تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

سلام

تصمیم داشتم بعد از گذاشتن آخرین پست سیاسی دیگر این کار رو نکنم ولی نشد. لطفا به لینک زیر سر بزنید و خود قضاوت کنید.

پی نوشت: هدف از گذاشتن لینک مستقیم این هست که من خیلی به گفتن حرف های بی ربط (همانند بعضی از دوستان) علاقه ای ندارم و فقط حرف با سند رو می پذیرم. گفتم شاید شخصی هم مثل من باشه.

یا علی

لینک مستقیم:دست دادن خاتمی با هتاک بزرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:16  توسط مسعود رضی  | 

مدتها بود سعی می کردم خیلی مطالب رو از ذهنم دور کنم ولی بعضی آدم ها کار هایی می کنند که آدم مجبور می شه دوباره یک سری خاطرات رو مرور کنه. خاطره ای که امروز با دیدن وبلاگ در ذهنم مرور شد خیلی خاطره تاسف ناکی هستش، خاطه ای هست که حیثیت هر چی مسلمون رو به باد داده حالا من این خاطره رو ابتدا با بیان یک ماجرا براتون تعریف می کنم کهشاید با مرور شدن مجدد آن شما نیز مثل من تاسف بخورید.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از هجرت پیامبر به مدینه و نازل شدن آیه حجاب:

پیامبر زوی به هنگام نماز ظهر کوچه منتهی به مسجد رو نگاه می کرد و دید که زنان و مردان مسلمان برای خواند نماز به مسجد می آیند. ایشان از دیدن این صحنه سخت ناراحات شدند چون مشاهده کرده بودند که زنان و مردان مسلمان با هم مختلطند و گاهی به یکدیگر برخورد می کنند. ایشان برای جلو گیر از این اتفاق دو راه پیشنهاد دادند 1- ابتدا زنان به منزل بروند و بعد مردان 2- زنان از کنار دیوار عبور کنند و مردان از وسط کوچه ها

حال در دینی که پیامبرش این چنین رااجع به اختلاط و برخورد زن و مرد با یکدیگر سخن می گوید انتظار نمرود شخصی ملبس به لباس ایشان به بدن زنان دست زده و با آنان مصاحفه کند..

کجاست پیامبر که ببیند شخصی خود را فرزند ایشان می خواند بعد به احکام و دستورات ایشان پایبند نیست؟

آیا پیامبر به این قوم افتخار می کرد و می گفت عده ای در آخر الزمان مب آیند که بدون دیدن پیامبر و اماشمان و فقط با خواندن چند سطر به اسلام ایمان می آورند؟

آیا پیامبر این روز را نمی دید که شخصی به نام گفتگوی تمدن ها این حرکت سخیف را انجام دهدو ننگش برگردن اسلام بماند؟

و شما قضاوت کنید بین کسی که لباس پیامبر بر تن و لقب فرزند پیامبر بر گردن دارد و کسی که هیچ کدام از این ها را ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:43  توسط مسعود رضی  | 

مدتی بود اتفاقات بد و زننده ای رو در این وبلاگ می دیدم اما به اصلاح امید نداشتم ولی امروز مشاهده کردم که دولت و شخص آقای احمدی نژاد واقعا مورد ظلم واقع شده برای همین این مطلب رو گذاشتم و اگر لازم ببینم بعدتر مطالب تند تری در این وبلاگ قرار می دهم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------مخالف دولت عزیز!

 برای یک  بار هم که شده اول متن را بخوان و بعد قضاوت کن و نظرت را بگو.میدانم سخت است.تو عادت کرده ای تا در تیتر اسم دولت و احمدی نژاد و ... را دیدی نگاهی اجمالی به متن بیاندازی و صفحه ی نظرات را باز کنی و از قیمت گوجه بنویسی!

مخالف دولت عزیز!

میدانی چرا میگویم مخالف و نمیگویم منتقد؟ چون تو همیشه مخالفت میکنی.کاری نداری که دولت چه کار میکند.هر کاری که دولت میکند بد است.اگر سفری را برود میگویی چرا رفت و اگر نرود میگویی چرا نرفت؟! اگر کاری را بکند میگویی چرا کرد و اگر همان کار را انجام ندهد میگویی چرا انجام نداد؟!منتقد به عمل نگاه میکند، اگر خوب بود میگوید درست است و اگر بد بود میگوید اشتباه است.اما تو چشمانت را بسته ای و "این کار دولت اشتباه است" به ترجیع بند سخنانت تبدیل شده.

