تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت
هیکلی در ته کلاس ما می نشست
که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن
هم به سه دلیل ؛اول آنکه
کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که
از همه تهوع آور بود- اینکه
در آن سن و سال، زن داشت!...

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان
می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل
ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می
کشیدم و کچل شده بودم و
تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته
چیزهای بد دیگران ابراز انزجار
می کند که در خودش وجود دارد‎».

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:9  توسط مجتبی صدیقیان  | 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.


عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط مجتبی صدیقیان  | 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

- حمید مصدق 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:20  توسط مجتبی صدیقیان  | 

دختران روستا به شهر فكر مي كنند دختران شهر در آرزوي روستا مى ميرند!

مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند  مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند!

پروردگارا...

كدامين پل در كجاي جهان  شكسته است كه هيچ كس به خانه اش نمي رسد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط مجتبی صدیقیان  | 

 

آیا شما در زمره 2 درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟
پس مسئله زیر را حل کنید و در یابید که در میان افراد با هوش جهان قرار دارید یا خیر.

----------------------------------------------------
در خیابانی 5 خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
در هر یک از این خانه ها یکنفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند,سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.

سوال : کدامیک از آنها در خانه ماهی نگه می دارد؟

راهنمایی:
1: مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
2: مرد سوئدی یک سگ دارد.
3: مرد دانمارکی چای می نوشد.
4: خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
5: صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.
6: شخصی که سیگار
Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
7: صاحب خانه زرد
Dunhill می کشد.
8: مردی که در خانه وسطی زندگی می کند شیر می نوشد.
9: مرد نروژِی در اولین خانه زندگی می کند.
10: مردی که سیگار
Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
11: مردی که اسب نگهداری می کند کنار مردی که سیگار
Dunhill می کشد زندگی می کند.
12: مردی که سیگار
Blue Master می کشد آبجو می نوشد.
13: مرد آلمانی سیگار
Prince می کشد.
14: مرد نروژي کنار خانه آبی زندگی می کند.
15: مردی که سیگار
Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

آلبرت اینشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت. به گفته وی 98 درصد مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند

جواب های خود را در نظرات اعلام کنید... 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط مجتبی صدیقیان  | 

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

*
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

*
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

*
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

- عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط مجتبی صدیقیان  | 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

-فریدون مشیری-

سال نو مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:7  توسط مجتبی صدیقیان  | 

 از باغ ميبرند چراغاني ات کنند

تا کاج جشنهاي زمستاني ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار

تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار ميبرند که زنداني ات کنند

ای گل گمان مکن به جشن ميروي

شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

يک نقطه بيش فرق رجيم و رحيم نيست

از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:15  توسط مجتبی صدیقیان  | 

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاک تری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم...

-حمید مصدق-

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:23  توسط مجتبی صدیقیان  | 

"اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي‌اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روح‌ام. فكر مي‌كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده‌ام و براي هميشه آفريده‌ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت‌اش از مرزهاي « دوست‌ داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همه‌ي تواني كه برايم باقي مانده است مي‌گويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي‌كنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظه‌اي هم كه شده بیاندازم روي زمين."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:40  توسط مجتبی صدیقیان  | 

سري بريده در مجمر

و بوي خون

جاي رايحه ي كندر

كله پز و انبري در دست

تا آتش همه جا را خوب فرا گيرد

آزادي را به پشيزي مي توان خريد

و نامدارترين طباخ شهر بود ...

"احمد شاملو"

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:6  توسط مجتبی صدیقیان  | 

و مسيح متولد شد

گلي سپيد بر دامني روييد

كه بر آن تنها و تنها روح القدس نشسته بود

غنچه عشقي بر شانه سبزي كز بوسه ي عاشقانه نسيمي بارور شده بود

نسيمي كه از دم پاك و اهورايي خداوند در هواي مريم بر خواسته بود

روز شگفتي كز كالبد زيباي كلمه سر كشيده بود

كلمه اي كه با قلم زرين خداوند در دفتر ابر فام روح نا آرام رام مريم نقش شده بود.

"علي شريعتي"

 

ميلاد مسيح مبارك!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:22  توسط مجتبی صدیقیان  | 

و شما

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را مي شنويد

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت

و شما

ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت

و شما

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم

پس از این کمتر خواهید دید مرا

"علي شريعتي"

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:36  توسط مجتبی صدیقیان  | 

چند روایت معتبر

نوشته ی مصطفی مستور

 

مجموعه ی هفت داستان کوتاه:

چند روایت معتبر درباره ی عشق / چند روایت معتبر درباره ی زندگی / چند روایت معتبر درباره ی مرگ / مصائب چند چاه عمیق / در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم/ کیفیت تکوین فعل خداوند/ کشتار

 

این کتاب مثل دو کتاب قبلی رمان نیست ولی داستان ها پیوستگی پنهانی دارد که خواندن این کتاب رو برای من لذت بخش کرد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:23  توسط مجتبی صدیقیان  | 

روباهی بامدادان به سایه خود نگاهی انداخت و گفت : "امروز ناهار یک شتر می خورم." و سراسر صبح را در پی شتر میگشت. اما در نیمروز باز سایه خودش را دید و گفت: "یک موش کافیست."

 

کتاب پیامبر و دیوانه "جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:39  توسط مجتبی صدیقیان  | 

استخوان خوک و دست های جذامی

نوشته مصطفی مستور

برنده ي جايزه ادبي اصفهان به عنوان بهترين رمان، 1384


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:9  توسط مجتبی صدیقیان  | 

 ديشب داشتم از اتوبان رد مي شدم كناره اتوبان يه مرد كه معلوم بود ماشين بهش زده افتاده بود ...

