تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

     من تو این چند مدت میخاستم سکوت کنم و در مورد انتخابات چیزی ننویسم ولی در این حین، (مخصوصن این دو سه روز آخر) یه چیزی بدجوری اذیتم کرد(نه که بقیه چیزا ناراحتم نکرده باشه! ولی این یه مورد بدجور رو اعصابم بود.) بذارید قضیه رو با دو تاخاطره بگم(به سبک داداش سلیمانی صحنه دارش کردم!) البته یادتون باشه این دو تا خاطره بعد از مناظره آقایان احمدی نژاد و رضایی است:

صحنه ی اول:

     با فامیل تو خونه نشستیم و همونطور که خودتون میدونید بحث ریاست جمهوری و اینکه به کی رای بدیم توی بورسه که خان دایی ما که با چپا خوب نیست میگه: "به نظر من رضایی از احمدی نژاد بهتره چون هم برنامه هاش از نظر اقتصادی بهتره و هم اینکه نمیخاد مثه احمدی نژاد جناح بازی در بیاره و فقط از گروه خودش  استفاده کنه ،ولی من به احمدی نژاد رای میدم." (ما با این حرف رفتیم تو کف) من پرسیدم: "دایی جون چرا با این حال به رضایی رای نمیدی؟" که خان دایی گفت: "چون نباید بزاریم موسوی رئیس جمهور بشه." منم خندیدم و گفتم: "خوب اینا چه ربطی به هم داره؟"  ایشونم یه نگاه از بالا به پایینی انداخت و گفت: "به خاطر اینکه رضایی رای نمیاره پس ما با رای دادن به اون، در اصل رایمونو سوزوندیم و این برای موسوی خوب میشه."

 

صحنه ی دوم:

     سه شنبه شب با دوستم  تو یکی از صد میدون نارمک نشسته بودیم و در حالی که سیل جمعیت هوادار دو کاندیدا رو نگاه میکردیم، درباره ی اینکه به کی رای بدیم صحبت میکردیم. دوستم که تمایلش به چپ متعادله گفت: "تو بین این سه تا فقط رضایی بود که تونست جلوی احمدی نژاد وایسه و بدون اینکه کم بیاره اشتباهات احمدی نژاد رو بهش بگه، حتی تو چند مورد هم احمدی نژاد نتونست جوابشو بده." منم گفتم: "آره، رضایی کارش خیلی درسته، برنامه هاش هم اگه اجرا بشه خیلی به نفع مملکته، مثلن همین نفت. موسوی که درباره ی نفت ازش برنامه ای نشنیدم، فک کنم میخاد همون روند گذشته رو ادامه بده، کروبی هم که میخواد پول نفت رو مستقیم بده به مردم که در این صورت به غیر از ثروت مقطعی برای مردم و هدر رفتن نفت در سال های آینده سودی ندارد، احمدی نژاد هم میخواد همون کار کروبی رو منتها با اسم سهام عدالت و با یه واسطه انجام بده که البته بهتره، فقط  رضایی گفته که میخاد کاری کنه که به جای اینکه ما نفت خام رو بفروشیم اونو تبدیل به مواد ثانویه کنیم و همچنین تا زمانی که این پروژه تموم نشده پول نفت رو تبدیل به سرمایه کنه و سود اونو به مردم بده." دوستمم گفت: "ولی با این همه من به میر حسین موسوی رای میدم." (بازم کفم برید) گفتم: "چرا؟ تو که خوب میدونی اگه موسوی بیاد وسط چی میشه!"  اونم گفت: "آره ، ولی میخام این احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور نشه." گفتم: "خوب مرد مومن! پاشو برو به رضایی رای بده! ایجوری با یه تیر دو تا نشون زدی!" که حرف تاریخی خودشو زد:"رضایی که رای نمیاره. اگه به رضایی رای بدم ممکنه احمدی نژاد دوباره رای بیاره."

