جان بود. قیامت برپا شده بود. خائن رسوا شده بود. دنیا زیبا شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:42  توسط روح اله سلیمانی  | 

 می دانستم به کجا می روم و بعد از تو در آغوش که جای می گیرم که همه را گفته بودی و دیده بودم و منتظر بودم. انتظارم را قوی ترین دستی شکست که از تو نیرو می گرفت و پس از مدتی دراز متولد شدم. بسیار ضعیف بودم ، اما آگاه. هنوز نور تو در وجودم بود و هیچ کس نمی دانست.

 چشمانم را گشودم تا زیبایی بهشتی را ببینم که مدت ها انتظارش را می کشیدم و اما تنها یک نگاه ، بهشت خیالی ام را به جهنمی تاریک بدل کرد که همه جایش خون بود و خیانت و جرم و جنایت و زجر و شکایت و قتل و غارت و غم و درد و اشک و گریستم و همه شاد شدند و آتش سوزان قلب کوچکم را که خود عالمی بود ، ندیدند و باز گریستم و از تو که هنوز می دیدمت ، خواستم که برگردم و جوابی ندادی و دانستم که پشیمانی بیهوده است و سوختم و در میان شعله های سوزان درد و غم و پشیمانی دلی که هنوز پاک بود ، چیزی دیدم و به گمانم نشانم دادی که قلبم را آرام کرد و شعله هایش را سوزان تر از قبل و پرسیدم چیست و هیچ نشنیدم جز عشق ، که نمادش غم است و نشانه اش اشک و راهش سراسر رنج و درد و انتهایش تو ایستاده ای. یگانه دلیل هستی است و تنها معنای زندگی و آتشش اگر فروزان شود ، دل و جانت که هیچ ، عالمی را می سوزاند.

 چشمانم را بستم و این بار ، آرام باز کردم و خود را در آغوش گرم و مهربان فرشته ای زیبا و نورانی دیدم که مادرم بود و برای اولین بار احساس کردم که به خانه ام بازگشته ام و انگار در آغوش تو بودم و در جواب لبخند مهربانش که بهشتم بود ، به شیرینی خندیدم و شادی را در چهره اش خواندم و فهمیدم و انگار که دنیا را گرفته باشد.

 هنوز چشمانم باز بود و پرده ای نبود و همه چیز را می دیدم و اگر لبخند می زدم ، از زیبایی بهشت بود و اگر می گریستم ، از ترس آتشی هولناک و هیچ چیز بی معنا نبود و قلبم ، هرچند کوچک بود ، عشق را می فهمید و هجران را ، که درد تازه اش بود ، و گاهی هم می گریست و سیل اشکش را تنها یادآوری زیبایی تو که در نام زیبای مادر و گاهی یکی از دوستانت متجلی بود ، پایان می داد.

 و امروز ، پس از این همه سال ، زیباترین لحظه ی زندگی ام آن هنگامی است که کودکی به چشمانم می نگرد و لبخند می زند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:38  توسط روح اله سلیمانی  | 

 عجیب است. چیزی به خاطرم می آید. انگار همین الان ، همین لحظه اتفاق می افتد. ولی خاطره ای است دور ، خیلی دور. مربوط به زمانی که بودی و نبودم. انگار تمام لحظه های زندگی ام جلوی چشمانم می آید. ولی چیزهایی می بینم که تا کنون ندیده ام. یا شاید فراموش کرده ام. چگونه به خاطر می آورم؟ نمی دانم. شاید به خاطر آخرین عهدم باشد که با تو بستم.

 گوشه ای تنها ، غمگین ، خسته ، ناامید ، در زیباترین جای دنیا ، کنار تو ، پیش خدا ، نشسته بودم و درد دل می کردم و می شنیدی و گلایه می کردم و می خندیدی و می گریستم و در آغوش می کشیدی و از میان ناگفتنی های دلی ویران و ناشنیدنی های فکری حیران و دانه های پرتلاطم اشکی روان و دست های لرزان شخصی سرگردان و تکیه گاه شانه ها و آغوش گرم تر از خورشید کسی عزیزتر از جان و حیرت همگان گفتم ، خسته ام و می خواهم بروم.