مخالف دولت عزیز!

بارها از زبان تو شنیدم که مرا و کسانیکه از دولت حمایت میکنند را به جرم حمایت از دولت متعصب و متحجر خواندی.آن زمان که ژست روشنفکری میگرفتی و میگفتی "زنده باد مخالف من" فکر نمیکردم که اینقدر زود شعارت را یادت برود و به جای زنده باد گفتن، برچست تحجر و تعصب و ... بر دهان مخالفت بچسبانی!

مخالف دولت عزیز!

تو به من میگویی چرا دور احمدی نژاد هاله ی مقدس کشیدی و بدی هایش را نمیبینی؟ این را به منی میگویی که با اینکه دولت را قبول را دارم 30 در صد مطالبم در مورد دولت  انتقادی بوده.نگاهی به اظهار نظرهایت در مورد دولت بیانداز.یک بار شد بگویی دولت یک کار خوب هم دارد؟!تو حتی ابایی هم نداری که بگویی دولت حتی یک کار مثبت هم ندارد! آیا به من حق نمیدهی که بگویم تو دور احمدی نژاد و دولت چه هاله ای کشیده ای که خوبی هایش را نمیبینی؟

مخالف دولت عزیز!

به تو حق میدهم که اینگونه به دولت حمله کنی. من هم اگردر دولت قبل فضا را برای نقد این قدر باز میدیدم شاید همین کار تو را میکردم!اگر الان هرکسی به خود اجازه ی نقد دولت را میدهد و انتقاد و مخالفت با دولت به ژست روشنفکری تبدیل شده اما در آن زمان منتقدان اقتصادی قابلمه به دست معرفی میشدند و منتقدان سیاسی به خشونت گرایی و مخالفت با رای مردم!پس با این وضع راحت باش و مخالفت کن.تعصب بورز و ما را متعصب بخوان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:31  توسط مسعود رضی  | 

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند.( جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.) برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، 12 میلیون دلار هزینه صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت، و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد کار می کرد.

 

 

اما روس ها راه حل ساده تری داشتند، آنها از مداد استفاده کردند

 

 

 

شرح حکایت:

این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است

تمرکز روی مشکل نوشتن در فضا یا تمرکز روی راه حل نوشتن در فضا با خودکار

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:45  توسط مسعود رضی  | 

شهید دکتر مصطفی چمران: من در جایی بودم که دانشمندان جهان آرزوی یک ساعت دیدن آنجا را داشتند.

 

برای آشنایی با زندگی شهید چمران توصیه می کنم که حتما سری به ادامه مطلب بزنید.

التماس دعا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:0  توسط مسعود رضی  | 

یه شعر دیگه از ابوالفضل سپهر گذاشتم چون در این ایام چیزایی دیدم  که دلم رو آتیش زد برا همین وقتی این شعر رو خوندم یاد اون قضایا افتادم بخونید و ببینید که الان داره چه اتفاقایی می افته که ما ازشون خبر نداریم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:43  توسط مسعود رضی  | 

 

      دوم خرداد؛ بهترین انتخاب ملت

 

 امروز دوم خرداد است. روزی که به نظرم ملت بهترین گزینه آن زمان را انتخاب کردند. نگاهی گذرا به مطالبم مشخص می­کند که نه خاتمی را قبول دارم نه اصلاحات را، نه حقوق­بشر و نه جامعه مدنی و ...، هیچ­کدام برایم ارزش ندارد. اما باز هم می­گویم، خاتمی بهترین گزینه ریاست جمهوری 76 بود.

  

احتمالا دلیلش را بیشتر ما می دانیم، پس بگذریم!

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:44  توسط مسعود رضی  | 

سلام بر همگی الان مدتی زدم تو خط شعرهای ابوالفضل سپهر. اگر خدا قسمت کنه می خوام شعر هاشو براتون بزارم، پس اگه حال داشتید برید ادامه مطلب رو بخونید و اگر هم شروع کردید نیمه کاره تموم نکنید و شعر ها رو تا آخرش بخونید چون مطلب داره.