با آدمای دیگه ای هم صحبت کردم، همشون رضایی رو بهتر از بقیه میدونستن اما به دلیل همین دلایل میخاستن به یه کاندید دیگه رای بدن.  

 

     و من حالم بد شد. آخر هر دو صحنه حالم بد شد. فهمیدم بعضی مردم دیگه به خاطر برنامه ها رای نمیدن، به ایده های کاندیداها رای نمیدن، به آرمان هاشون رای نمیدن . فهمیدم بعضی مردم هم اسیر حزب بازی شدن و فقط  برای اینکه پوز طرف رو بزنن به رقیبش رای میدن.  یاد حرف رهبر افتادم که میگفت مردم به شخص اصلح (در نظر خودشان) رای بدهند و به خاطر جریان های  مختلفی که  ایجاد میشود از رای خود نگذرند.

     آخر خاطره اولی به خان دایی گفتم:"اگه همه ی مردمی که مثه شما فکر میکنن بهش رای میدادن اون حتمن رئیس جمهور میشد."  ولی خان دایی گفت:" ایشالا دوره بعدی." گفتم:" دور بعدی هم همین آشه و همین کاسه." تو خاطره بعدی هم به دوستم همینو گفتم. ولی گفت:"فعلن وظیفه اینه که نذاریم احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور شه." 

    و من تو دل خودم میگفتم که نباید به خاطر اینکه میدونیم کسی کاندید خوبیه ولی رای نمییاره  بهش رای ندیم.

پیوست مهم: من صریحتن در اینجا اعلام میکنم که مثه شما یک رای دارم و کسی هم نمیدونه رای من چیه، فقط میتونین حدس بزنین. در ضمن از هیچ نامزدی حمایت نمیکنم، اگر این مسئله برای هر کاندیدای دیگری افتاده بود این مسئله رو گوشزد میکردم.

 پیوست مهم تر:  همونطور که میبینید موضوع این پست سیاسی نیست چون من به خاطر حفظ اخلاق و فراموش نکردن آرمان های یک آرمان شهر این مطلب رو نوشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:3  توسط روح اله عبدی  | 

 فعاليتهای (دولتی) انتخاباتي محمود احمدي نژاد رسماً کليد خورد. در اینجا به معرفی بعضی از این اقدامات می پردازیم.



 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:10  توسط روح اله عبدی  | 

دختر پاسبون

دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت:دیگه سرجات جیش نکنی ها!

تام و جری

یه روز که تلویزیون داشت « تام و جری» نشون می داد، « جری» از دست تام فرار کرد. تهیه کننده تلویزون بهش گفت از این به بعد هر وقت تام اومد باید صبر کنی تا بخوردت. گفت: واسه چی؟ گفتن واسه این که مدیر عامل صدا و سیما گفته. گفت: اگه این طوره برمی گردم آمریکا پیش والت دیسنی، قرارداد هم بی قرارداد. بهش گفتن: زکی! تو ممنوع الخروجی!

 

باران می آمد

باران می آمد. مردم عاشق بودند. کسی انگیزه کار کردن نداشت. بوی گل ها در هوای نمناک می پیچید. میزان تورم افزایش می یافت. ماشین ها گل ها را به عاشقانی که قدم می زدند، می پاشیدند. مردم دنبال کار می گشتند. شاعران شعر می سرودند.

 

سبیلوها

یه روز یه آقای سبیلو اومد گفت: از این به بعد همه باید مثل هم باشن. مردم مجبور شدن همه شون سبیل هاشون رو اینقدر بلن کنن تا روی سینه هاشون بیاد.
وقتی اینطوری شد خوش تیپ ها ناراحت شدن و انقلاب کردن و گفتن: از امروز همه باهاس سبیل هاشون رو بزنن و موهاشون رو بلن کنن، اینقده که تا پشت کمرشون برسه.
اینجوری که شد سلمونی ها ناراحت شدن و انقلاب کردن و گفتن: همه باهاس موهاشون رو اصلاح کنن و ریششون رو دراز کنن اینقده که تا رو شیکمشون برسه.