 خسته ام از این باغ های انبوه. خسته ام از این نهرهای جاری. خسته ام از این دوستان سیاه چشم و سفیدروی. خسته ام از این دنیای نازیبا که تو بهشت می خوانی. خانه ام کوچکتر از آن است که باید و دنیایم تکراری است. دیگر اینجا جایم نیست. می ترسم. این اواخر در فکر سرپیچی و ناسپاسی و دست یابی به آخرین نعمت دست نیافتنی ام. شنیده ام بهشتی جدید ساخته ای. بزرگ تر از اینجا و زیباتر و فراوانی نعمت هایش دلرباتر. مگر نگفتی که با من مهربانی؟ مهربانیت کو؟ مگر نگفتی که بسیار بخشنده ای؟ بخششت کجاست؟ چرا نمی بینم؟ چطور می گویی که مرا می خواهی و در سختی هایم گذاشته ای؟ چرا آنچه را می خواهم نمی دهی؟ مگر سخت است؟

 می گفتم ، که ای کاش لال می شدم و می شنیدی ، که ای کاش نمی شنیدی و لبخندی تلخ می دیدم که دلم را آتش می زد و مدتی بعد معنایش را فهمیدم ، که ای کاش نمی دیدم و نمی فهمیدم. چشمانم را بستم و باز کردم و خود را در صف منظم هزاران هزار خسته ی دیگر دیدم که همه ساکت بودند و منتظر. انگار اتاق انتظار بود. و شادی در چهره ی همه موج می زد. به گمانم امروز ، همگی پشیمانند.

 صدایی بلند ، زیبا ، شیوا ، رسا ، سکوت را شکست. صدا آشنا بود. می شناختمش. صدای تو بود که کم کم فراموش می کردم. سوالی پرسیدی که همه در دلشان خندیدند و منظورت را نفهمیدند و خواسته و ناخواسته جوابی دادند که می خواستی و ناگهان خود را در دنیایی دیدند که اول بزرگ بود ، ولی روز به روز کوچکتر شد و روزی فرشته ای ، یکی از همان دوستان قدیمی ام ، در دفتر خاطراتش نوشت ، متولد شد! و احتمالاً اکنون می نویسد ، پشیمان است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:42  توسط روح اله سلیمانی  | 

 سلام

 فردا از ساعت ۱۵ تا ۱۷ جلسه نویسنده های وبلاگ تو نمازخونه ی دبیرستان برگزار میشه! امیدوارم که همه نویسنده های وبلاگ و اونایی که دوست دارن نویسنده بشن و اونایی که نویسنده ها رو دوست دارن بیان! تقریباً با همه ی نویسنده ها تماس گرفته شده و بهشون اطلاع داده شده ، به جز اونایی که جواب ندادن که ایشاا... با اونها هم دوباره تماس گرفته میشه! به هر حال هر نویسنده ای که این پست رو دید بیاد!

 نکته مهم: پذیرایی هم داریم خفن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط روح اله سلیمانی  | 

 می خواهم بنویسم ، نمی دانم از چه؟! می خواهم بخوانم ، نمی دانم از که؟! حتی نمی دانم برای چه؟! سردرگمم.

 در این بیراهه بازار دنیا جاده را گم کرده ام. به دنبال راهی می گردم که نیست و از کسی کمک می خواهم که نمی دانم کیست. نه یاری دارم که یاری ام کند و نه دوستی که تکیه گاهم باشد و نه جایی که سرپناهم. دنیا را نمی شناسم و اهالی اش را نیز. زندگی ام خلاصه شده در صبح ، ظهر ، شام و گاهی تکه کاغذ سفیدی که زیر دستان سیاهم بیهوده تلف می شود. برای چه هستم؟ چرا اینجا؟ چرا نباشم؟ نمی دانم. سردرگمم.

 یک روز به کسی پناه بردم. مرا در آغوش کشید و دستم را گرفت و بعد قلبم را و بعد عقلم را و بعد غرور و غیرتم را و بعد هویتم را و گفت برو. پوچ و خالی رفتم. به دنبال راهی می گردم. راهنمایی می جویم. شنیدم راه هست ، راهنما هست ، دل پاک می خواهد که ندارم. ناامید شدم و تنها. تنهای تنها. هنوز هم تنهام. ناامیدم. سردرگمم.

