تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

     من تو این چند مدت میخاستم سکوت کنم و در مورد انتخابات چیزی ننویسم ولی در این حین، (مخصوصن این دو سه روز آخر) یه چیزی بدجوری اذیتم کرد(نه که بقیه چیزا ناراحتم نکرده باشه! ولی این یه مورد بدجور رو اعصابم بود.) بذارید قضیه رو با دو تاخاطره بگم(به سبک داداش سلیمانی صحنه دارش کردم!) البته یادتون باشه این دو تا خاطره بعد از مناظره آقایان احمدی نژاد و رضایی است:

صحنه ی اول:

     با فامیل تو خونه نشستیم و همونطور که خودتون میدونید بحث ریاست جمهوری و اینکه به کی رای بدیم توی بورسه که خان دایی ما که با چپا خوب نیست میگه: "به نظر من رضایی از احمدی نژاد بهتره چون هم برنامه هاش از نظر اقتصادی بهتره و هم اینکه نمیخاد مثه احمدی نژاد جناح بازی در بیاره و فقط از گروه خودش  استفاده کنه ،ولی من به احمدی نژاد رای میدم." (ما با این حرف رفتیم تو کف) من پرسیدم: "دایی جون چرا با این حال به رضایی رای نمیدی؟" که خان دایی گفت: "چون نباید بزاریم موسوی رئیس جمهور بشه." منم خندیدم و گفتم: "خوب اینا چه ربطی به هم داره؟"  ایشونم یه نگاه از بالا به پایینی انداخت و گفت: "به خاطر اینکه رضایی رای نمیاره پس ما با رای دادن به اون، در اصل رایمونو سوزوندیم و این برای موسوی خوب میشه."

 

صحنه ی دوم:

     سه شنبه شب با دوستم  تو یکی از صد میدون نارمک نشسته بودیم و در حالی که سیل جمعیت هوادار دو کاندیدا رو نگاه میکردیم، درباره ی اینکه به کی رای بدیم صحبت میکردیم. دوستم که تمایلش به چپ متعادله گفت: "تو بین این سه تا فقط رضایی بود که تونست جلوی احمدی نژاد وایسه و بدون اینکه کم بیاره اشتباهات احمدی نژاد رو بهش بگه، حتی تو چند مورد هم احمدی نژاد نتونست جوابشو بده." منم گفتم: "آره، رضایی کارش خیلی درسته، برنامه هاش هم اگه اجرا بشه خیلی به نفع مملکته، مثلن همین نفت. موسوی که درباره ی نفت ازش برنامه ای نشنیدم، فک کنم میخاد همون روند گذشته رو ادامه بده، کروبی هم که میخواد پول نفت رو مستقیم بده به مردم که در این صورت به غیر از ثروت مقطعی برای مردم و هدر رفتن نفت در سال های آینده سودی ندارد، احمدی نژاد هم میخواد همون کار کروبی رو منتها با اسم سهام عدالت و با یه واسطه انجام بده که البته بهتره، فقط  رضایی گفته که میخاد کاری کنه که به جای اینکه ما نفت خام رو بفروشیم اونو تبدیل به مواد ثانویه کنیم و همچنین تا زمانی که این پروژه تموم نشده پول نفت رو تبدیل به سرمایه کنه و سود اونو به مردم بده." دوستمم گفت: "ولی با این همه من به میر حسین موسوی رای میدم." (بازم کفم برید) گفتم: "چرا؟ تو که خوب میدونی اگه موسوی بیاد وسط چی میشه!"  اونم گفت: "آره ، ولی میخام این احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور نشه." گفتم: "خوب مرد مومن! پاشو برو به رضایی رای بده! ایجوری با یه تیر دو تا نشون زدی!" که حرف تاریخی خودشو زد:"رضایی که رای نمیاره. اگه به رضایی رای بدم ممکنه احمدی نژاد دوباره رای بیاره."