 

دعوا شده بود ناجور

اول دعوا شده بود بین نظامی های سرکوبگر و سیاستمداران دیکتاتور، بعدا دعوا شد بین سیاستمداران دیکتاتور و سیاستمداران میانه رو، بعدا دعوا شد بین سیاستمداران میانه رو و سیاستمداران آزادیخواه، بعدا دعوا شد بین طرفداران آزادی و آنارشیست ها و.... بالاخره نظامی های سرکوبگر آنارشیست ها رو سرکوب کردند.

 

از سوز دل گفت

یه نفر داشت گریه می کرد. بهش گفتن: چرا گریه می کنی؟
گفت: واسه اینکه اون آقاهه رو کشتن.
بهش گفتن: مگه اون آقاهه رو خودت نکشتی؟
گفت: آره.
گفتن: واسه چی کشتی؟ گفت: از سوز دل!
گفتن: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: از سوز دل!
بردنش دکتر و براش دوای دل درد خریدن.

رئیس

یه روز رئیس سخنرانی تندی کرد، فرداش همه رو زندونی کردن.
دو ماه بعد خندید، فرداش همه رو آزاد کردن.

 جاسوس

 یه آدمی با دقت به همه چیز نگاه می کرد.
با دقت به حرف های همه گوش می داد.
به آرومی قدم می زد و یواش حرف می زد.
مامورا گرفتنش.
گفتن: تو کارهای یه جاسوس رو انجام می دی.
پنج سال رفت زندون، توی زندون جاسوسی یاد گرفت.

امپریالیسم

اول، برای اینکه سرمایه داری نابود بشود، کارخانه دارها را گرفتند و تولید را متوقف کردند.
بعدا، برای اینکه امپریالیسم نابود بشود، واردات را متوقف کردند و روابط خودشان را با جهان قطع کردند.
بعدا، برای اینکه دولت فاسد نشود اجازه اداره کارخانه ها را از دولت گرفتند.
بعدا، همه مردم دراز کشیدند زیر آفتاب و در حالی که از نابودی سرمایه داری و امپریالیسم غرق شادی بودند، از گرسنگی مردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:13  توسط روح اله عبدی  | 

    آقا کی گفته مدرک کردان الکیه؟!! غلط کرده هر کی گفته! اوناییکه این حرفو زدن میخان کشور از مسیر پیشرفت و تعالی منحرف بشه! 

    و من به خاطر عرق ملی و دینی و وظیفه ی بسیار سنگینی که در پاسداشت آرمان های انقلاب اسلامی دارم و همچنین به خاطر رسالت مهم امر به معروف و نهی از منکر، پس از جستجوی فراوان در آرشیو دانشگاه آکسفورد، سند محکمی دال بر حقانیت استاد علی کردان (حفظه الله) پیدا کردم!

    باشد که دولت کریمه در پرتو هدایت امام زمان دست عاملان این جنایت تاریخی را (که حتمن از ایادی قدرت های مستکبر، همچون آمریکا و انگلیس ملعون هستند!) با توکل به خدا قطع کند و جایگاه وزارت را که به اندازه ی آب بینی گوسفند هم برای استاد ارزش ندارد، به او برگرداند. انشاءالله!

     و تو ای بیژن نوباوه! بدان که قیامت سخت نزدیک است!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:30  توسط روح اله عبدی  | 

 زنده باد مردانی که مانند مولای شان علی وقتی می خواهند به فقرا کمک کنند، شبها نانی در دست می گیرند و چهره پنهان می کنند تا فقرا از فقر خود خجالت نکشند. زنده باد آقای وزیر پیرو عدل علی که چنین به فکر فقرا هستید.

