تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد .

مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت

آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!

جوان گفت: آری

مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟

استاد خندید و گفت سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی. جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم..

اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : "آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود ."
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:48  توسط حامد اصفهانیان  | 

سلام

سفری بود که گذشت اما صحنه صحنه ی آن در ذهن نقش می بندد و شاید هرگز از یاد نرود.

جای همه دوستان اونجا خالی بود باید برید و ببینید شنیده ها رو غربت مدینه و روح و صفای مکه و مسجدالحرام رو ...

واقعا جایه همه خالی بود ایشالا دسته جمعی به این سفر روحانی بریم ...

اما خداییش به یاد همه بچه های دوره هفتم بودم ...

عکس مدینه

عکس مکه

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:26  توسط حامد اصفهانیان  | 

     سیدی تنها به رنگ سبز نیست                                  هیچ دانی مادرسادات کیست؟

     سبز یعنی،عاشق مولا شدن                                     پشت درب حیدری، زهرا شدن

     سبز یعنی عشق، باشور و بلا                                    با حسین فاطمه در کربــــلا

     طالب سبزم، نه این سبز ریا                                     سبز هم بازیچه شد مهدی بیا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط حامد اصفهانیان  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:59  توسط حامد اصفهانیان  | 

*******

سلام بر دوستان عزیز

مثه اینکه تو دوره دوباره خبری شده ها.

- کسی مرده؟ 

- نه بابا خدا نکنه.

- کسی .. شده؟

- نه بابا بچه های ما که فعلا دارن درس می خونن!

- به خاطر قهرمانیه استقلاله ؟

- نه ولی مبارکشون باشه.

- کسی رفته؟ کجا؟

- نه آقا همه هستن.

- تو جیب جا میشه؟

- نه ... !

- بگو دیگه.

- باشه می گم فکر می کردم ساله پیشو یادتون بیاد و بتونین حدس بزنین.

دیگه فکر کنم فهمیدین.نه؟!

به وبلاگ دوره سر بزنید.

HTML clipboardhttp://doreh7.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:37  توسط حامد اصفهانیان  | 

گاو ما ما می کرد.
گوسفند بع بع می کرد .
سگ واق واق می کرد.
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:39  توسط حامد اصفهانیان  | 

سوال اینه که اگر 

1   =       5

2  =       25

3   =    125

4   =    625

اونوقت

5     =     ؟

جواب تویه ادامه مطلبه ، حتما نظر هم بدین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:23  توسط حامد اصفهانیان  | 

دیروز این توفیق رو داشتیم که در خدمت شهدا باشیم هرچند لایق این نبودیم.

به هر حال عکس های زیادی گرفته شد و این قسمت کوچکی از شکوه شهید است که در دو بعد به تصویر کشیده شده.

جاتون خالی بود.

التماس دعا

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:25  توسط حامد اصفهانیان  | 

سعی کنید رنگ ها رو بگید بدون اینکه لغات رو بخونید

یعنی اگه کلمه سبز به رنگ زرد باید بگید زرد.


دیدی قاطی کردی !!! میدونی چرا ؟

چون سمت راست مغزت سعی می کنه زنگ رو ببینه و سمت چپ مغزت اصرار داره که کلمات رو بخونه

البته شاید برای اونهایی که دست چپی هستن این اتفاق نیفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:18  توسط حامد اصفهانیان  | 

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده‌اند. لیست احمقانه ترین سوالات که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:

....................

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟

مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید...
Internet Explorer

....................

مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

...ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:37  توسط حامد اصفهانیان  | 

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید و به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا نخواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 5:31  توسط حامد اصفهانیان  | 

 یه نیگا به ادامه مطلب بندازید.

یه چندتا عکس مربوط به خطای چشم گذاشتم حتما ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:55  توسط حامد اصفهانیان  | 

ازبچه های کودکستان سوال زیر پرسیده شد:
«اتوبوس شکل زیر به کدام طرف حرکت می‌کند؟»

 

 

به دقت به شکل نگاه کنید.
جواب سوال بالا را می‌دانید؟
تنها دو جواب وجود دارد: «چپ» یا «راست»

جواباتون رو توی نظرات بگین تا من یکی دو روز دیگه جواب بچه های کودکستان رو بتون بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:33  توسط حامد اصفهانیان  | 

بعد اندی وقت گفتم حالا که دوستان میان سر می زنن و پستی نمیفرستن ما یه چیزی بذاریم که این مطلب به دستم رسید و گذاشتم .امیدوارم جالب و آموزنده باشه.