با آدمای دیگه ای هم صحبت کردم، همشون رضایی رو بهتر از بقیه میدونستن اما به دلیل همین دلایل میخاستن به یه کاندید دیگه رای بدن.  

 

     و من حالم بد شد. آخر هر دو صحنه حالم بد شد. فهمیدم بعضی مردم دیگه به خاطر برنامه ها رای نمیدن، به ایده های کاندیداها رای نمیدن، به آرمان هاشون رای نمیدن . فهمیدم بعضی مردم هم اسیر حزب بازی شدن و فقط  برای اینکه پوز طرف رو بزنن به رقیبش رای میدن.  یاد حرف رهبر افتادم که میگفت مردم به شخص اصلح (در نظر خودشان) رای بدهند و به خاطر جریان های  مختلفی که  ایجاد میشود از رای خود نگذرند.

     آخر خاطره اولی به خان دایی گفتم:"اگه همه ی مردمی که مثه شما فکر میکنن بهش رای میدادن اون حتمن رئیس جمهور میشد."  ولی خان دایی گفت:" ایشالا دوره بعدی." گفتم:" دور بعدی هم همین آشه و همین کاسه." تو خاطره بعدی هم به دوستم همینو گفتم. ولی گفت:"فعلن وظیفه اینه که نذاریم احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور شه." 

    و من تو دل خودم میگفتم که نباید به خاطر اینکه میدونیم کسی کاندید خوبیه ولی رای نمییاره  بهش رای ندیم.

پیوست مهم: من صریحتن در اینجا اعلام میکنم که مثه شما یک رای دارم و کسی هم نمیدونه رای من چیه، فقط میتونین حدس بزنین. در ضمن از هیچ نامزدی حمایت نمیکنم، اگر این مسئله برای هر کاندیدای دیگری افتاده بود این مسئله رو گوشزد میکردم.

 پیوست مهم تر:  همونطور که میبینید موضوع این پست سیاسی نیست چون من به خاطر حفظ اخلاق و فراموش نکردن آرمان های یک آرمان شهر این مطلب رو نوشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:3  توسط روح اله عبدی  | 

سلام.

دلم نیومدساکت بشینم .

اما قضیه: تو خیابون داری راه میری (با ماشین) یکی میاد می چسبه بهت از سرو کولت بالا میره(ماشینت) از امام اول شروع میکنه تا اخرین امام اونوقت 2تا نوع ادم داریم یکی خسته می شه دست میکنه تو جیبش پول در میاره (200تومان به پایین) یکی نه بازم صبر می کنه بلکه از شرش خلاص بشه .

جز جواب ابلهان هرگز نباشم من خموش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:38  توسط احسان محمدی  | 

 یک بار دیگر به مطلب قبل نگاهی بیندازید. خواندن این مطلب برای امثال من که کارمان و علاقه مان تحقیق در شرایط فرهنگی ایران و کشورهای دیگر جهان (و از جمله انگلستان) است ، عادی است. برای عده ی زیادی هم جالب و خنده دار و خواندنی است. عده ای هم کف می کنند که «خوش به حال شان! چه حالی می کنند ناکس ها. به این می گویند آزادی (؟!)». اما آنچه به طور پنهان اتفاق می افتد و تقریباً هیچ کس از وقوع ش مطلع نمی شود (البته غربی ها به خوبی تاثیر و اهمیت ش را فهمیده اند و سال ها است که از همین شیوه در تهاجمات و شبیخون های فرهنگی شان علیه کشورهای شرقی استفاده می کنند) شکست حریم ها و خط قرمز ها است. ساده تر بگویم ، آن چه خطری است شکستن قبح قضیه و عادی سازی اش است که اگر خوب دقت کنیم به راحتی هرچه تمام تر در ذهن هر مخاطبی اتفاق می افتد. و ما مسلمانان ، تنها به دلیل ناآگاهی مان ، به ابزاری بدل می شویم در دست دشمن ، علیه خودمان. هرحرفی را نباید زد ، ولو راست باشد. خصوصاً در فضایی چون این فضای مجازی (اینترنت) که هربنی بشری ممکن است بخواند ش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 6:41  توسط روح اله سلیمانی  | 

 

***در دنیا موفقيت مدير را بر اساس پيشرفت مادي و اقتصادي مجموعه تحت مديريتش مي‌سنجند، در ايران موفقيت يک مدير را نمي‌سنجند، خود مدير بودن نشانه‌اي از موفقيت محسوب
 مي‌شود.

