تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

دختر پاسبون

دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت:دیگه سرجات جیش نکنی ها!

تام و جری

یه روز که تلویزیون داشت « تام و جری» نشون می داد، « جری» از دست تام فرار کرد. تهیه کننده تلویزون بهش گفت از این به بعد هر وقت تام اومد باید صبر کنی تا بخوردت. گفت: واسه چی؟ گفتن واسه این که مدیر عامل صدا و سیما گفته. گفت: اگه این طوره برمی گردم آمریکا پیش والت دیسنی، قرارداد هم بی قرارداد. بهش گفتن: زکی! تو ممنوع الخروجی!

 

باران می آمد

باران می آمد. مردم عاشق بودند. کسی انگیزه کار کردن نداشت. بوی گل ها در هوای نمناک می پیچید. میزان تورم افزایش می یافت. ماشین ها گل ها را به عاشقانی که قدم می زدند، می پاشیدند. مردم دنبال کار می گشتند. شاعران شعر می سرودند.

 

سبیلوها

یه روز یه آقای سبیلو اومد گفت: از این به بعد همه باید مثل هم باشن. مردم مجبور شدن همه شون سبیل هاشون رو اینقدر بلن کنن تا روی سینه هاشون بیاد.
وقتی اینطوری شد خوش تیپ ها ناراحت شدن و انقلاب کردن و گفتن: از امروز همه باهاس سبیل هاشون رو بزنن و موهاشون رو بلن کنن، اینقده که تا پشت کمرشون برسه.
اینجوری که شد سلمونی ها ناراحت شدن و انقلاب کردن و گفتن: همه باهاس موهاشون رو اصلاح کنن و ریششون رو دراز کنن اینقده که تا رو شیکمشون برسه.

 

دعوا شده بود ناجور

اول دعوا شده بود بین نظامی های سرکوبگر و سیاستمداران دیکتاتور، بعدا دعوا شد بین سیاستمداران دیکتاتور و سیاستمداران میانه رو، بعدا دعوا شد بین سیاستمداران میانه رو و سیاستمداران آزادیخواه، بعدا دعوا شد بین طرفداران آزادی و آنارشیست ها و.... بالاخره نظامی های سرکوبگر آنارشیست ها رو سرکوب کردند.

 

از سوز دل گفت

یه نفر داشت گریه می کرد. بهش گفتن: چرا گریه می کنی؟
گفت: واسه اینکه اون آقاهه رو کشتن.
بهش گفتن: مگه اون آقاهه رو خودت نکشتی؟
گفت: آره.
گفتن: واسه چی کشتی؟ گفت: از سوز دل!
گفتن: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: از سوز دل!
بردنش دکتر و براش دوای دل درد خریدن.

رئیس

یه روز رئیس سخنرانی تندی کرد، فرداش همه رو زندونی کردن.
دو ماه بعد خندید، فرداش همه رو آزاد کردن.

 جاسوس

 یه آدمی با دقت به همه چیز نگاه می کرد.
با دقت به حرف های همه گوش می داد.
به آرومی قدم می زد و یواش حرف می زد.
مامورا گرفتنش.
گفتن: تو کارهای یه جاسوس رو انجام می دی.
پنج سال رفت زندون، توی زندون جاسوسی یاد گرفت.

امپریالیسم

اول، برای اینکه سرمایه داری نابود بشود، کارخانه دارها را گرفتند و تولید را متوقف کردند.
بعدا، برای اینکه امپریالیسم نابود بشود، واردات را متوقف کردند و روابط خودشان را با جهان قطع کردند.
بعدا، برای اینکه دولت فاسد نشود اجازه اداره کارخانه ها را از دولت گرفتند.
بعدا، همه مردم دراز کشیدند زیر آفتاب و در حالی که از نابودی سرمایه داری و امپریالیسم غرق شادی بودند، از گرسنگی مردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:13  توسط روح اله عبدی  | 

  من و تني چند از دوستانم به اتهام شليك به سوي فرزندانمان دستگير شده ايم. اين واقعيت است ولي همه واقعيت اين نيست. ما نگران فرزندانمان بوديم ، از ابتلايشان به بيماري وحشت داشتيم ، از حال و روز وخيمشان غصه مي خورديم ولي هرگز قصد كشتنشان را نداشتيم. چه كسي مي تواند به سوي فرزند خود شليك كند؟!