زدم كنار تا كمكش كنم كه يهو چشمم افتد به يه گربه كه بقلش وايستاده بود.

یه دستش زخمی بود نمی تونست بذارتش زمین!گیج بود !شاید اونم تازه تصادف کرده بود!

دلم برای گیجی گربه سوخت شاید کمک میخواست ...

احتمالا خونشو گم كرده بود ...

بيچاره مامانش حتما الان خيلي نگرانشه!

وقتي جلوتر رفتم ترسيد و رفت كمي اون طرف تر بعد هم يه گربه ديگه كه فكر كنم مامانش بود رو ديد و رفت طرفش ...

فكر كنم ديگه بتونه بره خونشون ...!

نگاه كردنم فقط! حدود يه ربع طول كشيد.

منم مرد تصادف كرده رو سوار ماشينم كردم و بردم بيمارستان.

ولي نمي دونم چرا دكتر گفت به علت اينكه بيمار 15 دقيقه دير رسيده  فوت كرده!!!

 

بعضي وقتا انقدر درگير حاشيه مي شيم كه به طور کامل اصل موضوع رو فراموش مي كنيم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:35  توسط مجتبی صدیقیان  | 

"اتوبوس شب" در آبان ماه سال جاری برنده جایزه بهترین فیلم از جشنواره پاسینیک (آسیا و اقیانوسیه) شده است.
خسرو شکیبایی، محمدرضا فروتن ، مهرداد صديقيان و الناز شاکردوست از جمله بازیگران این فیلم هستند.
داستان "اتوبوس شب" که به صورت گروهی و با همکاری شش نویسنده به رشته تحریر در آمده است، روایت اسرای عراقی است که توسط دو بسیجی و راننده اتوبوس از مرز ایران عبور داده تا به اردوگاه آنان تحویل داده شوند. در طی مسیر درگیری های میان آنان اتفاق می افتد و ...
اتوبوس شب در جشن خانه سینما نیز چندین جایزه را از آن خود کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:3  توسط مجتبی صدیقیان  | 

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.

 

از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است.

 

گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.

 

از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي.

 

از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.

 

از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم او را دوست بدارم.
خدا فرمود: خوبه ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:53  توسط مجتبی صدیقیان  | 

می دونم کتابش کمی قدیمیه ولی چون خودم ازش خوشم اومد معرفی کردم.

 

روی ماه خداوند را ببوس، نوشته ی مصطفی مستور

 

شخصیت های این داستان همه جوان و اغلب دانشجو هستند. شخصیت اصلی داستان یونس نام دارد و بیشترِ داستان حول او و دغدغه ها و اینسو-آنسو شدن هایش می گردد. دیگر شخصیت های داستان یکی نامزد یونس است: سایه؛ یکی دوست دوران مدرسه ی اوست که چندین سال در ایران نبوده و با بازگشتن هموست که داستان آغاز می شود: مهرداد؛ دیگری علی است دوست دیگرِ همکلاسی یونس؛ و چند شخصیت فرعیِ دیگر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:38  توسط مجتبی صدیقیان  | 

آسمان تكراري ... ماه تكراري ... فصل ها تكراري ...

چقدر به اينها نگاه كنم ...

چقدر ببويم ...

چقدر بشنوم ...

چقدر لمس كنم ...

چقدر بچشم ...

چقدر تكراري !!

 

واي بر ما ... بر ما كه اسير تكرار بيهوده ي طبيعتي شديم كه بخاطر ما انسانها خلق شد.

واي بر ما كه روزي ماه را از ياد خواهيم برد وآسمان بالاي سرمان را ...

و همه ي ستارگانش را نيز ...

اينطور كه پيش مي رود ... حتما از ياد خواهيم برد ...

همانگونه كه امروز از ياد برده ايم ...

گريه هاي دخترك كبريت فروش را

و دستهاي كرخت شده ي مردي كه گناهش مردانگي است !

و چشم هاي حيا ، كه ما را به سوي خويش مي خواند ...

و نوازش پدرانه ي مادر دو فرزند يتيم ...

 

نه ... هيچ كدام از اينها نه ...

همين كه عشق را از ياد برده ايم ... كافيست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:21  توسط مجتبی صدیقیان  | 

معشوق من!

شب فراق عاشقان بي دل كي به پايان خواهد رسيد و غروب غيبت و صبح حضورت كي خواهد دميد و چه وقت آفتاب جمالت پروانه هاي شيدا را به زيارت نور خواهد برد؟

اي سوار سبز سحر ! عطر سپيده از گريبانت كي خواهد چكيد و طنين يا لثارات الحسين تو را كي خواهيم شنيد؟

اي شكوه زندگي! بيا كه بي تو بهارمان پاييز و سرودمان لبريز و آسمان دلمان غم انگيز است .

بيا كه بي تو دلم پژمرد!

این جمعه هم گذشت بازم نیومدی ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:59  توسط مجتبی صدیقیان  | 

سلام به همه!

عمره دانشجویی داره ثبت نام می کنه برای تابستون.

 اگه دوست دارین ثبت شید (یعنی همون ثبت نام کنید) تا ۱۵ آذر وقت دارین برین تو سایتwww.labbayk.com و...

 باقی ماجرا رو خودتون از همون جا بخونین دیگه.

 

راستی ببینید من شما رو ارشاد می کنم برید مکه اون وقت این روح اله براتون از دفتر خاطرات دختر مردم می نویسه!

خجالت بکش بچه بیا برو مکه توبه کن.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 0:22  توسط مجتبی صدیقیان  |