*** در دنیا مديران و روسا بعضي وقت‌ها استعفا مي‌دهند، در ايران عشق به خدمت
 مانع از اين امر مي‌شود.

*** در دنیا افراد از مشاغل پايين شروع مي‌کنند و به تدريج ممکن است ارتقا پيدا  کنند، در ايران برخي افراد مادرزادي مدير و رئيس اند و اولين شغل‌شان (در بيست و چند سالگي) مديريت و رياست است.

*** در دنیا براي يک مقام دنبال فرد مناسب مي‌گردند، در ايران براي يک فرد، دنبال مقام مناسب مي‌گردند، و حتا در صورت لزوم يک مقام تازه ساخته مي‌شود.

*** دردنیا کسي که کارمند ساده است، سه سال بعد ممکن است مدير شود. در ايران
 کسي که کارمند ساده است، سه سال بعد هنوز کارمند ساده است، ولي در اين مدت سه بار رئيس‌اش عوض شده.
 
***در دنیا اگر کسي از کاربرکنار بشود، عذرخواهي مي‌کند و حتا ممکن است محاکمه شود. در ايران بعد از برکناري، طي مراسم باشکوهي از فرد تقدير شده و وي را به مديريت جاي ديگري مي‌گمارند.

*** در انگلستان مديران يک اداره کارشان را به صورت گروهي انجام مي‌دهند، اما مستقل  از هم استخدام شده يا  برکنار مي‌شوند. اما در ايران افراد به صورت گروهي از يک اداره به اداره ديگر جا به
 جا مي‌شوند، ولي در حين کار هيچ نوع هماهنگي ندارند.
 ***در انگلستان معمولا زمان پايان کار يک رئيس و شروع کار نفر بعدي از ماه‌ها قبل مشخص است. در ايران، يک رئيس ممکن است خبر برکناري‌اش را همان روز بشنود!
 
***در انگلستان، همه مي‌دانند درآمد قانوني (مثلا) يک رئيس دانشگاه یا استاد یا مدیر زیاد است و مشخص، ولي در ايران مديران و روسا انسان‌هاي ساده‌زيستي هستند که درآمدشان به
 کسي ربطي ندارد.(گاهی اوقات دعوی بدون حقوق کار کردن نیز دارند...!!!)
 
*** دردنیا سابقه کار کافي براي
 تصدي يک مقام لازم است، در ايران
 مورد اعتماد
 بودن کفايت مي‌کند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 7:10  توسط شاهد محمدنژاد  | 

اگـــه یـه روز رفتی یه جــــای دنیـــــا

واسه خودت ماشین خریدی اونجــــا

یه چی بخر شبیه پیکـــــان بــــــاشه

صندلیاش مدل جـــــوانـــــان بــــاشه

وقتی کـــه پشت فرمونش نشستی

خواستی بفهمن که کجایی هستی

اوّل کـــــــــار واســــــــــه جلو پنجــره

یـــــه نعل اسب عــالی یــــــادت نره

یـــه وخ خیـــال نکن حــاجیت جواده

اون ورِ  دنیـــــــا بد نظـــر زیـــــــــــاده

تسبـیـــحتــو بـــپـیــــچ دور شصـتـت

مبــــایلـــتم در آر بگیــــر تـــو دستت

...............ادامه داره...................