زنده باد خدمتگذاران ملت که دخترکان معصوم و فقیر را جلوی دوربین به صف می کشند تا وزیری بسته هزارتومانی را به دست بگیرد و وقتی عکاس شروع کرد به عکاسی کردن، با لبخندی که به زور روی لب هایش ماسیده است، پول بدهد به بچه ها و مدیر موسسه به بچه ها بگوید: بچه ها لبخند بزنید، دارند عکس می گیرند. لبخند بزنید تا آقای وزیر نشان بدهد که تا چه حد فرزندان ایران زمین را دوست می دارد.

 

لجن

و زنده باد مردانی که حیثیت امام شان را که هزار بار گفته اند در خفا و در نهان به فقرا چیزی می داد تا آنان شرم نکنند، حیثیت امام علی را به چه بهای اندکی می فروشند تا بچه ها با چشم خودشان ببینند و باور کنند که تمام آن افسانه ها دروغ بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:20  توسط روح اله عبدی  | 

سلام.

این یه کلیپ فلشه که چند وقت پیش دیدم خواستم شما هم ببینین

خیلی قشنگه و البته همراه با یه پرسش فلسفی!!

اینم لینکش: زندگی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط روح اله عبدی  | 

درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی ...

ناگهان نگاهش خیره بر یک نقطه ثابت ماند. زن جوانی در بین سایر مسافران گوشه ای ایستاده بود. زیبایی افسون کننده ای نداشت.اما چیزی در چهره اش بود که موجب می شد، مرد جوان نتواند از نگاه کردن به او خودداری کند. چشمان درشت و زیبایش با حرکت مداوم و پروانه گون مژه ها به این سو و آن سو می چرخید و حتی برای لحظه ای هم متوجه حضور مردی که از آنسوی واگن با شیفتگی به او می نگریست نشده بود.

مرد به چهره سایر مسافران نگاهی انداخت. نگاه های خسته و اخم آلود حسی را در او زنده کرد. حس کرد، تمام جذابیت او در چشمانی است که می خندد و شاید لب هایی که می کوشد، خنده ای را پنهان سازد. مسیر نگاه او را دنبال کرد. در تیررس نگاه او کودک 4-5 ساله ای کنار مادرش ایستاده بود و پشت به جمعیت و رو به شیشه های قطار داشت. زیر لب چیزهایی می گفت. مرد نمی شنید، ولی از حرکات سر و دست کودک حدس می زد که او مشغول بازی هیجان انگیزی با موجودات خیالیست. مادر کودک، هر ازگاهی او را با تشر به آرامش دعوت می کرد و کودک تنها با شلیک چند گلوله از اسلحه خیالی اش به دشمن، بازی را از سر می گرفت و... زن جوان به او می خندید.

ناگهان سر چرخاند و مستقیم به چشمان مرد خیره شد. گویی سنگینی نگاه مرد او را جلب کرده بود. برای لحظه ای کمتر از چند ثانیه هر دو خیره به هم نگریستند،  زن جوان به سرعت صورتش را به طرف مخالف چرخاند. مرد مسخ شده، همچنان خیره به پشت سر زن مانده بود که زن جوان دوباره به مرد نگریست. از نگاهش نمی شد حدس زد که نگاه خیره مرد، او را متعجب کرده است یا دستپاچه. این بار مکث بیشتری کرد. ولی پس از اینکه نگاهش را دزدید، دیگر به سوی مرد نگاه نکرد.

مرد برای مدتی که به نظرش قرنی رسید، منتظر ماند و سپس به روبرو نگاه کرد. به خاطر سیاهی و ظلمت حاکم بر تونل ها، می توانست تصویر خود را به خوبی در شیشه های قطار ببیند. علی رغم این که موهایش سفید شده بود، در چهره اش چین و چروکی دیده نمی شد. قدی بلند و هیکلی ورزیده داشت و از همان جا می توانست حدس بزند که زن جوان به زحمت به شانه های او می رسد. به چشمان خود نگاه کرد. چشمانش درشت و خمار بودند. فکر کرد تا چند سال پیش چقدر به آنها میبالید. حال آن چشمان نیمه باز، از پس عینک ته استکانی که به چشم داشت؛ حالتی خنگ و ابله گون به چهره اش بخشیده بود. با نا امیدی اندیشید: نه، هیچ جذابیتی ندارم.