 شنیدم کسی هست ، پناه بی پناهان ، امید ناامیدان و هیچ نمی خواهد مگر خودت را. به دنبالش گشتم. همه جای دنیا را گشتم. نبود. دروغ بود. و اکنون اینجا ، کنار این دیوار ترک خورده و قدیمی نشسته ام. حال و روزش بهتر از من نیست. سردرگم است. صدایی می شنوم. نزدیک است ، خیلی نزدیک. نزدیک تر از دیوار ، نزدیک تر از زمین ، نزدیک تر از خودم. گویا ندایی است از درونم از قلبم. صدایش آشناست. همیشه کنارم بود و انکارش می کردم. همیشه می شنیدمش و نادیده می گرفتم. همیشه بود ، قبل از اینکه من باشم. پناهم بود. یارم بود. راهم بود. راهنمایم بود و دروغ نبود و نمی دانستم و به دنبال راهی می گشتم که نبود. افسوس که یک لحظه هم به ندای قلبم گوش ندادم.

 صدایش کردم. فریادش کشیدم. با او پیمان بستم که من ازآن او باشم و او تمام دارایی من. گفتم تو راهمی و راهنمایم. تو یارمی و سرپناهم. تویی تنها تکیه گاهم. گفتم که از تو می نویسم و برای تو. ولی هنوز سردرگمم. چه بنویسم برای او که بهترین نویسنده هاست. نمی دانم. سردرگمم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:6  توسط روح اله سلیمانی  | 

سلام!

من کلاً به نتایج نظرسنجی های اینترنتی (مخصوصاً از نوع وبگذر) اعتماد ندارم و برای همین هم نتایجش رو نذاشتم. ولی چون حصین گفت بذار میذارم!

ممکنه تو این نظرسنجی ها یه نفر چند بار نظر داده باشه یا یه نفر اصلاً نظر نداده باشه یا یه نفر غیر دوره هفتی هم نظر داده باشه و برای همین هم اصلاً قابل اعتماد نیست. ولی نتایج اینه:

 

             

 

            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:57  توسط روح اله سلیمانی  | 

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی.
حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.
حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:48  توسط روح اله سلیمانی  | 

پرده، اندكی‌ كنار رفت‌ و هزار راز روی‌ زمین‌ ریخت.
رازی‌ به‌ اسم‌ درخت، رازی‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازی‌ به‌ اسم‌ انسان.رازی‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ می‌دانی.
و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمی‌ این‌ سوی‌ پرده‌ ماند با بهتی‌ عظیم‌ به‌ نام‌ زندگی، كه‌ هر سنگ‌ریزه‌اش‌ به‌ رازی‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌ای‌ رازی‌ می‌چكید.

در این‌ سوی‌ رازناك‌ پرده، آدمیان‌ سه‌ دسته‌ شدند.
گروهی‌ گفتند: هرگز رازی‌ نبوده، هرگز رازی‌ نیست‌ و رازها را نادیده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز و زندگی‌ زیستند.
خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت.

و گروهی‌ دیگر گفتند: رازی‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نیز هست. ما رازها را می‌گشاییم؛ و مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگی‌ را بگشایند. خدا گفت: توفیق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهید گرفت. اما بترسید كه‌ درگشودن‌ همان‌ راز نخستین‌ وابمانید.

و گروه‌ سوم‌ اما، سرمایه‌ای‌ جز حیرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازی‌ است‌ و در دل‌ هر راز، رازی.
جهان‌ راز است‌ و تو رازی‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ باید كرد و چگونه‌ باید رفت.
خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ می‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد. دستتان‌ را به‌ من‌ بدهید. آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لای‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازی‌ گشوده‌ شد.

و روزی‌ فرشته‌ای‌ در دفتر خود نوشت: زندگی‌ به‌ پایان‌ رسید.
و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدمیان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولین‌ واماند. و تنها آنان‌ كه‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستی‌ رازناك‌ به‌ سلامت‌ گذشتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:55  توسط روح اله سلیمانی  | 

سلام من به محرم   محرم گل زهرا

به لطمه های ملائك  به ماتم گل زهرا

سلام من به محرم  به تشنگی عجيبش

به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش

سلام من به محرم  به غصه و غم مهدی

به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:11  توسط روح اله سلیمانی  | 

ضمن عرض تسلیت به مناسبت آغاز ماه محرم الحرام ، لطفا به نکته زیر توجه کنید:

 

از این لحظه تا روز دوشنبه ۱/۱۱/۱۳۸۶ گذاشتن هرگونه پستی که جنبه طنز داشته باشد ممنوع است و درصورت مشاهده بدون تذکر حذف میشود.

 

اگه در این زمینه نظر ، پیشنهاد یا انتقادی دارید و یا فکر میکنید که تصمیم اشتباهیه حتما بگید. مطمئنا به نظراتتون توجه و عمل میشه!