متن کامل شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:38  توسط حصین علی مازندرانی  | 

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت
هیکلی در ته کلاس ما می نشست
که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن
هم به سه دلیل ؛اول آنکه
کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که
از همه تهوع آور بود- اینکه
در آن سن و سال، زن داشت!...

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان
می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل
ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می
کشیدم و کچل شده بودم و
تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته
چیزهای بد دیگران ابراز انزجار
می کند که در خودش وجود دارد‎».

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:9  توسط مجتبی صدیقیان  | 

 پاسکال :
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم.

پطر کبیر :
انسان برای پیروزی آفریده شده است، او را میتوان نابود کرد ولی نمیتوان شکست داد.

ارنست همینگوی :
اگر بت‌ها را واژگون کرده باشی کاری نکرده‌ای، وقتی واقعاْ شهامت خواهی داشت که خوی بت‌پرستی را در درون خویش از میان برداری.

نیچه :
مرا دوست بدار،اندکی ولی طولانی!

کریستوفر مارلو :
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپائی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبائی

رهی معیری :
شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.

ولتر؛ نویسنده فرانسوی :
وقتی «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه کند، دنیا طعم صلح را می چشد.

جیمی هندریکس :
اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند.

هرمان هسه :
شاید چالاک‌ترین انسان نباشم، شاید بالابلندترین یا نیرومندترین نباشم، شاید بهترین و زیرک‌ ترین نباشم، اما قادرم کاری را بهتر از دیگران انجام دهم و این کار هنر خود بودن است.

لئونارد نیموی :
هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید.

گاندی :
برای تربیت اراده بهترین زمان ایام جوانی است.

فیثاغورث :
کسی‌که حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد.

بنجامین فرانکلین :
وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد.

امرسون :
هرگز مردی ولو بسیار نادان را ندیدم که از وی چیزی نتوانسته‌ام بیاموزم.

گالیله :
زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است .

گوته :
مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده‌اید دوست داشته‌باشید.

جرج برنارد شاو :
من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم، ولی خدایی که قابل لمس باشد که دیگر خدا نیست. اگر هر دعایی را هم اجابت کند، همینطور. همان‌جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست. این را هم دریافتم که آموختن دعا، آموختن سکوت است و عشق فقط از جایی شروع می‌شود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرین «نیایش» است و «نیایش» تمرین «سکوت».

دژ ـ آنتوان سنت اگزوپری :
مردها را شجاعت به جلو می‌راند و زنها را حسادت.

برنارد شاو :
زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمی‌توانند خود را زیبا جلوه دهند.

برنارد شاو :
هیچ چیز بهتر از کار کردن بجای غصه خوردن، آدمی را به خوشبختی نزدیک نمی‌سازد.

موریس مترلینگ :
یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی.

بایزید بسطامی :
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص
بدترین و خطرناکترین کلمات اینست:
«همه این جورند».

تولستوی :
نمی‌توانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند اما می‌توانیم نگذاریم که روی سر ما آشیانه بسازند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:13  توسط احسان محمدی  | 

 زنده باد مردانی که مانند مولای شان علی وقتی می خواهند به فقرا کمک کنند، شبها نانی در دست می گیرند و چهره پنهان می کنند تا فقرا از فقر خود خجالت نکشند. زنده باد آقای وزیر پیرو عدل علی که چنین به فکر فقرا هستید.

زنده باد خدمتگذاران ملت که دخترکان معصوم و فقیر را جلوی دوربین به صف می کشند تا وزیری بسته هزارتومانی را به دست بگیرد و وقتی عکاس شروع کرد به عکاسی کردن، با لبخندی که به زور روی لب هایش ماسیده است، پول بدهد به بچه ها و مدیر موسسه به بچه ها بگوید: بچه ها لبخند بزنید، دارند عکس می گیرند. لبخند بزنید تا آقای وزیر نشان بدهد که تا چه حد فرزندان ایران زمین را دوست می دارد.