 

دوباره به زن جوان نگاه کرد. هرچه بیشتر به او می نگریست، تک تک اجزای صورتش را بیش تر مورد تحسین قرار می داد. دلش می خواست بهانه ای پیدا کند و حتی یک کلمه با او حرف بزند. حس میکرد، گرمای لبخند زن او را به سمت خود می کشد. اما صدای بلند گوی قطار که نام ایستگاه بعد را اعلام می کرد، او را از دل تخیلاتش بیرون کشید. باید قطار را ترک می کرد. دوباره به چشمان رقصان او نگریست. دلش می خواست همه چیز را تا ابد در حافظه اش ذخیره کند. با اندوه اندیشید، برای پیگیری بیش تر، خیلی مسن به نظر می رسد!

 

قطار ایستاد. مرد پیاده شد. برای آخرین بار به قطار و مسافران نگاه کرد و زن جوان را جویید. اما... نگاهش با نگاه زنی گره خورد که از پشت عینکی ته استکانی، با حسرت و شیفتگی او را می نگریست.

 

 

shelterless

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط روح اله عبدی  | 

فساد

جوان متدینی بود. از این ها که تعصب دارند. دلش میخواست به دیدار دختر برود. دو دل بود. استخاره کرد. بد آمد.

بعد از چند دقیقه دوباره استخاره کرد!

 

 

فقط

زنی عاشق مردی شد. با او ازدواج کرد، اما کارش به اختلاف کشید. خواست طلاق بگیرد. گفتند:

_ نمیشود. تو فقط میتوانی شوهر کنی!

 

 

استحاله

مرد به قدری شیفته ی عقیده اش بود که میخواست با زور هم که شده همه چیز را مطابق آن تغییر دهد. حتی حاضر بود جان خود را بدهد، و چون با مخالفتی رو برو شد که مانع کارش میدید با خود گفت: جانش که از جان من عزیز تر نیست!

 

 

جلوی صف

حاکمی بو که وقتی مخالفانش زیاد و زیاد تر شدند و علیه اش راهپیمایی کردند، خودش در صف اول آنها قرار گرفت و شعار "مرگ بر حاکم" میداد و چون قرار نبود حاکم داشته باشند به عنوان "پیشوا" انتخاب شد!

 

مادام کاشف

وقتی شوهر مادام کوری به وی میگفت: کوری...

مادام کوری مجال نمیداد که بقیه ی حرفش را بزند، عصبی در کلامش میدوید و میگفت: خودت کوری...

توضیح: مادام کوری برای شما کاشف رادیو اکتیویته است، برای شوهرش زنش بوده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 9:0  توسط روح اله عبدی  | 

خداي عزيزم ؛ تو چطور تونستي بفهمي كه وجود داري؟

آقاي خداي عزيز، دوست داشتم آدمها را طوري مي ساختي كه اينقدر زود لت و پار نشن. من سه تا جاي بخيه و يه جاي زخم دارم .

    خداي عزيزم ، تو چرا به تازگي حيوان جديدي را اختراع نكرده اي ؟ ما هنوز هم همان حيوانهاي قديمي رو داريم.

      خداي عزيز، چرا به جاي اينكه بزاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدماي تازه ي ديگه اي بسازي همين آدماي رو كه وجود دارنو نگه نميداري؟

        خداي من، لازم نيست نگران من باشي .من هميشه به دو طرف خيابان نگاه میکنم

         

           ادامه صحبت های کودکانه در ادامه مطلب


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:55  توسط روح اله عبدی  | 

            آخرین اندرز کوروش به هنگام در گذشت  

                 فرزندان من. دوستان من. اكنون به پايان زندگي نزديك گشته‌ام. من آن ‌را با نشانه‌هاي آشكار دريافته‌ام. وقتي درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد. كام من اين است كه اين احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد. زيرا من هنگام كودكي، جواني و پيري بخت يار بوده‌ام هميشه نيروي من افزون گشته است. آنچنانكه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جواني ناتوان تر شده ام

         ادامه اندرزها را بخوانید...