                                                                                                                     یا علی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:35  توسط مسعود رضی  | 

درتصاوير حکاکي شده برسنگهاي تخت جمشيد هيچ کس عصباني نيست. هيچ کس سوار بر اسب نيست. هيچ کس را درحال تعظيم نمي بينيد. هيچ کس سرافکنده و شکست خورده نيست. هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد. از افتخارات ايرانيان است که هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است. دربين صدها پيکره تراشيده شده بر سنگ هاي تخت جمشيد حتي يک تصوير برهنه و عريان وجود ندارد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:4  توسط مسعود رضی  | 

در این چند روز، رضا امیر خانی نویسنده نام آشنای ایران و دبیر سابق انجمن قلم بعد از رمان هایی همچون ارمیا، من او و ازبه، رمان جدیدش را به نام "بی وتن" در بیست و یکمین نمایشگاه کتاب عرضه کرده است. در این رمان ایشان به بررسی هویت ایرانی در جوامع غربی پرداخته است. گفته شده است که امیر خانی بیش از ۶ سال برای نوشتن این رمان وقت صرف کرده است. می توان گفت که این رمان ادامه رمان ارمیا ،اولین اثر او است.

من به تمام دوستانی که قصد دارند به نمایشگاه کتاب بروند توصیه می کنم که به انتشارات علم واقع در شبستان عمومی راهرو ۱۵ غرفه ۳ سری بزنند و این رمان را تهیه کنند. البته اگر تا حالا تموم نشده باشه.

با اجازه ی مسعود جان! انتشارات علمی هم داره: راهرو ۱۵ غرفه ۱. البته این دو تا انتشارات به هم چسبیدن و هیچی هم بینشون نیست. انگار یکی ن! امروز (چهارشنبه) که تموم نشده بود. من خریدم. قیمت پشت جلدش ۶۵۰۰ تومنه ولی طرف میده ۵۰۰۰ تومن یا ۵۵۰۰ درست یادم نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط مسعود رضی  | 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و یه نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواندبه تلاشش ادامه دهد. آنن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچیسوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد. وهرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به وسیله آن مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد. گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم- به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:57  توسط مسعود رضی  | 

قبل از اینکه داستان رو شروع کنم باید بگم که این داستان راجع به فقر اجتماعی است، در واقع شبیه همون پستی هست که آقای خوانساری گذاشته (پست قبل). راجع به پست قبل هم باید به آقای خوانساری بگم که "این همه حرف زدی (راست یا دروغ، الله اعلم) که پشت هر کدومش هزارتا( شاید کمتر) جواب خوابیده پس بهتر بود جرئت به خرج می دادی و نظر خواهی رو حذف نمی کردی چون می فهمیدی که داری اشتباه می کنی.

--------------------------------------------------------------------------------------------

آرام کلیدش را در قفل انداخت. مواظب بود که قفل در صدا ندهد. گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد، از پایش در آورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید، سایه اش را روی زمین پهن کرده بود. دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند، اما ترسید بچه هایش بیدار شوند. دستش را پس کشید. دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در. نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند. درشت زیرش نوشته بودند:"بابا".

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید."تق...!" بدنش لرزید. "نکند که..."

دختر کوچک زیر چشمی پدرش را نگاه کرد. یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش خواهر خود زمزمه کرد:" نکند چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه."

 

این داستان برای خانم فاطمه مظفری، ۱۲ ساله از ملایر است که داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان هم شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط مسعود رضی  | 

روز ها گذشت و گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.

و سرانجامگنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من سخن بگو از آنچه سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت:" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام، تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟"

سنگینی بغضی راه کلامش را بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:"مار در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتمتا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی."

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:" وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی."

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:39  توسط مسعود رضی  | 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبا روی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز به او گفت:" پسر جان برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را یکی یکی آزاد می کنم، اگر توانستی دم فقط یکی از آن ها را با دست بگیری و رها کنی می توانی با دخترم ازدواج کنی."

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولینگاو ایستاد. در باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تا کنون دیده بود به بیرون دوید. جوان با خود فکر کرد گاو بعدی شاید گزینه بهتری باشد، با این فکر خود را کنار کشید و گذاشت تا گاو رد شود.

دوباره در باز شد، باور کردنی نبود! تا به حال در عمرش چیزی به این درندگی و وحشیگری ندیده بود. با سم به زمین می کوبید و می غرید و جلو می آمد.