پروفسور در کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت.

 وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس رو برداشت و شروع کرد به پر کردن آن با چند توپ گلف سپس از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟  همه موافقت کردند.

 سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و اونها رو تویه شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ باز همگی موافقت کردند.

 بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد و گفت :"در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

 پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین ، با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

 یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:38  توسط حامد اصفهانیان  | 

یهویی یاد قیصر افتادم این هم یه شعر زیبا از آن زنده یاد:

خسته ام از آرزوها ، آرزو های شعاری *** شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن *** خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین *** سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته *** خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلیهای خمیده، میزهای صف کشیده *** خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

 

عصر جدولهای خالی، پارک های این حوالی *** پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

 

رو نوشت روزها را روی هم سنجاق کردن *** شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزو ها  *** خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد، باری

 

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث *** در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:20  توسط حامد اصفهانیان  | 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلند صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌ سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من!

- آيا به من ايمان داري؟

- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!

كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.

خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟

كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:13  توسط حامد اصفهانیان  | 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»
داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:32  توسط حامد اصفهانیان  | 

یک اسلاید فایل گذاشتم اون رو حتما ببینید.

توجه کنید که نیازی نیست که بزنید بره جلو ،خودش به طور خودکار جلو می ره.

در ضمن اول ببینید بعد حتما نظر بدید.(حجم فایل ۲۳۱ کیلو بایت)

http://hamedvb.googlepages.com/4squarequestions.pps

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:44  توسط حامد اصفهانیان  | 

  در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

 

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

 

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

 

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

 

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

 

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد.

 

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:2  توسط حامد اصفهانیان  | 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد .به او گفت: آیا سردت نیست ؟نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم .پادشاه گفت :اشکالی ندارد من الان به داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد .صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:16  توسط حامد اصفهانیان  | 

هر چی فکر کردم که بعد از مدت ها چی پست کنم آخرش به این نتیجه رسیدم که یک شعری رو براتون بزارم که یک دفعه یاد شعر آرش کمانگیر سیاوش کسمایی افتادم و این منظومه رو برای پست کردن انتخاب کردم .حتما بخونیدش چون احساس غرور و شعف می کنید.(از نظر سبکی خیلی نزدیک به شعر اخوان ثالثه):

دانلود منظومه آرش کمانگیر سیاوش کسرایی ( ۷۵.۵ کیلو بایت)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:35  توسط حامد اصفهانیان  | 

دربین قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه "زمین حرام" و چهار ماه رجب ، ذی القعده ، ذی الحجه و محرم  "زمان حرام" است، یعنی در آن زمان ها و مکان جنگ حرام است.

دو قبیله که با هم می جنگیدند وقتی وارد ماه حرام می شدند ، جنگ را موقتا تعطیل می کردند ، اما برای آنکه اعلام کنند که همچنان درحال جنگند و بینشان صلح و آرامش و سازش نیست ، سنت این بود که بر قبه فرمانده ی قبیله پرچم سرخی بر می افراشتند تا دوستان و دشمنان و مردم همه بدانند که " جنگ پایان نیافته است" ...

همه یا حداقل آنهایی که به زیارت کوی یار و مزار حسین علیه السلام راه یافته اند و به کربلا می روند و یا رفته اند احتمالا دیده اند که از جنگ سال ۶۱ هجری (تقریبا ۱۳۷۰ سال پیش) بر مزار  امام حسین همچنان پرچم سرخی در اهتزاز است.

بگذارید این "سال های حرام" بگذرد...

تا او بیاید با پرچم سرخ "یالثارات الحسین"ش ...

این الطالب بدم المقتول بکربلاء

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:0  توسط حامد اصفهانیان  | 

انا نالله و انا الیه الراجعون

روح بلند حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی به ملکوت اعلا پیوست

ساعتی پیش آیت الله حاج احمد مجتهدی تهرانی بر اثر بیماری ریوی (سل) در بیمارستان بازرگانان درگذشت.