(داستان ویروس نوشته ی سید مهدی شجاعی. متن کامل داستان در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:55  توسط روح اله سلیمانی  | 

درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی ...

ناگهان نگاهش خیره بر یک نقطه ثابت ماند. زن جوانی در بین سایر مسافران گوشه ای ایستاده بود. زیبایی افسون کننده ای نداشت.اما چیزی در چهره اش بود که موجب می شد، مرد جوان نتواند از نگاه کردن به او خودداری کند. چشمان درشت و زیبایش با حرکت مداوم و پروانه گون مژه ها به این سو و آن سو می چرخید و حتی برای لحظه ای هم متوجه حضور مردی که از آنسوی واگن با شیفتگی به او می نگریست نشده بود.

مرد به چهره سایر مسافران نگاهی انداخت. نگاه های خسته و اخم آلود حسی را در او زنده کرد. حس کرد، تمام جذابیت او در چشمانی است که می خندد و شاید لب هایی که می کوشد، خنده ای را پنهان سازد. مسیر نگاه او را دنبال کرد. در تیررس نگاه او کودک 4-5 ساله ای کنار مادرش ایستاده بود و پشت به جمعیت و رو به شیشه های قطار داشت. زیر لب چیزهایی می گفت. مرد نمی شنید، ولی از حرکات سر و دست کودک حدس می زد که او مشغول بازی هیجان انگیزی با موجودات خیالیست. مادر کودک، هر ازگاهی او را با تشر به آرامش دعوت می کرد و کودک تنها با شلیک چند گلوله از اسلحه خیالی اش به دشمن، بازی را از سر می گرفت و... زن جوان به او می خندید.

ناگهان سر چرخاند و مستقیم به چشمان مرد خیره شد. گویی سنگینی نگاه مرد او را جلب کرده بود. برای لحظه ای کمتر از چند ثانیه هر دو خیره به هم نگریستند،  زن جوان به سرعت صورتش را به طرف مخالف چرخاند. مرد مسخ شده، همچنان خیره به پشت سر زن مانده بود که زن جوان دوباره به مرد نگریست. از نگاهش نمی شد حدس زد که نگاه خیره مرد، او را متعجب کرده است یا دستپاچه. این بار مکث بیشتری کرد. ولی پس از اینکه نگاهش را دزدید، دیگر به سوی مرد نگاه نکرد.

مرد برای مدتی که به نظرش قرنی رسید، منتظر ماند و سپس به روبرو نگاه کرد. به خاطر سیاهی و ظلمت حاکم بر تونل ها، می توانست تصویر خود را به خوبی در شیشه های قطار ببیند. علی رغم این که موهایش سفید شده بود، در چهره اش چین و چروکی دیده نمی شد. قدی بلند و هیکلی ورزیده داشت و از همان جا می توانست حدس بزند که زن جوان به زحمت به شانه های او می رسد. به چشمان خود نگاه کرد. چشمانش درشت و خمار بودند. فکر کرد تا چند سال پیش چقدر به آنها میبالید. حال آن چشمان نیمه باز، از پس عینک ته استکانی که به چشم داشت؛ حالتی خنگ و ابله گون به چهره اش بخشیده بود. با نا امیدی اندیشید: نه، هیچ جذابیتی ندارم.

 

دوباره به زن جوان نگاه کرد. هرچه بیشتر به او می نگریست، تک تک اجزای صورتش را بیش تر مورد تحسین قرار می داد. دلش می خواست بهانه ای پیدا کند و حتی یک کلمه با او حرف بزند. حس میکرد، گرمای لبخند زن او را به سمت خود می کشد. اما صدای بلند گوی قطار که نام ایستگاه بعد را اعلام می کرد، او را از دل تخیلاتش بیرون کشید. باید قطار را ترک می کرد. دوباره به چشمان رقصان او نگریست. دلش می خواست همه چیز را تا ابد در حافظه اش ذخیره کند. با اندوه اندیشید، برای پیگیری بیش تر، خیلی مسن به نظر می رسد!