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 3:39  توسط روح اله عبدی  | 

         

         

         

        مرحوم آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني كه مديريت يك حوزه علميه در تهران را برعهده داشت، همواره طلاب را به اخلاق سفارش مي‌كرد. 

        مرحوم آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني در سخناني اظهار داشته است: امام زين‌العابدين (ع) فرمودند: هر كس عالم و حكيمي نداشته باشد كه او را ارشاد كند هلاك مي‌شود. انسان بايد در دو چيز استاد داشته باشد يكي اخلاقيات و ديگر عُرفيات.
         آيت الله احمد مجتهدي تهراني،استاد حوزه علميه و مدرس اخلاق 

         دیگر پندهای مرحوم وسخنان بزرگان درباره ایشان در ادامه مطلب

         


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:40  توسط روح اله عبدی  | 

         

         

         ملامحمد علي مجتهد، معروف به آيت‌الله حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني كه رياست علمي و مديريت يك مدرسه علميه در تهران را بر عهده داشت، از جمله علماء و استادان اخلاق مشهور بود.

        متن کامل زندگینامه مرحوم در ادامه مطلب
        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:26  توسط روح اله عبدی  | 

        چه کسی گفته است آفتاب
        همیشه پشت ابر پنهان نمی ماند
        براساس آخرین بخشنامه محرمانه
        ابرها باید از سازمان هواشناسی مجوز بگیرند

        چه کسی گفته است چراغ دروغ بی فروغ است؟
        وقتی که نفت صد دلاری
        چراغ دروغ را روشن می کند
        با تابشی پرفروغ

         

        متن کامل شعر در ادامه مطلب


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 15:52  توسط روح اله عبدی  | 

        گفته اند: لورا بوش و دخترش می خواهند برای کودکان قصه بنویسند
        گفته ام: لورا بوش! داستان ننویس
        گفته اید: اگر می توانید جلوی داستانی را که دارد اتفاق می افتد، بگیرید.

        زندگی شاید خیابان درازی است که هر روز زن جرج بوش
        از آن می گذرد
        و قرار است لورا بوش با دخترش جنا
        کتاب های کودکان را
        برای بچه های زخمی جهان، منتشر کند

         

        متن کامل شعر در ادامه مطلب


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:55  توسط روح اله عبدی  | 

        ای گودوخ! عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

         

        چون که هر کس که از علما بود برای خودش اشعار عرفانی داشت، من هم مجبور شدم اشعار عرفانی بگویم که بعضی از آنها شبیه حافظ که یک نفر شیرازی بود. و من می خواستم این اشعار را بعد از مرگ من منتشر کنند که چون ممکن است زیاد زنده بمانم پشیمان شدم و منتشر می کنم.

         

         متن کامل شعر در ادامه مطلب


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:43  توسط روح اله عبدی  | 

        این مقدمه است
        یکی از چیزهای مهم در زندگی اشخاص مهمی که سخنرانی می کنند، این است که اشعار عرفانی درست کرده و بعد از مرگ خویش آنها را به منصه ظهور برساند. من از دوران جوانی و چه در موقع جنگ و چه در زمانی که در مزرعه به یاد خدا بودم، در مورد عرفان خیلی فکر کردم و آخرش هم نفهمیدم که چی شد. ولی یکی از دوستان یک کتاب حافظ شیرازی را به من داد که خیلی هم کلفت و مفید است و اشعارهای جالبی در آن نهفته است که برای فال گرفتن نباید از آن استفاده کرد، چون برای استخاره اگر بخواهد زنگ بزند تهران از قرآن استخاره کنند نه اینکه فال بگیرند. ولی برای عرفان و شعر که خیلی هم چیز سختی است، جوانان بیکار بهتر است کتاب حافظ را بخوانند و از کلفتی آن هم نترسند،چون هر کدام از آن شعرها را که بخوانی زود تمام می شود و بقیه اش را برای فردا شب بخوان. به همین دلیل من فکر کردم چند شعر عرفانی درست کنم و می خواستم این اشعار بعد از مرگ من منتشر شود، ولی چون دیدم ممکن است زیاد عمر کنم و بعضی اشعار در مورد لبنان و صهیونیسم بود، اینها را منتشر می کنم. البته چون این اشعار سخت است، برای بعضی قسمت ها نمره داده و چیزهایی که شما نمی فهمید می گویم، چون اشعار عرفانی خیلی سخت است