این ضایعه را به امام زمان و به همه شیعیان مخصوصا مدرسان حوزه علمیه ایشان و شاگردان آن بزرگوار تسلیت عرض می کنیم و از خداوند متعال علو درجات را برای ایشان مسئلت داریم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:7  توسط حامد اصفهانیان  | 

ظريفي در خانه درويشي مهمان شد . درويش سقف خانه را از چوبهاي ضعيف و سست پوشانده بود و بار گران داشت . و هر لحظه از آن چوبها آوازي بيرون مي آمد .

ميهمان گفت : اي درويش ! مرا از اين خانه به جاي ديگر بر که ترسم سقف خانه فرود آيد .

گفت : مترس که اين آواز ، ذکر و تسبيح چوبهاست .

گفت : از آن ترسم که از بسياري ذکر و تسبيح ايشان را وجدي و حالي بهم رسد و همه به يکبار در رقص و سماع آيند و به سجده افتند .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:11  توسط حامد اصفهانیان  | 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد.

 

بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.

 

اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.

 

وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:30  توسط حامد اصفهانیان  | 

ملا نصرالدين براي شب نشيني به خانه دوستش رفت. اتفاقاً آنها مشغول خوردن شام بودند. به نصرالدين تعارف كردند. ملا نصرالدين گفت: "شام خورده‌ام، ‌ولي قدري مزمزه مي‌كنم "

بعد شروع كرد به خوردن و به هيچ كس مجال نداد. صاحب خانه كه وضع را اين طور ديد، گفت: "نصرالدين از اين به بعد شام را بيا پيش ما و مزمزه را بگذار براي خانه خودت"

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:39  توسط حامد اصفهانیان  | 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سکه به او نشان مي‌دادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.

اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:2  توسط حامد اصفهانیان  | 

 

شب یلدا ،شب شعر / شب یلدا ،شب شعر، شب حافظ ، شب شور

شب یلدا ،شب سرد،شب طولانی اما بی درد / شب یلدا ،شب خرمالو،هندونه و خیار سبز

شب یلدا ،کوچیکا و بزرگا زیر یه سقف / شب یلدا ،شب آجبل ، شب فندق

شب یلدا ،شب قصه های مادربزرگ و پدربزرگ / شب یلدا ،شب انار دون کرده و گلپر و دلار سبز

شب یلدا ،شده حالا تلویزیون و دی وی دی و ... / شب یلدا ،همه از هم سوا شدن

شب یلدا ،به جای پدربزرگ و مادربزرگ / یه ور سفره کامل شده تلویزیون صفحه تخت

شب یلدا اگه بود ،شب یلدای قدیم زیرکرسی / فال حافظ مجمعه میوه و خنده و آجیل

یادش بخیر شب یلدا اگه شد ، منو بیدار نکنید

« بهزاد خداویسی »

 

یه عکس قشنگ هم گذاشتم روی http://doreh7.blogfa.com حتما ببینید. ماه ها صبر کردم تا شب یلدا شده تا اونو بذارم رو وبلاگ.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:46  توسط حامد اصفهانیان  | 

عید سعید و میمون قربان مبارک

روزی چون فردا ابراهیم اسماعیلش را به امر خدا برای قربانی کردن آماده کرد اسماعیل فرزندش، همه ی عمرش، زندگانیش را.

تو نیز اسماعیلت را آماده کن.اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:59  توسط حامد اصفهانیان  | 

دل در جوشش ناب عرفه ، وضو می گیرد و در صحرای تفتیده ی عرفات ،جاری می شود.آن جا که ایوان هزار نقش خداشناسی است.لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خودرا از بارش توبه ،از دست داده اند.

فردا شب قدری دیگر است فردا را به خوبی درک کنیم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:6  توسط حامد اصفهانیان  | 

روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند.
در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:

اين سفر را چگونه ديدي؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!
پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟
پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.
و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟

پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست.
زبان پدر بند آمده بود.
در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:49  توسط حامد اصفهانیان  | 

 

گويند اسكندرقبل از مرگ وصيّت كرد هنگام دفن كردن من دست راست مرا بيرون ازخاك بگذاريد ،پرسيدند چرا،گفت ميخواهم تمام دنيا بدانند كه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالي از دنيا رفت.