نا خودآگاه کنار رفت تا او نیز بگذر، با خود گفت:انتخاب بعدی هر چه باشد بهتر از این خواهد بود.

برای بار سوم در باز شد. لبخند رضایت بر روی لبان مرد جوان نقش بست. یک گاو نحیف و لاغر آرام آرام پیش می آمد. خود را به کنار گاو رسانید و در یک لحظه به روی گاو پرید و دستش را دراز کرد......

 اما گاو دم نداشت !!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:51  توسط مسعود رضی  | 

داستان پارك دانشجو نوشته «سيد مهدي شجاعي». لازم به توضيح است كه سيد مهدي شجاعي اين داستان را در شماره 12 مجله نيستان در سال 75 چاپ نمود كه به ذائقه مسئولان دانشگاه آزاد خوش نيامد و كار به دادگاه و سرانجام توقيف نشريه انجاميد.

 

-------------------------------------------------

با اجازه مسعود جان!

روح اله: داستان خیلی قشنگیه ، ولی یه ذره سیاسیه (شاید بهتر باشه بگم اجتماعیه) ، یه ذره هم مشکل اخلاقی داره که چون مشکلات جامعه رو بیان میکنه اشکال نداره. کلاً توش خالی بندی نداشت.

از همه ی دوستان شدیداً خواهش میکنم نظر سیاسی بد ندن. از دوستان طرفدار "دانشگاه آزاد اسلامی" هم خواهش میکنم به نوسنده ی داستان و مسعود فحش ندن. خواهش میکنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:57  توسط مسعود رضی  | 

سلام نمي دونم شايد اين چند روز شنيده باشيد که اين مردک (عبدالکريم سروش)  دست به تجديد چاپ کتاب "بسط تجربه نبوي" توسط انتشارات بريل زده است.
از اونجايي که يک عده اي از دوستان اصلا تو باغ نيستند و از اين مطالب بي خبرند يک حرکتي کردم  و اومدم اين ها رو بيان کردم که اون دسته از دوستان تو دانشگاه هاشون به عنوان يه بچه مسلمون کم نيارند.
بسط تجربه نبوي در زمان انتشار، به تلاش براي گسترش نظريه خطاپذيري معرفت ديني (در قبض و بسط تئوريک شريعت) به قرآن تعبير  و انتقادات فراواني را باعث شد. اينک دکتر سروش، مقصود خودرا  از اين نظريه به زبان ساده و بدور از تکلفات زباني تشريح مي‌کند؛ از نگاه دکتر سروش، 1 - پيامبر (ص) بر اساس تجربه، شخصيت و دانش خود که از ديد دکتر سروش "در حد دانش عصر نزول" قرآن بوده است، الهام الاهي را به صورت متن و کتاب درآورده است. 2- قرآن، معجزه اسلام، به خاطر انساني بودن، خطاپذير است و 3- اين خطاپذيري خللي در نبوت پيامبر وارد
مطلب زير خلاصه مصاحبه سروش (به زبان خودش)  با يک مجله خارجي است که به فارسي بر گردانده شده است اين مصاحبه بسيار بسيط و به زباني بسيار ساده بيان شده است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط مسعود رضی  | 

در میان كتابهای بسیاری كه درباره واقعه عظیم كربلا نگاشته ‌شده‌است، اندك هستند كتابهایی كه نویسندگانشان كوشیده‌اند علاوه بر ابراز شیفتگی و بیان عظمت واقعه و مظلومیت سیدالشهدا و یارانش‌، پرده از راز بزرگ كربلا بردارند. «فتح خون‌» نوشته "سید مرتضی آوینی" از این معدود كتابهاست‌.

متن كتاب‌، از دو  پاره كلی تشكیل شده است‌. پاره اول كه متن اصلی كتاب است‌، به شرح و بیان وقایع و توصیف ماجراهای پیش‌آمده از رجب سال 60 تا محرم سال 61 هجری می‌پردازد; و پاره دوم كه از زبان «راوی‌» روایت می‌شود، تحلیل و رازگشایی همان وقایع و ماجراهاست و در واقع بخش برجسته كتاب نیز همین است‌.

راوی در «فتح خون‌» از موضع یك انسان عارف سخن می‌گوید كه زمین را آینه آسمان می‌بیند و به ظواهر كفایت نمی‌كند و می‌كوشد در مخاطبه با انسان امروز، او را از پوسته واقعه عاشورا فراتر برد و چشم باطنش را باز كند، تا بتواند عمق واقعه را دریابد.