         

        متن کامل شعر در ادامه مطلب

         


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 2:10  توسط روح اله عبدی  | 

        يكي از جالبترين افكار بشر، ايده جابجايي در بعد زمان است.

        البته اگر از يك بعد ديگر به قضيه نگاه كنيم همه ما مسافر زمان هستيم. همين الان كه شما اين را ميخوانيد، زمان در حول و حوش و به پيش ميرود و آينده به حال و حال به گذشته تبديل ميشود. نشانه اش هم رشد موجودات است. ما بزرگ ميشويم و ميميريم. پس زمان در جريان است.
         در این مقاله راههای سفر در زمان را بررسی می کنیم

        بقیه در ادامه مطلب....


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:39  توسط روح اله عبدی  | 

        برید عقب تا بفهمید!!!!!

         

        آیا چهره شما همانی است که در آینه می بینید؟ آیا اصلا چهره ی شما وجود خارجی دارد؟      

        تاکنون فکر کرده اید که آیا واقعا وجود دارید یا حاصل تصورات یه موجود مافوق تصور هستید؟ 

        + نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:56  توسط روح اله عبدی  | 

        یک روز صبح، که همراه با یک دوست در صحرا قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:

        چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

        + نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:42  توسط روح اله عبدی  | 

        روی شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لبتان مانند پسته خندان ،

        عمرتان به بلندای شب یلدا و غمهایتان به کوتاهی روزش باد

         یلدا آمد

         

         شب یلداتون مبارک

        برای آشنایی با تاریخچه ی شب یلدا ادامه مطلب را بخوانید...


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:32  توسط روح اله عبدی  | 

        آغاز كيمياگري اسلامي با اسامي مرداني همراه است كه احتمالا خود كيمياگر نبوده‌اند، اما با گذشت زمان و فرارسيدن قرن دهم ميلادي ، كيمياگران شهيري از ميان آنان برخاستند كه علاوه بر تفكراتشان ، نوشتارهاي كاملا جديد و نويني خلق كردند.

        بقیه در ادامه مطلب....


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:51  توسط روح اله عبدی  | 

        آيا نسخه دومي از شما ، يك رونوشت از خود شما وجوددارد كه همين الان مشغول خواندن اين مقاله باشد؟

        آيا شخصي ديگر با اينكه شما نيست، روي سياره اي به نام زمين با كوه هاي مه گرفته ، مزارع حاصل خيز و شهرهاي بي در و پيكر در منظومه خورشيدي كه هشت سياره ديگر نيز دارد، زندگي مي كند؟

        آيا زندگي اين شخص از هر لحاظ درست عين زندگي شما بوده است؟


        اگر جوابتان مثبت است ، شايد در اين لحظه او تصميم بگيرد اين مقاله را تا همين جا رها كند در حالي كه شما به خواندن مقاله تا انتها ادامه خواهيد داد.
        برای اینکه بفهمید شما کدام یکی از خودتون هستید ادامه مطلب رو بخونید....