دستهامان را پر کنیم از اموال فرا دنیوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:35  توسط حامد اصفهانیان  | 

انا نالله و انا الیه راجعون

پدر بزرگوار مهدی خوانساری به ملکوت اعلا پیوست

با خبر شدیم که این پدر بزرگوار چند روزه پیش دعوت حق را لبیک گفته و به سوی او بازگردیده.

از طرف همه دوره هفتی ها این مصیبت وارده را به آقا مهدی و خانواده ی محترمشان تسلیت عرض می نماییم و از خداوند متعال مسئلت داریم که رحمت و مغفرت خود  را در این ماه عزیز بر این پدر سفر کرده  نازل گرداند.

مراسم هفت این پدر سفر کرده از ساعت ۱۵ الی ۳۰/۱۶ روز  ۴ شنبه مورخ ۲۸/۹/۱۳۸۶ در مسجد سپهسالار حسین واقع در خیابان فرجام چهارراه ولی عصر خیابان محمد باقری برگزار می گردد.

از همه عزیزان دعوت به عمل می آید برای شادی روح او و تسلای خانواده این عزیز در این مراسم شرکت نمایند.

برای این عزیز از دست رفته فاتحه ای قرائت فرمایید.

 به دوستان خود خبر دهید

مرجع وبلاگ http://www.doreh7.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:20  توسط حامد اصفهانیان  | 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام  آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:12  توسط حامد اصفهانیان  | 

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:0  توسط حامد اصفهانیان  | 


پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:27  توسط حامد اصفهانیان  | 

امروز برای اولین بار حالت سر خوشی بهم دست.

سه شنبه و سرخوشی !؟ اونم روزی که تا ۷ شب باید کلاس بری!

امروز من از استقرا این را نتیجه گرفتم که بعضی ها که دوستشون داری میرن و باعث فراهم شدن بعضی از سرخوشی ها می شن و بعضی ها که اصلا دوستشون نداری میان و باعث فراهم شدن همون سرخوشی ها می شن.

امروز در آستانه  اربعین قیصر بود و استاد ادبیاتم هفته پیش گفته بود که هیچ کدوم از جلسه هایی که برا قیصر برگزار شده بود رو نرفته و دیگه این سه شنبه رو نمیاد.این از کلاس ادبیات .کلاس زبان ساعت ۲ تا ۳ و نیم بود این دقیقا مصادف شده با تشریف فرمایی خاتمی به سالن چمران.کلاس ما هم پشت سالن بود اما توی راهرو چه بلبشویی بود کلی دانشجو که معلوم نبود از کجا اومدن کل راهرو رو گرفته بودن.بالاخره به هر زوری بود ازشون رد شدم و یه دفه دیدم که بروبچ کلاس زبان جمشون جمه و بو بردم که بله می خوان بپی چونن .اما به مشکل وجود داشت استادمون یه کمی عصبیه .استاد رو دیدیم که داره می ره سره کلاس بروبچ دو دسته شدیم یه دسته می گفتن بریم ازش اجازه بگیریم و دسته دیگه می گفت بدون هماهنگی بپی چونیم من به دسته اول ملحق شدم و رفتیم سر کلاس استاد .حضور غیاب کرد و بچه ها گفتن که استاد آقای فلانی اومده می خوایم برین به حرفاش گوش کنیم (دریغ از اینکه دو تا سالن پر شده بود).استاد هم گفت مثل آدم می آمدید می گفتید می خوایم برین من هم می گفتم برین خلاصه تکالیفمون رو گفت و تعطیلمون کرد و این طور شد که  نتیجه بالا  گرفتم.

نکته ۱:اون تجمع کننده هایی که اومده بودن (تحکیم وحدتی ها)دوباره اومدن و با خواندن دوباره یار دبستانی من خواستار آزادی همکلاسی هاشان شدن اما فکر کنم نتونستن برن تو سالن چمران تا یار دیرینه خود را ببینن.