 

لجن

و زنده باد مردانی که حیثیت امام شان را که هزار بار گفته اند در خفا و در نهان به فقرا چیزی می داد تا آنان شرم نکنند، حیثیت امام علی را به چه بهای اندکی می فروشند تا بچه ها با چشم خودشان ببینند و باور کنند که تمام آن افسانه ها دروغ بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:20  توسط روح اله عبدی  | 

سلام...سلام...سلام...

۱- از دوستان و آشنایان و همراهان و غیر همراهان و محبین و دشمنان تقاضا میکنم که بیشتر به این وبلاگ بیایند و جمع دوست داشتنی یه ما را صمیمی تر کنند...

۲- یه sms قشنگ برام اوومده بود...دلم نیومد نگم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تظاهرات سال ۱۳۵۷ در خیابان های تهران...مردم شعار میدادند...:

نه تاید می خواییم....نه ریکا...(( مرگ بر آمریکا...))...

تظاهرات خانوادگی در داخل خانه های مستضعفین و قشر آسیب پذیر...سال ۱۳۸۷...می گویند...:

 نه تاید داریم نه ریکا...((...غلط کردیم آمریکا...))...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:7  توسط شاهد محمدنژاد  | 

به نام و یاد بهترین دوست....

به نام وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمد...

 

به شخصیته این داستان کاری نداشته باش...

                                                               فقط بخون....

                                                                                   (اسمگووولی...)...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:39  توسط شاهد محمدنژاد  | 

به نام خدای اسمگولی...

 دوستی...

به شدت ورود خودم رو به عرصه نویسندگان این وبلاگ کمی (مس...) تبریک میگم...

اگه هم که شما هم به من تبریک بگید...خیلی خوشحال میشم...

من تازه یاد گرفتم که چطور باید عضو بشم... پس همانطور که خودم میخوام... میخوام... که... که...

آره ... این جمع صمیمی رو... صمیمی ترش کنم...!!!!

دیدم که شاید اولین مطلب خودم رو با یک نصیحت از نوع پیر زن های بالای ۸۹ سال شروع کنم... می دونم خیلی هاتون از صبح تا شب دنبال زن و بچتووون میگردید... اما دوست دارم این سلسله داستان ها رو که همشون برگرفته از حقایق زندگی منه... دنبال کنید...

با تشکر... DJ SHAFA یا (اسمگوووولی...)

---------------------

پ.ن - ۱: شاهد! این دفعه رو من درستش کردم. ببین چه قدر قشنگ شد. خواهشاً از دفعه ی بعد خودت رعایت کن. باید فقط با فونت tahoma و فقط با سایز ۲ بنویسی. در ضمن متن طولانی رو هم بذار تو ادامه ی مطلب.

پ.ن - ۲: بقیه ی متن رو گذاشتم تو ادامه ی مطلب.

روح اله س.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ممنون  روحی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:57  توسط شاهد محمدنژاد  | 

 

فقط  موقع دعوا کاربرد داره .ولی چقدر خوب میشه اگه یه مقدار رعایتش کنیم .اره . بهتره یه مقدار<< حرف دهنمونو بفهمیم >> . دقیقا یکی از مشکلات بزرک ما ادمک های  نسبتا بزرگ همینه . مشکل بزرک تر اینه که یه سری از این حرف ها رو از بزرگ تر ها یاد گرفتیم یا از اون آمپول گاویهای فرهنگی ای هست که امروزه جاش روی ما تحت جونهای زود باور زیاد پیدا میشه. منم میخوام یکم در این مورد مخ بخورم .

تو این روزها که تقابل فرهنگ جدید با سنت های قدیمی و بعضا با اموزه های دینی و سیاسی رایج دیده میشه  زیاد میشنویم که میگن  مثلا :  جونها باید ایرانی باشند یا تو بین خودمون میگیم : موتلفه ای ..... و امثال این شعار ها .........

