تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

یهویی یاد قیصر افتادم این هم یه شعر زیبا از آن زنده یاد:

خسته ام از آرزوها ، آرزو های شعاری *** شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن *** خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین *** سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته *** خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلیهای خمیده، میزهای صف کشیده *** خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

 

عصر جدولهای خالی، پارک های این حوالی *** پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

 

رو نوشت روزها را روی هم سنجاق کردن *** شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزو ها  *** خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد، باری

 

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث *** در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:20  توسط حامد اصفهانیان  | 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است. بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است. بنويسيد زمين كوچه ی سرگردانيست ، او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است. صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري از او مانده بجاي مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است. مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است. غزل حجرت من را همه جا بنويسيد روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:28  توسط احسان محمدی  | 

دختران روستا به شهر فكر مي كنند دختران شهر در آرزوي روستا مى ميرند!

مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند  مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند!

پروردگارا...

كدامين پل در كجاي جهان  شكسته است كه هيچ كس به خانه اش نمي رسد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط مجتبی صدیقیان  | 

 گفتم چه شده؟ چرا غمگینی؟ گفت مگر لباس سیاهم را نمی بینی؟ گفتم عید است ، بهار طبیعت ، شاد باش. گفت بدون او دنیا سیاه است ، نمی توانم. گفتم شاید دوباره روزی ، جایی دیگر ببینی اش ، جایی که جدایی بی معنا است. هیچ نگفت و گریست.

----------------------------------------

 روی پیکر بی جان و برهنه ی خیابان قدم می زنم و از پشت دیوار بلند سکوت مرگبار دل شکسته ام آواز درد و رنج و جدایی سر می دهم. دردی که هر لحظه سنگینی اش را روی سینه ام احساس می کنم. رنجی که تحملش از عذاب سهمگین جهنم هم سخت تر است. و جدایی ، وای ، چه واژه ی زیبایی. یادآور تمام عشق های نافرجام و بی سرانجام ، همه ی زشتی ها و سیاهی های تاریخ نکبت بار زندگی بشر ، همه ی جنگ های خونین. یادآور فرهاد. یادآور شیرین. یادآور مرگ ، اشک ، غم ، تنهایی. مرگی که تو را از من جدا کرد. اشکی که روی سنگ قبرت ریختم. غمی که در نبود تو نصیبم شد. و تنهایی ، معنای تمام زجری که می کشم. حتی در شلوغی دیوانه کننده ی این خیابان.

 انگار تمام مردم شهر بیرون آمده اند. اما هیچ کدام مرا نمی فهمند. انگار اصلاً مرا نمی بینند. برایشان بی اهمیت ترین موجود عالمم. چه انتظاری می رود از انسان هایی که تمام روابطشان ، دوستی هایشان ، نشست و برخاست هایشان سودجویانه است. فقط به خودشان فکر می کنند. به راحتی خودشان. دیگران را می خواهند که تنها نباشند. که همیشه هم صحبتی داشته باشند. که همیشه کسی باشد که درد دل هایشان را بشنود و ابراز هم دردی کند. دیگران را دوست دارند که دوست داشته شوند. بالاترین آرزو و خواسته شان همین است. عاشق می شوند ، عشق می ورزند و خودشان هم عشق را می کشند. تمام عالم را ابزاری می بینند که خداوند برای راحتی و آسایش آن ها خلق کرده است. نه ، انتظارم بی جا است. این ها صدای گریه های شبانه ام را نمی شنوند.

 هنوز هم وقتی اشک می ریزم از پشت قاب بارانی چشم هایم چهره ی زیبایت را می بینم و به یاد می آورم اولین دیدارمان را. روزی که احساس کردم چیزی در قلبم تکان خورد. روزی که برای اولین بار در تمام زندگی سیاه گذشته ام احساس کردم که نیمه ی گمشده ی وجودم در مقابلم ایستاده است. که برقی در چشمانت دیدم ، که لبخندی روی لب هایت. روزی که عاشقت شدم. روزی که به خواستگاری ام آمدی. که ازدواج کردیم. که با هم با تمام عشق زندگی کردیم.

 اما چه فایده. پایان داستان شیرین عشقم همیشه تلخ است. جدایی است. تنهایی است. تو رفتی و مرا تنها گذاشتی. رفتی و تمام آرزو هایم را با خودت بردی. رفتی تا بعد از تو از هرچه هست متنفر شوم. رفتی تا دنیا را هرچه قدر هم زیبا باشد زشت و سیاه ببینم. می دانم ، تقصیر خودت نبود. خدا خواسته بود.

 حیف که دیگر دستان سردم به تو نمی رسند ، وگرنه تو را در آغوش می کشیدم و به اندازه ی تمام دردهایم ، به اندازه ی تمام تنهایی این روزهای دراز روی شانه های گرم و مهربانت می گریستم. حیف که نیستی تا با هم بهار طبیعت را جشن بگیریم. رفتی اما نه خیلی دور. فقط دو قدم دورتر.