 

در ضمن اگه مطلبی در رابطه با محرم و وقایعی که در اون اتفاق افتاده دارید ، اعم از عکس و شعر و مقاله و داستان و خاطره و حدیث و ... ، حتما بذارید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:24  توسط روح اله سلیمانی  | 

یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند ، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند. هر کس از آن آب می نوشید ، دیوانه می شد. صبح روز بعد ، همه مردم از آب آن چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند ، به جز خود شاه خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:48  توسط روح اله سلیمانی  | 

پائولو کوئلیو – نویسنده اهل آمریکای جنوبی (برزیل) – در نامه ای سرگشاده و طنز آمیز به رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا ، به مخالفات با آغاز جنگ این کشور در منطقه خاورمیانه پرداخته است:

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:25  توسط روح اله سلیمانی  | 

زندگی برخلاف آنکه مکبث می گوید ، صرفا قصه ای که توسط یک احمق گفته میشود ، سرشار از خشم و هیاهو ، بی آنکه معنایی بدهد ، نیست. زندگی اندیشه ای طولانی است. اما - نمی دانم چرا - نمی خواهند در این اندیشه با دیگران شریک شوند. دیگران زندگی را به سویی می کشند و من به سویی دیگر ، و هیچ کدام دیر زمانی این نبرد ذهنی را تحمل نمی کنیم. ماری ، یکی از چیزهای بسیاری که بر ما رخ داد ، این بود که ما اندیشه ی زندگی را به یک سوی می کشیدیم ، و از انزوای همراه این عمل نمی ترسیدیم.

اکنون باید اینجا را ترک کنم و به استقبال خورشید بروم. دفتر یادداشتم را برمی دارم تا برای تو بنویسم. هنگامی که چنین می کنم ، همواره موفق می شوم به انگاره هایم نظم بخشم.

 

۱۴ مارس ۱۹۱۵

جبران خلیل جبران

 

برگرفته از کتاب "نامه های عاشقانه ی یک پیامبر"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 20:0  توسط روح اله سلیمانی  | 

توي آفتاب حياط دراز كشيده‌ام و زل زده‌ام به چراغ‌هاي رنگي بالاي سرم. آبي، سرخ، سبز، زرد. جيب‌هاي شلوارم را پر از سنگ كرده‌ام. مادرم توي آشپزخانه دارد ظرف مي‌شويد. منيژ توي مهتابي جلو آينه نشسته و دارد ابروهاش را كوتاه مي‌كند. براي آن پدرسگ. زير لب آوازي مي‌خواند كه من آن را خوب نميشنوم. بس كه گنجشك ها سر و صدا مي‌كنند. از اين جا كه من نگاه مي‌كنم موهاي منيژ توي نوري كه از آينه‌ي توي دستش مي‌تابد به آنها برق ميزند. چند گربه توي آفتاب باغچه كنار من خوابيده‌اند.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:37  توسط روح اله سلیمانی  | 

۱- لطفا پست های پر محتوا و باارزش بذارین که حداقل خودتون لذت ببرین. قبل از گذاشتن پست دقت کنین که آیا در حال حاضر پستتون با شرایط وبلاگ میخونه یا نه و بعد بذارین. چون همین جوریشم تعداد پست ها خیلی بالاست! اگه قرار باشه هر کی هر چی دوست داره و شاید خیلی هم به درد نخوره بذاره ، روزی ده بیست تا پست میره!

 

۲- قبل از گذاشتن پست تعداد پست هایی که در اون روز گذاشته شده رو ببینید و اگه زیاد بود (مثلا بیشتر از ۴ تا) پستتون رو روز بعد بذارین (البته روز بعد هم باید چک کنین)!

 

۳- عضویت شما دلیل بر این نیست که هر روز پست بذارید ، میتونید زمان بندی کنید و مثلا هفته ای یه پست به درد بخور بذارید. در ضمن میتونید برای خودتون موضوعی رو مشخص کنید و فقط در اون زمینه مطلب بذارید.

 

۴- از گذاشتن پست هایی که فقط به منظور آشنایی با بچه ها و کمک خواهی و نظرسنجی از بچه های دیگه ست جدا خودداری کنید. برای این کار از اختراعات دیگر بشر مانند تلفن ، موبایل ، پیام کوچولو و یا از بخش نظرات استفاده کنید!

 

۵- به کسی گیر ندین و دعوا راه نندازین! جو رو هم متشنج نکنین!