اگه بخواهیم قسمت نسبی ای این شعار ها را در نظر یگیریم مشکلی نیست ....(خوب اونی که تو ایران زندگی می کنه بهش میکن ایرانی  یا اونی که تو موتلفه درس خونده میشه موتلفه ای) .

حرف اصلی من اینه که ایرانی بودن  و حرکت به سمت ایرانی شدن اصلا درست نیست چون ایران و فرهنگ ایرانی شاید شامل تعاریفی مانند : مردانگی و امثال این باشه اما در اش " بابی کشی" هم هست. موتلفه هم به خاطر یه سری از اعضاش (مخصوصا اون پنج نفر) تبدیل به یه اسطوره ی انقلابی  شده اما خودمون خوب میدونیم اشکالاتش هم به راحتی قابل شمارش نیست....

عقیده ی من اینه که نباید هر چیزی رو تبدیل به آرمان کرد . یا اگر قرار از چیزی به عنوان یک مثال خوب اسم ببریم  حتما از تبصره های مورد نیازاستفاده کنیم.

مثلا : من دوست دارم  یک ایرانی باشم به شرطی که در این نسب چیزی به عنوان ظلم و فساد وجود نداشته باشه....

ویا : من موتلفه را تحسین میکنم برای حرکات مثبتی که برای برقراری عدالت در جامعه برداشه است....

(و هیچ چیز را نباید کاملا تایید کرد)

حتی پیرو رهبری هم بودن محظ یکی از بزرگ ترین اشتباه های رایج در جامعه است  که مخصوصا در بین به اصطلاح بچه مثبت ها دیده میشه. اگر رهبری عالی هم باشه باز توسط یه ادم اداره میشه و لزوما کامل و بدون خطا نیست...

دیگه در مورد "اصولگرا" "اصلاح گرا" "چپی"و "راستی" بودن توضیح نمیدم .

پس بهتره  <<حرف دهنمونو بفهمیم>>

(تازه بیشتر میخواستم بگم که ....)

    

 

 

(برای  تفریح و یاد آوری کنکورهم شده  بزرگ ترین گروه کلمه رو پیدا کنید و تعداد نقطه های 12 سطر آخر را بشمارید)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:39  توسط سید محمد مهدی خوانساری  | 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و یه نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواندبه تلاشش ادامه دهد. آنن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچیسوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد. وهرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به وسیله آن مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد. گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم- به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:57  توسط مسعود رضی  | 

قبل از اینکه داستان رو شروع کنم باید بگم که این داستان راجع به فقر اجتماعی است، در واقع شبیه همون پستی هست که آقای خوانساری گذاشته (پست قبل). راجع به پست قبل هم باید به آقای خوانساری بگم که "این همه حرف زدی (راست یا دروغ، الله اعلم) که پشت هر کدومش هزارتا( شاید کمتر) جواب خوابیده پس بهتر بود جرئت به خرج می دادی و نظر خواهی رو حذف نمی کردی چون می فهمیدی که داری اشتباه می کنی.

--------------------------------------------------------------------------------------------

آرام کلیدش را در قفل انداخت. مواظب بود که قفل در صدا ندهد. گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد، از پایش در آورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید، سایه اش را روی زمین پهن کرده بود. دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند، اما ترسید بچه هایش بیدار شوند. دستش را پس کشید. دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در. نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند. درشت زیرش نوشته بودند:"بابا".

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید."تق...!" بدنش لرزید. "نکند که..."

دختر کوچک زیر چشمی پدرش را نگاه کرد. یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش خواهر خود زمزمه کرد:" نکند چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه."