نکته ۲:کاش این جلسه رو یه روزی دیگه می ذاشتن چون امروز روز شهادت بود و بعضی از حرمت ها امروز زیر پا گذاشته شد.خدا کنه از قصد نباشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:49  توسط حامد اصفهانیان  | 

به یاد داری شاعر آثار در کوچه های آفتاب، تنفس صبح ،آینه های ناگهان ،ظهر روز دهم ،مثل چشمه مثل رود و به قول پرستو را .

یادت می آید که همین چند ماه پیش زور می زدی که این آثار را حفظ کنی وترجمه و آرایه های شعر آفتاب پنهانی آن شاعر را به خاطر بسپاری

اصلا شعر  آفتاب پنهانی او را به یاد می آوری ؟

طلوع می کند ان افتاب پنهانی/ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی(استعاره)

دوباره پلک دلم می پرد٬ نشانه چیست؟/شنیده ام که می اید کسی به میهمانی(کنایه)

کسی که سبز تر است از هزار بهار/کسی٬شگفت کسی٬انچنان که می دانی(تشبیه)

کسی که نقطه اغاز هر چه پرواز است/تویی که در سفر عشق خط پایانی(تضاد)

تویی بهانه ان ابر ها که می گریند/بیا که صاف شود این هوای بارانی(حسن تعلیل)

تو از حوالی اقلیم هر کجا اباد/بیا که می رود این شهر رو به ویرانی(تضاد)

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق/بیا که یاد تو ارامشی است طوفانی(پارادکس)

شعر دیگری از او بخوانیم:

سه شنبه؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه؛
چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ
سه شنبه؛ خدا کوه را آفرید

او نالان است از سه شنبه چرا که بدترین روزهای خود را در این روز سپری کرده.به گفته خودش در این روز مرگ تدریجی را تجربه می کرده.آری منطورش دیالیز بود.او سه شنبه ها دیالیز می کرد.وشاید هم منتظر سه شنبه ای بوده که مرگش فرا می رسد.چهل روز پیش این سه شنبه فرا رسید و قیصر را با خود برد.

و باید گفت او به راستی کوه بود در این دوران.

در آستانه اربعینش  فاتحه ای برایش بفرستید.

در ادامه مطلب شعر دیگری از او گذاشتم حیفم آمد که نزارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:19  توسط حامد اصفهانیان  | 

 

شهادت امام محمد تقی علیه السلام را به همه شما تسلیت عرض می نمایم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 6:40  توسط حامد اصفهانیان  | 

پس ازکودتای 28 مرداد 1332 آمریکا توانسته بود پایه های استعمار نوین خویش را بیش ازپیش در ایران بگسترد و همین امر خشمی گسترده را در میان مردم زجر کشیده ایران رقم می زد . نیکسون معاون رییس جمهورآمریکا درسال 1332راهی ایران شد تا نتیجه سرمایه گذاری بیست و یک میلیون دلاری سیا را ( هزینه ای که صرف کودتا در ایران شد ) در ایران ببیند . 

اما دانشجویان آگاه ایران با دریافت این خبر تظاهرات خود را ابتدا با عنوان اعتراض به ورود دنیس رایت، کاردار جدید سفارت انگلستان در ایران از روز چهاردهم آذر آغاز کردند. در روز پانزدهم آذر تظاهرات به خارج دانشگاه کشیده شد و طی آن شماری از دانشجویان در درگیری با ماموران انتظامی دچار آسیب دیدگی جسمی شدند. در صبح روز شانزدهم آذر ماه 1332 ه ش گارد شاهنشاهی وارد دانشگاه تهران شد تا  تظاهرات دانشجویان را سرکوب نماید. در این میان ماموران گارد شاهنشاهی با وورد به دانشکده فنی دانشگاه تهران و به منظور زهر چشم گرفتن از سایر دانشجویان سه تن از دانشجویان به نامهای مصطفی بزرگ نیا، مهدی شریعت رضوی و احمد قندچی را به شهادت رساند. فردای آن روز البته در جو خفقان و وحشتی که رژیم ساخته بود ، نیکسون وارد دانشگاه تهران شد و رژیم  پهلوی در دهن کجی به خواسته های دانشجویان به وی دکتری افتخاری حقوق اهدا کرد .