 

قطار ایستاد. مرد پیاده شد. برای آخرین بار به قطار و مسافران نگاه کرد و زن جوان را جویید. اما... نگاهش با نگاه زنی گره خورد که از پشت عینکی ته استکانی، با حسرت و شیفتگی او را می نگریست.

 

 

shelterless

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط روح اله عبدی  | 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلند صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌ سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من!

- آيا به من ايمان داري؟

- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!

كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.

خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟

كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:13  توسط حامد اصفهانیان  | 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»
داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:32  توسط حامد اصفهانیان  | 

فساد

جوان متدینی بود. از این ها که تعصب دارند. دلش میخواست به دیدار دختر برود. دو دل بود. استخاره کرد. بد آمد.

بعد از چند دقیقه دوباره استخاره کرد!

 

 

فقط

زنی عاشق مردی شد. با او ازدواج کرد، اما کارش به اختلاف کشید. خواست طلاق بگیرد. گفتند:

_ نمیشود. تو فقط میتوانی شوهر کنی!

 

 

استحاله

مرد به قدری شیفته ی عقیده اش بود که میخواست با زور هم که شده همه چیز را مطابق آن تغییر دهد. حتی حاضر بود جان خود را بدهد، و چون با مخالفتی رو برو شد که مانع کارش میدید با خود گفت: جانش که از جان من عزیز تر نیست!

 

 

جلوی صف

حاکمی بو که وقتی مخالفانش زیاد و زیاد تر شدند و علیه اش راهپیمایی کردند، خودش در صف اول آنها قرار گرفت و شعار "مرگ بر حاکم" میداد و چون قرار نبود حاکم داشته باشند به عنوان "پیشوا" انتخاب شد!

 

مادام کاشف

وقتی شوهر مادام کوری به وی میگفت: کوری...

مادام کوری مجال نمیداد که بقیه ی حرفش را بزند، عصبی در کلامش میدوید و میگفت: خودت کوری...

توضیح: مادام کوری برای شما کاشف رادیو اکتیویته است، برای شوهرش زنش بوده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 9:0  توسط روح اله عبدی  | 

بیگانه ای به صومعه ی اسکتا رفت ، سراغ کشیش را گرفت و گفت: "می خواهم زندگی ام را بهتر کنم ، اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم." پدر روحانی متوجه شد که بیرون باد تندی می وزد ، و به بیگانه گفت: "اینجا هوا خیلی گرم است. می توانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟" بیگانه گفت: "غیرممکن است." راهب گفت: "همین طور بازداشتن خودت از اندیشیدن به آنچه خداوند را می آزارد ، غیرممکن است. اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ "نه" بدهی ، هیچ آسیبی به تو نمی رسانند."

پائولو کوئلیو

برگرفته از کتاب "مکتوب"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط روح اله سلیمانی  | 

داستان پارك دانشجو نوشته «سيد مهدي شجاعي». لازم به توضيح است كه سيد مهدي شجاعي اين داستان را در شماره 12 مجله نيستان در سال 75 چاپ نمود كه به ذائقه مسئولان دانشگاه آزاد خوش نيامد و كار به دادگاه و سرانجام توقيف نشريه انجاميد.

 

-------------------------------------------------

با اجازه مسعود جان!

روح اله: داستان خیلی قشنگیه ، ولی یه ذره سیاسیه (شاید بهتر باشه بگم اجتماعیه) ، یه ذره هم مشکل اخلاقی داره که چون مشکلات جامعه رو بیان میکنه اشکال نداره. کلاً توش خالی بندی نداشت.

از همه ی دوستان شدیداً خواهش میکنم نظر سیاسی بد ندن. از دوستان طرفدار "دانشگاه آزاد اسلامی" هم خواهش میکنم به نوسنده ی داستان و مسعود فحش ندن. خواهش میکنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:57  توسط مسعود رضی  |