        ادامه مطلب
        + نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:5  توسط روح اله عبدی  | 

        هر چی منتظر موندم کسی مطلب علمی نذاشت مجبور شدم خودم دست به کار شم:

         

        يك محقق ايراني در دانشگاه پنسيلوانيا به كمك يكي از همكارانش ، نشان داده است كه مي توان با استفاده از پرتوهاي پلاسمايي اجسام را نامريي كرد.

        ايده نامريي كردن اجسام تا چندي پيش تنها در سطح داستانهاي تخيلي علمي نظير «مرد نامريي» ، «چ جي ولز» مطرح بود اما «نادر انقطاع» و «آندرآ آلو» از دانشگاه پنسيلوانيا شيوه اي را پيشنهاد كرده اند كه با استفاده از آن مي توان با فناوريهاي موجود، اجسام را تا حد زيادي غير قابل رويت ساخت .

        به اعتقاد فيزيكدان اين روش كاربردهاي متعددي در فناوري هاي نظامي مربوط به مخفي كردن و استتار اجسام خواهد داشت . در گذشته گروههايي از فيزيكدانان كوشيده بودند با روش موسوم به «روش آفتاب پرست» به استتار اشيا و اجسام دست يابند.

        محققان دانشگاه توكيو نيز بر روي نوعي پارچه تحقيق مي كنند كه بر همين مبنا عمل استتار را انجام مي دهد: در داخل اين پارچه دانه هايي نظير رشته تسبيح كار گذارده شده كه مي تواند صحنه اي را كه برروي آن تابانده مي شود منعكس سازد و جسمي را كه اين پارچه بر آن پوشانده شده نظير بدن آفتاب پرست به رنگ محيط درآورد و به اين ترتيب آن را نامريي سازد.

        محقق ايراني و همكارش با انجام محاسباتي نشان داده اند اجسام كروي يا استوانه اي كه با اين قبيل سپرها پوشيده شوند، عملا نور بسيار كمي از خود بازمي تابند. در عمل زماني كه اين اجسام در معرض نور مريي قرار داده مي شوند، نوري كه از آنها به چشم مي رسد آنقدر اندك است كه عملا ديده نمي شوند.

        يك محدوديت اين فناوري آن است كه هر سپر مخصوص تنها براي يك طول موج خاص كار مي كند و به عنوان مثال جسمي كه در زير نور قرمز غيرقابل رويت شده اگر تحت پرتوهاي به رنگ سبز يا آبي قرار گيرد قابل مشاهده خواهد بود. نكته ديگر آنكه سپر نامريي كننده زماني عمل مي كند كه طول موج با تابيده شده نزديك ابعاد خود جسم باشد. به اين ترتيب در مورد نور مريي، از اين سپر تنها براي مخفي كردن اجسام ميكروسكوپي مي توان استفاده به عمل آورد. اجسام بزرگتر تنها هنگامي از ديد پنهان مي شوند كه پرتوهاي با طول موج بلندتر به آنها تابيده شود. بنابراين با اين فناوري نمي توان افراد يا خودروها را نامريي كرد.

        اما انقطاع معتقد است كه از اين فناوري مي توان در زمينه هاي ديگر نظير توليد موادي كه از برق زدن و درخشش اجسام جلوگيري مي كنند استفاده به عمل آورد. اين سپرها همچنين مي توانند مانع از تاثير نامطلوب نوري شوند كه از اجسام ريز پراكنده مي شود و به اين ترتيب مي توانند بازده ميكروسكوپها را افزايش دهند. يك كاربرد ديگر اين روش نامريي كردن ماهواره ها در فضا است.

        به نقل از سي پي اچ تئوري

        + نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:59  توسط روح اله عبدی  | 

        چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....

        استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!!

        + نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:4  توسط روح اله عبدی  | 

        روزی مردی خواب عجیبی دید.

        دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

           مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

           مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

           مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

          فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

        مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

        فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

        + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:42  توسط روح اله عبدی  | 

        به عنوانه اولین پستم:

        کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

        مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

        بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

         

        تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

        + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:30  توسط روح اله عبدی  |