 

۶- سعی کنید در بخش نظرات راجع به همون مطلب بحث کنید و بیان خاطرات شخصی و دعواهای دوستانه رو از طریق تلفن یا نرم افزار قدرتمند yahoo! messenger انجام بدین!

 

۷- اکیدا توصیه میکنم که به اسم خودتون یا اسمی که منسوب به شماست و همه شما رو به اون اسم میشناسن نظر بدین و به هیچ وجه به اسم دیگران نظرندین!

 

۸- اینجا به هیچ کس نباید توهین بشه! اگه موردی مشاهده بشه برخورد میشه! دقت کنید!

 

۹- اگه میخواید کار این وبلاگ ادامه داشته باشه و هر روز بهتر از دیروز بشه دست از حرکات بعضا کودکانه برداشته و با نظرات و انتقادات و پیشنهاداتتون به بهبود وضعیت کمک کنید! سر اینکه کی اول پیشنهاد داده هم دعوا نکنید!

 

۱۰- کلا با هم دوست باشید! خوبه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:56  توسط روح اله سلیمانی  | 

كله‌كدو گفت شرط ميبندم نمي‌تواني اين قصه را بنويسي و وسط‌هاي قصه گريه‌ات نگيرد. من گفتم شرط مي‌بندم تو نمي‌تواني اين قصه را بشنوي و آخر سر نخندي. من شرطم را باختم. مثل هميشه. كله‌كدو اما، شرطش را برد. مثل هميشه.

برای خواهرانم

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:41  توسط روح اله سلیمانی  | 

ما که در فلان گوشه مشغول کار هستیم ، دائم باید آن شغل را جدی بگیریم و آن را همان "کار مهمی" بدانیم که به ما محول شده و خودمان را در آن شغل بسازیم. در جبهه ، به یکی میگویند "سر برانکارد را بگیر" ، به یکی میگویند "آر پی جی بزن" ، چنانچه هر کدام این کار را نکنند ، جبهه شکست خواهد خورد. در جمهوری اسلامی ، هر جا که قرار گرفته اید ، همان جا را "مرکز دنیا" بدانید و آگاه باشید که همه کارها ، به سمت شما متوجه است.

 

مقام معظم رهبری

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:24  توسط روح اله سلیمانی  | 

 در همین دنیایی که ما هم زندگی میکنیم آدمایی هستن که ...

 

 

این انسان علاوه بر فقر و گرسنگی که در عکس دیده میشه ، به علت شرایط نامناسب بهداشتی به بیماری ایدز هم مبتلاست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:51  توسط روح اله سلیمانی  | 

حكایتی از زبان مسیح نقل می كنند كه بسیار شنیدنی است. می گویند او این حكایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میكرد. حكایت این است:

 

مردی بود بسیار متمكن و پولدار. روزی به كارگرانی برای كار در باغش نیاز داشت . بنابراین ، پیشكارش را به میدان شهر فرستاد تا كارگرانی را برای كار اجیر كند. پیشكار رفت و همه ی كارگران موجود در میدان شهر را اجیر كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگرانی كه آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه این كارگران تازه ، غروب بود كه رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامی كه خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی كارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یكسان داد. بدیهی ست آنانی كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند: « این بی انصافی است. چه می كنید آقا؟ ما از صبح كار كرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست كه كار كرده اند. بعضی ها هم كه چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاری نكرده اند! »

 

مرد ثروتمند خندید و گفت: « به دیگران كاری نداشته باشید. آیا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟ »
كارگران یكصدا گفتند: « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست كه اینانی كه دیر رسیدند و كاری نكردند ، همان دستمزدی را بگیرند كه ما گرفته ایم! »
مرد دارا گفت: « من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من كم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید ، پس مقایسه نكنید. من در ازای كارشان نیست كه به آنها دستمزد می دهم ، بلكه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست كه می بخشم! »

 

مسیح گفت: « بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می كوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی كار تمام شده است ، پیدایشان می شود. اما همه به طور یكسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند! »
شما نمیدانید كه خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلكه دارائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می كند ، نه به كار ما.

 

 

یادداشت من: نمیدونم که دقیقا این حکایت و منطقش درسته یا نه. یه ذره باهاش مشکل دارم. نظر شما چیه؟

فکر کنم این حکایت از یکی از کتاب های «پائولو کوئلیو» برداشته شده که در این صورت مطابق با عقاید مسیحیته.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:5  توسط روح اله سلیمانی  | 

...عید سعید غدیر خم بر تمام شیعیان جهان مبارک باد...