یكی از مفاهیم مورد توجه نویسنده در این كتاب‌، فرا زمانی و فرا مكانی بودن عاشورا و كربلاست‌. آوینی از «اصحاب آخرالزمانی امام عشق‌» سخن می‌گوید و از این كه هر انسانی كربلایی دارد و عاشورایی‌. او واقعه عاشورا را نه فقط به مثابه یك اتفاق تاریخی‌، كه به عنوان یك حقیقت كلی می‌بیند كه می‌تواند برای هر انسان و در هر زمان و مكان تكرار شود.

عشق نیز از مفاهیم محوری «فتح خون‌» است‌. آوینی به تأسی از عرفای بزرگ‌، عشق را مدار و محور هستی می‌داند و امام را تجلی تام و تمام این عشق‌، عشقی كه عقل نیز «اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد» آن را تصدیق می‌كند. در حقیقت الگوی شهید آوینی برای تفسیر و تحلیل واقعه عاشورا، همین عشق آسمانی است‌.

شهید آوینی بخش اعظم «فتح خون‌» را در محرم سال 1366 به رشته تحریر درآورد و در سالهای بعد، آن را ویرایش و تكمیل كرد. اما فصل دهم كتاب كه باید به وقایع ظهر عاشورا می‌پرداخت‌، ناتمام مانده‌است‌. گویی آوینی این فصل را در عمل و با شهادت خویش به پایان رسانده‌است‌.

فتح خون‌، در ده فصل روایت می‌شود: آغاز هجرت عظیم‌، كوفه‌، مناظره عقل و عشق‌، قافله عشق در سفر تاریخ‌، كربلا، ناشئه‌اللیل‌، فصل تمییز خبیث از طیب (اتمام حجت‌)، غربال دهر، سیاره رنج و تماشاگه راز.
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:20  توسط مسعود رضی  | 

"گفت و گوی چهارجانبه" نام کتابی است که متن سخنان دکتر شریعتی، آیت الله خامنه ای،استاد مطهری و استاد فخر الدین حجازی را در مجلسی که در حدود سال ۱۳۵۵ در تهران برگزار شده است در بر دارد.

مطالبی که در این محفل مطرح شده به خوبی فضای فکری و فرهنگی جامعه خصوصاً دانشجویان و روشنفکران آن زمان یعنی سال های نزدیک به انقلاب اسلامی را نشان می دهد و خواننده را در آن فضا قرار می دهد.

این سخنان ضمن اینکه ویژگی های فکری هر یک از صاحب نظران فوق را أشکار می سازد، حاکی از نکته سنجی و انحراف شناسی و استقامت استاد مطهری می باشد.

این کتاب را می شود از انتشارات صدرا واقع در خیابان انقلاب تهیه کرد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:12  توسط مسعود رضی  | 

می خواهم در این پست به معرفی و نقد کتاب "من او"  نوشته "رضا امیر خانی" بپردازم. خواهش می کنم این مطلب رو تا آخر بخونید چون ضرر نمی کنید.

"من او" روایت عشق علی فتاح است، آخرین پسر بازمانده خاندان سرشناس فتاح و مهتاب، دختر نوکر خانه زاد این خانواده. عشقی که ما در خط سیر داستان می بینیم، عشقی است پاک ولی خام که در کوره زمان و با دست "درویش مصطفی" آبدیده می شود.

داستان در محله خانی‌آباد شکل می‌گیرد که محل سکونت فتاح‌ها است. در این محله به جز فتاح‌ها تختی و نواب هم زندگی می‌کنند. قصه تمام آدم‌های داستان هم در کنار روایت اصلی بازگو می شود.

 "من او" تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن برهه‌ای از تاریخ. نشان دادن فضای تهران قدیم، روزهای کشف حجاب و حتی شخصیت نواب.

 امیر‌خانی برای باور‌پذیر شدن شخصیت‌هایش از همزاد سازی بهره برده است. ابوراصف آینه "نواب" است و قاجار آینه "قوام‌السلطنه".  موقعیت داستان هم از قضیه کشف حجاب ایجاد می‌شود. کشف حجاب است که مسیر زندگی مریم، خواهر علی را تغییر می‌دهد و سفر او را به فرانسه باعث می‌شود. همین نقطه ثقل، مسیر داستان را می کشاند به پاریس و ما بخش مهمی از قصه را در پاریس با علی و مهتاب و مریم دنبال می کنیم. 