 

این داستان برای خانم فاطمه مظفری، ۱۲ ساله از ملایر است که داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان هم شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط مسعود رضی  | 

روزنامه دولتی خراسان - آخر اين حرف ها به مردم چه؟ مناقشه و اختلاف نظر و چالش سازمان نظام پزشكي و دولت، دولت و مجلس، مجلس و سازمان نظام پزشكي به مردم چه؟ تبصره و ماده و تاريخچه و يك فوريت و ١٠٠ فوريت كه دردي را از وجود دردمند مردم بيمار كم نمي كند. توپ را به ميدان اين و آن انداختن و دنبال مقصر گشتن كه نشد درمان. بابا، به خدا مردم مستأصل شده اند. آقايان مسئولان! اگر مردم وقت ندارند برنامه چهارم توسعه را بخوانند، ما و شما كه مي دانيم چه خبر است و قرار بود چه خبر باشد. سهم ٣٠ درصدي مردم از هزينه هاي درمان چه شد؟


آيا وقت داريد به خيابان بياييد؟ وقت داريد سري به بيمارستان هاي دولتي، آموزشي و تأمين اجتماعي بزنيد؟ حوصله داريد سري به آزمايشگاه ها و ديگر مراكز پزشكي و درماني بزنيد؟ آيا مي توانيد ساعت ها پشت در بسته مطب پزشكي بنشينيد تا منشي اش بيايد و شايد لطف كند و به شما نوبت دهد؟


آقاي مسئول كه پشت تريبون مي آيي و آمار و ارقام ارائه مي دهي، تو كه مي گويي يك مراجعه از هر ١٠ مراجعه به بيمارستان ها منجر به سقوط فرد به زير خط فقر مي شود، معني حرف خود را مي داني؟ مي داني زير خط فقر كجاست؟ مي داني شكستن غرور و غيرت يك مرد در مقابل ناله هاي فرزند بيمارش چه طعمي دارد؟ اگر تو مي داني كه چرا هزينه درمان روستايي فقير و زحمتكش ايراني بايد ٢/٤ درصد بيشتر از شهرنشينان باشد، براي او به زبان خودش ترجمه كن.
آقاي مسئول، جناب وزير رفاه، مسئولان سازمان نظام پزشكي، آقاي وزير بهداشت و درمان، وكلاي مجلس، آيا شنيده ايد مشت نمونه خروار است؟ پس بخوانيد در ادامه ی مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:37  توسط سید محمد مهدی خوانساری 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبا روی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز به او گفت:" پسر جان برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را یکی یکی آزاد می کنم، اگر توانستی دم فقط یکی از آن ها را با دست بگیری و رها کنی می توانی با دخترم ازدواج کنی."

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولینگاو ایستاد. در باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تا کنون دیده بود به بیرون دوید. جوان با خود فکر کرد گاو بعدی شاید گزینه بهتری باشد، با این فکر خود را کنار کشید و گذاشت تا گاو رد شود.

دوباره در باز شد، باور کردنی نبود! تا به حال در عمرش چیزی به این درندگی و وحشیگری ندیده بود. با سم به زمین می کوبید و می غرید و جلو می آمد.

نا خودآگاه کنار رفت تا او نیز بگذر، با خود گفت:انتخاب بعدی هر چه باشد بهتر از این خواهد بود.

برای بار سوم در باز شد. لبخند رضایت بر روی لبان مرد جوان نقش بست. یک گاو نحیف و لاغر آرام آرام پیش می آمد. خود را به کنار گاو رسانید و در یک لحظه به روی گاو پرید و دستش را دراز کرد......

 اما گاو دم نداشت !!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:51  توسط مسعود رضی  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:51  توسط حمید رضا کاغذچی  | 

اگه مرد . مرد باشه هیچ وقت به دخترنگاه نمی کنه.

اگه مرد. مرد باشه اگه به دختر نگاه کرد سرشو زیر می ندازه.

اگه مرد. مرد باشه اگه سرشو زیر ننداخت تو چشش نگاه نکنه.

اگه مرد. مرد باشه اگه تو چشم نگاه کرد به جا دیگه نگاه نکنه.

...........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:6  توسط احسان محمدی  |