 

 

احمد جان ، تولد تو هم مبارک باشه

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:3  توسط روح اله سلیمانی  | 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...


بخشی از كتاب «شیطان و دوشزه پریم» پائولو كوئیلو

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 8:49  توسط روح اله سلیمانی  | 

۱- با توجه به شروع فصل امتحانات دانشگاه (مال من که شروع شده ، شماها رو نمیدونم!) از همه دوستان دانشجو خواهش میکنم که  فقط وقتی که درساتون رو خوندین و به عنوان استراحت (اوقات فراغت) به وبلاگ سر بزنین. این وبلاگ نباید باعث افت درسی و یا کم شدن نمراتتون بشه!

 

۲- مسلما (احتمالا) در ایام امتحانات بازدید وبلاگ (چون فقط بچه های خودمون آدرسشو میدونن) کمتر میشه. من سعی میکنم هر شب سر بزنم و یه مطلب جدید داشته باشم (ساعت ۱۱ که کسی درس نمیخونه!) و از دوستانی که وقت دارن هم خواهش میکنم که به فعالیتشون ادامه بدن (البته به شرطی که به درسشون لطمه نخوره). ان شاا... با پایان امتحانات ترم فعالیت هممون بهتر و جدی تر از قبل ادامه پیدا میکنه و مطالبمون هم زیباتر و جذاب تر میشه!

 

۳- از تمام دوستانی که تا این لحظه به وبلاگ سر زدن و نظر دادن یا حتی نظر ندادن تشکر میکنم.

 

۴- با توجه به اینکه اسم افرادی که تو نظرسنجی شرکت میکنن ثبت نمیشه و فقط نظرشون به ثبت میرسه ، خواهش میکنم به سوال نظرسنجی جدیدی که گذاشتم خوب فکر کنین و صادقانه جواب بدین. از این نظرسنجی هیچ قصدی (اعم از علمی ، سیاسی ، فرهنگی ، هنری ، ورزشی و ...) ندارم  و فقط جوابش برام مهمه. اگه شرکت کنین ممنون میشم. اگه هم احساس کردین که سوالش خوب نیست بگین برش میدارم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 13:41  توسط روح اله سلیمانی  | 

یکی از زن‌ها به امدادگر چیزی می‌گوید. امدادگر از کیفش سرنگی بیرون می‌آورد و بازوی نرگس را مایه‌کوبی می‌کند. زن جعبه‌ی دستمال کاغذی را از روی پاتختی برمی‌دارد و می‌گیرد جلوی نرگس. از نرگس می‌خواهد اشک‌هایش را پاک کند. «دستمال که اشک را نمی‌زداید!» سیمین می‌گوید «الان آروم می‌شی عزیزم!» نرگس آرام‌تر می‌گرید. من هم خیالم راحت می‌شود. یکی از زن‌ها می‌رود بچه‌هایش را راهی مدرسه کند و می‌گوید «زود برمی‌گردم.» یکی از مردها به مرد دیگر چیزی می‌گوید و می‌رود. کنجکاو نیستم که بشنوم.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:30  توسط روح اله سلیمانی  | 

یادم آمد. آن مرد که صبح توی برف‌ها با ماشین‌‌ش رفت شوهر سیمین است. از این که نرگس از مرگ من ناراحت است احساس گناه می‌کنم. اما مردنم که دست من نبود. از این که از مردنم خوشحال هستم احساس گناه می‌کنم. ولی از ته قلب خوشحالم و این خوشحالی را نمی‌توانم پنهان کنم. لبخند می‌نشیند روی لب‌هایم. برای این که از بار گناهم بکاهم برمی‌گردم پیش نرگس. نرگس ضجه می‌زند و می‌گرید. ناله‌هایش همه را متأثر کرده و اشک‌شان را درآورده است. می‌ایستم بالای سرش.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:50  توسط روح اله سلیمانی  | 