 فضای داستان اصالتا فضای تهران قدیم است، که بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است. از رسم خیابانها و معابر گرفته تا تکیه کلام ها و حرف و نقل‌ها. شخصیتهای داستان همگی خوب نقش گرفته‌اند ولی چند شخصیت اصلی، در ذهن خواننده بسیار تاثیر گذارند......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط مسعود رضی  | 

 استادم چند مدت پیش رفته بود به مغازه ای، فروشنده یه پیر مرد بود، وقتی استادم به پیر مرد و مغازه نگاهی کرده بود چشمش افتاده بود به جمله ای که قاب گرفته شده بود و روی دیوار نصب و چون خیلی جالب بود بلافاصله یادداشت کرده و برای ماخوند ما نیز لذت بردیم و من اون رو یادداشت کردم بد نیست برای شما هم بگم تا شما نیز استفاده کنید . شاید، اگه ....

اون جمله این بود:

مواظب افکارت باش که به گفتارت تبدیل می شود

مواظب گفتارت باش که به کردارت تبدیل می شود

مواظب کردارت باش که به عادت تبدیل می شود

مواظب عادت باش که به شخصیت تبدیل می شود

مواظب شخصیت باش که به سرنوشت تبدیل می شود

با این جمله میشود گفت که سر نوشت هر کسی را خودش می سازد و بس امیدوارم مواظب خودمان باشیم تا حسرت نخوریم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط مسعود رضی  | 

دلم گرفته...

برای مرکا

دختر یهودی

 شهر ک اسراییلی نشین

معالیه

که ۲۵ سال است

نه پدر دارد و نه مادر

ولی خاخام های صهیونیستی

بد جور هوایش را دارند!....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:27  توسط مسعود رضی  | 

جنگ ما جنگ عقيده است، و جغرافيا و مرز نمى‏شناسد. و ما بايد در جنگ اعتقادى‏مان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازيم‏.

 (صحیفه نور ج21 ص 87)

حسین جان! هنوز چند شب از عاشورایت نگذشته که کربلایی دیگر به راه افتاده ...

غزه را به خاک و خون می کشند و یزیدیان زمانه غرق در قهقه  بر سرخی خون شیعیانت مستند...

کل یوم عاشوراست و کل ارض کربلا، چون هنوز هم یارانت را در محاصره و مضیقه آب اربا اربا

 می کنند ...

کل یوم عاشوراست چون هنوز هم اصغرهای 6 ماهه را در دوری  مادر و در آغوش پدر پرپر می کنند ...

کل ارض کربلاست چون هنوز هم زینبانی هستند که از نامحرم سیلی بخورند و فقط صبر کنند ...

کل یوم عاشوراست چون هنوز هم مدعیان دین جدت، مقابل یزیدیان زمانه خفقان مرگ گرفته اند ...

و کل یوم عاشوراست و کل ارض کرببلا ... صدای هل من ناصرت به گوش می رسد، اگر اجازه دهی صف کشیده به پی ات آییم، کاش به ما اجازه لبیک گفتن بدهی ... لا اقل بر ما نظری کن همانطور که با یک نگاه "حر" را "حر" کردی ... (انظر الینا نظرة رحیمه)

اعتراض مقابل دفتر سازمان بین المللی دفاع از حقوق لابی های صهیونیستی در یک روز سرد زمستانی توسط جوانان شیعه و با غیرت ایرانی تنها یک پیام داشت:

"دولتهای منطقه تمام نیروی خود را برای حل محو اسراییل از جغرافیا تجهیز کنند"

(صحیفه ج19، ص31)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:52  توسط مسعود رضی  | 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 17:29  توسط مسعود رضی  | 

بسم الرب الشهداء./

خوب گوش کن. می شنوی؟!

ــ انگار از دور دست ها صدایی می رسد. صدایی محزون و غریب..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 19:17  توسط مسعود رضی  | 

در میان سخنان حضرت آقا در جمع دانشجویان یزد جمله­ای مثل برق عبور کرد و بعید می­دانم خیلی­ها متوجه شده باشند. البته این جمله در هیچ یک از نقل قول­ها تا حالا ذکر نشده است ٬اما در مشروح سخن­رانی منتشر شده.