شانزدهم آذر ریشه در مبارزه دیرپای دانشجویان مسلمان و متعهد علیه سلطه استکباری آمریکا داشته و این نشانگر آنست که دانشجویان فهیم در دوران ستم شاهی از هیچ تلاش و مجاهدتی فروگذار نکرده اند. همه ساله چنین روزی به یاد شهیدان استکبارستیز آن روزگار به عنوان روز دانشجو در ایران گرامی داشته می شود .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:16  توسط حامد اصفهانیان  | 

امروز یعنی ۱۳/۹/۸۶ به روایتی شهادت امام رضا علیه السلام و یکصد و یکمین سال روز تولد شهریار شاعر نامی معاصر است.

می خواستم  شعر زیبایی ازش براتون بنویسم اما چون استادم (ادبیات فارسی) امروز شرح مختصری از او برامون گفت بهتر دیدم این شرح رو هم اضافه کنم.

محمد حسین در سال مشروطیت متولد شد . پس از گذراندن تحصیلات عمومی ، در زمینه ی  پزشکی ادامه به تحصیل داد . در آن زمان در عشق مجازی خود شکست خورد و همچون سنایی و نظامی به سمت عشق حقیقی متمایل شد.وی پزشکی را گذاشت و با تمسک به شعر حافظ تخلص شهریار را برگزید. آمده است که آن روزها که بهجت شعر فوق العاده خود را سرود و هنوز آن را به عموم مطرح نکرده بود آیت الله مرعشی نجفی در عالم خواب دید که جمعی از شاعران در محضر اهل بیت علیهم السلام در حال خواندن سروده های خود بودند که شهریار وارد مجلس شد و فرمودند که او کیست آنها فرمودند که شهریار است و شعر زیبایی در مورد امیرالمومنین سروده.فرمودند که بخوان شهریار و شهریار خواند علی ای همای رحمت ... پس از خواندن شعرش اهل بیت صله ای به او دادند آن هم صله بهشت را.آیت الله مرعشی نجفی از خواب بیدار شد و از دوستان درباره شهریار سوال کرد آنها گفتند وی در قید حیات است و در تبریز زندگی می کند.او از شهریار دعوت نمود به شهر قم بیاید تا بتواند او را از نزدیک ملاقات کند.شهریار به قم آمد.آیت الله مرعشی نجفی از وی در مورد شعر همای رحمت او سوال کرد و شهریار در کمال تعجب گفت که آن را تازه سروده و هنوز کسی از این شعر خبر ندارد و آیت الله مرعشی نجفی خوابش را برای وی تعریف کرد.محمد حسین بهجت تبریزی تا  پایان جنگ (سال ۱۳۶۷) در این دنیا زیست.وی درباره شهادت شعرهایی سروده که یکی از آنها را در این است:

سلام ای جنگ جویان دلاور  /  نهنگانی به خاک و خون شناور

سلام ای صخره های صف کشیده  /  به پیش تانک های کوه پیکر

صف جنگ و جهاد صدر اسلام  /  صف عمار یاسر یا که اشتر

به قرآن وصف او بنیان مرصوص  /  صف مولا علی ، سردار صفدر

در آن عرصه که نه چشم است و نه گوش  /  نبیند چشم دل جز روی دلبر

شما را با لقا الله پیوست  /  سردست است و هر آنی میسر

شهادت برترین معراج عشق است  /  گَهَش پروازی از جبریل برتر

سلام ای خانِدان های شهیدان  /  پدر یا مادر، برادر یا که خواهر ...

برای اطلاع بیشتر از زندگی او جمعه ها ساعت ۲۱ شبکه دو سیما سریال شهریار به کارگردانی کمال تبریزی را تماشا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 20:30  توسط حامد اصفهانیان  | 

روزی مردکوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم ، لطفا کمک کنید.

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت ، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد ، تابلوی او را برداشت و آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز ، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه آن مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بپرسد که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته تو را به صورت دیگری نوشتم. و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است. ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

بهار آمده است ، ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!!!

نکته : سعی کنید همیشه خلاق باشید. چه برای خود چه برای دیگران!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 21:38  توسط حامد اصفهانیان  | 

این مطلب جوابیه (خیالی) برخی از بزرگان و اندیشمندان و غیر اندیشمندان به یه سوال خیلی ساده است:

سوال : چرا مرغ از خیابان رد شد؟

 ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 21:29  توسط حامد اصفهانیان  |