نرگس قوری را آب می‌کند. قوری را می‌گذارد روی کتری. دستش را جلوی دهانش می‌گیرد و خمیازه می‌کشد. به دنبال نان می‌گردد و وقتی می‌بیند برای صبحانه نان توی یخچال داریم خیالش آسوده می‌شود. راه می‌افتد طرف اتاق‌خواب. در را که باز می‌کند من دوباره مضطرب و هیجانی می‌شوم. «نوشه جان! چرا بلند نمی‌شی؟» آرام می‌آید نزدیک تخت و به تن خاموشم نگاه می‌اندازد. پتو را آهسته طوری‌که مبادا تن من ناگهان از خواب بپرد و ناراحت شود کنار می‌زند. من به این ملاحظه‌کاری نرگس می‌خندم. طفلک هنوز نمی‌داند من مرده‌ام. پتو از چنگ تنم رها نمی‌شود. نرگس بازوی تنم را می‌گیرد و آرام تکان می‌دهد.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:39  توسط روح اله سلیمانی  | 

صابون دست‌هایش شسته شده ولی دست‌هایش هنوز زیر شیر است. چقدر دست‌هایش خشن‌ شده! ندیده بودم! باید یه کم به خودت استراحت بدهی نرگس جان! صورتش را می‌شوید. توی آیینه به خودش نگاه نمی‌کند. می‌رود توی آشپزخانه و زیر کتری را کبریت می‌زند. می‌نشیند پشت میز آشپزخانه. آرنج‌هایش را می‌زند روی میز و کف دست‌هایش را روی گونه‌ها می‌فشارد. سرش را پایین می‌گیرد. موهای سیاهش از روی شانه‌ها پایین می‌ریزد. چشم‌هایش را می‌بندد و به زوزه‌ی پیوسته‌ی کتری گوش می‌دهد. منتظر نشسته تا کتری خفه شود و به جای این‌همه سروصدا آبش را بجوشاند. چه انتظار کسالت‌باری! ...

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:10  توسط روح اله سلیمانی  | 

من امروز صبح مردم. ساعت پنج و سه دقیقه. درست همان ساعتی که همیشه دوست داشتم بمیرم. بلند شدم و تا سقف اتاق آمدم بالا. به تنم که ساکت و بی‌صدا افتاده بود روی تخت نگاه کردم. روی پهلوی چپ خوابیده بود و پاهایش را جمع کرده بود توی سینه‌اش. درست مثل یک جنین سالم و رسیده که تب زاییده شدن دارد. پتو را تا گردنش بالا کشیده بود و محکم به‌اش چنگ زده بود. خیال می‌کرد آن زیر گرم‌ترین و راحت‌ترین جای ممکن برای خوابیدن است...

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:9  توسط روح اله سلیمانی  | 

هر دو کودک بعد از اشغال عراق توسط نیروی های آمریکایی کشته شده اند. ولی ...

مقایسه کنید:

 

 

 

 

 

اگه عکس ها دیر باز شدن بگید که حجمشون رو کم کنم!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:37  توسط روح اله سلیمانی  | 

هر دو به دنبال آزادی هستند. ولی ...

مقایسه کنید:

 

 

 

اگه عکس ها دیر باز شدن بگید که حجمشون رو کم کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:22  توسط روح اله سلیمانی  | 

داستان فوق العاده ای است. زیبا ، جذاب ، ساده ، قابل فهم برای همه و قدرت مند در انتقال مفهوم مورد نظر. نویسنده به زیبایی و با استفاده از زبانی طنز ، کشورش را به نقد می کشد. داستان به شیوه ای نوشته شده که مخاطب را مجبور به همراهی می کند. هرچند تا میانه های داستان نمی توان به خوبی هدف نویسنده را فهمید. در واقع در بخش اول ، نویسنده مخاطب را با نحوه نگارش متن ، خصوصیات و روحیات شخصیت ها و محیطی که داستان در آن اتفاق میفتد آشنا کرده و زیاد به انتقال مفهوم مورد نظرش توجه نمی کند. البته ...

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:36  توسط روح اله سلیمانی  | 

سلام.

اگه بغل وبلاگ پایین بچه های فعال رو نگاه کنین میبینین که آرشیو موضوعی هم اضافه شده.

 

۱- اگه رو تعداد و عنوان و ... موضوعات نظری دارین و یا پیشنهادی برای اضافه یا کم کردن موضوعات دارین بگین.

۲- از این به بعد وقتی میخواین پست جدید بذارین پایین همون صفحه ارسال مطلب جدید موضوع مطلبتون رو هم از لیست موجود انتخاب کنین. بهتره شبیه ترین موضوع به مطلبتون رو انتخاب کنین.

۳- تمام پست های قبلی رو هم خودم دسته بندی کردم و تو موضوع مربوطش قرار دادم. به اونا دیگه کاری نداشته باشین.