موضوع صحبت که به ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:8  توسط مسعود رضی  | 

آقاي خاتمي سلام


به عنوان يك ايراني كه آزادي قلم و بيان دارم يك سوال مي پرسم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 18:11  توسط مسعود رضی  | 

سردار محسن رضایی

سلام...

سردار گفته ای :

که ۶۰هزار نوار کاست از جنگ داری

خوش به حالت...!

سردار!در آرشیو نوارهایت

گریه بی صدای اکرم را داری؟

که از سر ناچاری...

صیغه آقای ....رییس  ا...شد!

سردار!در آرشیو نوارهایت

نوار قلب بی بی زبیده را داری؟

مادر شهید اکبری را می گویم

که ۱ ماه پیش ماموران شریف قضایی

چاه آب مزرعه اش را بستند

و خیلی محترمانه ...کتفش را شکستند!

سردار!در آرشیو نوارهایت

ترانه های حیدر...آرپی چی زن گردان میثم را داری؟

که این روزها دم ترمینال جنوب

آدامس و پفک می فروشد!

سردار!در آرشیو نوارهایت

زیارت عاشورای ابراهیم را داری؟

که البته یک پایش مصنوعی است...

بگو چرا خرگوش دم پیتزا فروشی

همیشه یک پایش می لنگد....!

سردار!در آرشیو نوارهایت

آخرین سرفه های اکبرجانباز شیمیایی را داری؟

که ۴سال از بعثی ها سیلی خورد

و ۱بار هم از رییس بنیاد جانبازان!

سردار!در آرشیو نوارهایت

ضجه های مینا را داری؟

که همیشه خدا،یا چشمش کبود است

یا پشتش سیاه...

ومینا دختر ۱۳ ساله شیر علی است

جانباز ۷۰% اعصاب و روان

سردار!در آرشیو نوارهایت

صدای خرد شدن کمر حمزه را داری؟

بی سیم چی جوان گروهان علی اکبر(ع) را می گویم

که این روزها زیر فشار زندگی و پیکان مدل ۶۵ اش

نمایش پهلوانی می دهد!

راستی سردار!در آرشیو نوارهایت

صدای رادیو آمریکارا داری؟

با سخنرانی آقازاده رشیدت!

سردار!

اگر بازیهای سیاسی اجازه داد

از رئیست! بپرس؟

چرا جنگ را تمام نکرد؟!

شاید هنوز پدرم زنده بود...

شاید...

 

برای حفظ حرمت قلم و اندیشه منبعش رو ذکر می کنم : http://mahmoodsaremi.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:10  توسط مسعود رضی  | 

فرمان دادم بدون تابوت و مومیایی دفنم کنند ، تا اجزای بدنم جزیی از خاک ایران شود!

 

"کوروش کبیر"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:44  توسط مسعود رضی  | 

خواستم برای شروع مطلب زیبایی بزنم برا همین تصمیم گرفتم که  دیالوگهای زیبایی که در بعضی فیلم ها بیان میشه که شاید از هزار تا کتاب هم ارزش بیشتری داشته باشه براتون قرار بدم .

قسمتی از دیالوگهای آژانس شیشه ای :

می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛
ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.
وقت زیادی ازتون نمی گیرم.
یکی بود،یکی نبود...
یه شهری بود،خوش قد و بالا.
آدمایی داشت،محکم و قرص.
ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.
همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.
اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.
همه نگرون شدن؛
حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟
ما خمار جشنیم؛
بهتره سخت نگیریم...
اما پیر مراد جمع گفت:
باید تازه نفسا برن به جنگ غول.
قرعه به نام جوونا افتاد؛
جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...
غول،غول عجیبی بود...
یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.
دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.
خلاصه چه درد سر...
بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون،
که دیدن پیرشون سفر کرده...
یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت.
اما یه اتفاق افتاده بود؛
بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن...
شایدم حق داشتن...
آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.
جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.
دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.
شده بودن عینهو اصحاب کهف؛
دیگه پولشون قیمت نداشت...
اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...
من شما رو نمیشناسم؛
اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛
این غیرت داره خشک می شه.
شاهرگ این غیرت...
کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛
من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:13  توسط مسعود رضی  |