 

خواهش میکنم هر نظری دارین (مثل سین شین) بگین و کمک کنین که وبلاگ بهتری داشته باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:44  توسط روح اله سلیمانی  | 

موضوعات زیر رو برای مطالب در نظر گرفتم. اگه نظری راجع به تغییر نام و یا اضافه و کم کردن موضوع دارید حتما بگید.

 

۱- علم و فناوری

۲- جامعه و سیاست

۳- فرهنگ و هنر

۴- دین و اعتقاد

۵- داستان کوتاه

۶- طنز اجتماعی

۷- خاطرات شخصی

 

اگه مطلبی تو وبلاگ هست و یا شما مطلبی میخواین بذارین که تو یکی از این موضوع ها قرار نمیگیره حتما بگین و اگه تونستین یه موضوع هم برای اضافه شدن به لیست بگین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:42  توسط روح اله سلیمانی  | 

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا تو بتوانی این آرزو را تحقق بخشی...

< پائولو کوئلیو >

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:29  توسط روح اله سلیمانی  | 

سلام. اینو حتما بخونین و نظرتون رو بگین.

 

این قدم ها چیزهایی که من برای بهتر شدن وبلاگ به ذهنم میرسه. پس گیر ندین. حالا هم یه چیز جدید به فکرم رسیده که اگه موافق باشید اجراش میکنیم. فقط خواهش میکنم نظرتون رو (با دلیل باشه بهتره. بدون دلیل هم اشکالی نداره!) بگین.

 

فکر میکنم با توجه به اینکه مطالب وبلاگ کم کم داره زیاد میشه (این پست ۴۳ امین پسته!) و تقریبا موضوع هر کدوم از مطالب هم معلومه بد نباشه که برای منظم تر شدن وبلاگ موضوعات مختلف رو دسته بندی کنیم و هر کس که مطلبش رو مینویسه مشخص کنه که موضوعش چیه. اینطوری مطالب وبلاگمون به صورت موضوعی هم آرشیو میشن. کاری هم نداره (برای دوستان احتمالا ناآشنا)! فقط شما وقتی میخواین پست جدید بذارین از لیست موجود موضوع مطلبتون رو انتخاب میکنین. موضوعاتی که به ذهن من میرسه ایناست. اگه شما هم نظری راجع به تغییر یا حذف یا اضافه کردن موضوع ها دارین حتما بگین:

 

۱- علم و فناوری : هر مطلب علمی تو این دسته قرار میگیره.

۲- ادب و هنر : اعم از قطعه ادبی یا عکس یا ... زیبا و یا بررسی موضوعی خاص از دید هنر.

۳- سیاست و فرهنگ : مشخصه دیگه. چون فکر کردم خیلی به هم نزدیکن با هم گذاشتمشون.

۴- خاطرات شخصی : از این تابلو تر نمیتونم بگم!

 

چون هنوز مطالب خیلی زیاد نشدن و تا الان فقط تو موضوعات بالا مطلب داشتیم. اینا رو انتخاب کردم. اگه نظری دارین حتما بگین عوضش میکنم.

 

راستی قالب رو هم به پیشنهاد دو تا از دوستان (مخصوصا حصین جان!) عوض کردم و چون قالب به درد بخور نداشتم مال وبلاگ خودم رو گذاشتم. اگه سرعت نمایش وبلاگ کم شده یا قالب زشتیه یا هر مشکل دیگه ... حتما بگین.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:23  توسط روح اله سلیمانی  | 

 من و سایر همسالانم با تمام فرق هایی که داریم ، همگی در یک صفت ، در یک نام و در یک لقب مشترکیم: «نسل سومی». لقبی که امروز مترادف است با نسلی عنان گسیخته ، بی هویت ، نسلی که فقط می خواهد متفاوت باشد ، نسلی که نیاز به تزریق روحیه و هویت دارد ، و نسلی که اگر همین روال فعلی را حفظ کند ، باید بر آینده این کشور و حفظ حماسه و ارزش های انقلاب که نسل اول آفرید و دفاع مقدس که نسل دوم با آن تفکر شیعی را به جهان شناساند ، فاتحه خواند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 15:41  توسط روح اله سلیمانی  | 

مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:51  توسط روح اله سلیمانی  | 

روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !


چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:49  توسط روح اله سلیمانی  | 

...!!! دانشجو ها روزتون مبارک !!!...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:15  توسط روح اله سلیمانی  | 

مطالب قدیمی‌تر