:: برای یکی از عزیزترین کسانم که چند ماهی است تنها است ::

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط روح اله سلیمانی  | 

من یک مجسمه سازم. در قلعه ی دل بی نظیر ترین مجسمه ها را می سازم. مجسمه ی زیباترین آدم ها در اجناس گوناگون. من با ابراهیم بت شکن بی شباهت نیستم. هر وقت از مجسمه ها خسته می شوم آگاه یا شاید ناخودآگاه با اشاره ای آنها را به زمین می اندازم. خب چاره ای نیست ویترین مجسمه های من بی در و پیکر است.
 
من یک مجسمه ساز پر حرفم. ولی چند روز قبل ازنابودی مجسمه ها با سکوت دهشتناکی آنها را متوجه می کنم که وقت رفتن است. هر قدر التماسم می کنند که حرفی بزنم در کمال خونسردی و بی خیالی به نقشه ام ادامه می دهم.
 
من یک مجسمه ساز پر حرف هوس باز و دمدمی مزاجم. هیچ وقت مجسمه ها را محض بودنشان نمی خواستم. تنها بودند تا در لحظه های غیر قابل تحمل و سخت زندگی ، دقایقی آرامش به جان نا آرامم دهند.
 
من یک مجسمه ساز پر حرف هوس باز تنها هستم. از آینه ها بی زارم ، چرا که حقیقت تنهایی را بازگو می کنند. در دنیای من ، عاقبت آینه ها شکستن است. شیشه ها را گل مالیدم. آخر می دانی خورده های شیشه دردسر زاست.
 
ببینم راستی تا به حال مجسمه سازی را تجربه کرده ای؟
تا به حال شده از آدمی تصویر سازی کنی؟ شب و روزها را با حضور و یادش سپری کنی و...
بعد از مدتی از هر چه یادآور اوست دل زده شوی.
تا به حال شده با سکوت مجسمه ها را بشکنی؟
چند بار آینه شکستی و حقیقت دلت را کتمان کردی؟
بیا تقویم امسال را با شفافیت ورق بزنیم. با مجسمه های شکسته بیا گلی به سر بگیریم شاید ترمیم شدند.
امسال عمرمان را بیا بی جا سکوت نکنیم.
ویقین داشته باشیم  کسی هست که ...


یا حق ...

---------------------------------------

گفتم: هیشكی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره. گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم. گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك‌تریم (ق/16)::. گفتم: ولی انگار اصلاً منو فراموش كردی! گفتی: فاذكرونی اذكركم .:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره)::.


با آرزوی سالی شفاف

:: با تشکر از سارا خانم ::

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:2  توسط روح اله سلیمانی  | 

 می دویدم. داشتم می دویدم. خوب به خاطر نمی آورم. انگار خاطره ای است دور. انگار خوابی طولانی. فکرم خاموش است. واژه ها گم شده اند. انگار چهره ی زیبای او پشت قاب بارانی چشم. آن قدر می دانم که داشتم می دویدم. چه قدر نوشتن امروز سخت است. آزاد بودم و رها. آزادتر از ماه ، آزادتر از باد ، آزادتر از خاک. بیهوده تلاش می کنم. روی زمینی سخت ولی انگار روی ابرها بودم و به دنیای اطرافم ذره ای توجه نداشتم. شاید نمی فهمیدم. شاید نمی دیدم. شاید نمی خواستم ببینم. ذهنم حیران است و دلم آشوب. نمی توانم.

 در میان ازدحام جمعیتی پوشالی و شلوغی های شهری خاموش و سکوت مرگبار دیوارها ، در محاصره ی سردرگمی های تمام انسان ها ، تنهای تنها ، در پیچ و خم های جاده ی صعب العبور زندگی دست و پا می زدم. شاید موضوع اشتباهی انتخاب کرده ام. شاید باید چیز دیگری بنویسم. با چشمان بسته ، کورکورانه ، حتی جلوی پایم را نمی دیدم. انگار می خواستم فرار کنم. انگار از چیزی خسته بودم. انگار حرف های ناگفتنی و رازهای نهانی قلبم می خواهند یکجا بیرون بریزند و تمام کاغذهای سفید دنیا را سیاه کنند.

 خسته بودم از سیاهی های دنیایی که قرار بود زیبا باشد. می ترسیدم از تمام انسان هایی که به خاطر لقمه ای نان یکدیگر را می دریدند و شاید به خاطر پله ای صعود. نمی گذارند بنویسم. ذهنم را پر کرده اند. خسته بودم از ظلمی که همیشه دامن محرومان را می گرفت. می ترسیدم از کسانی که از ترس سقوط ، خودشان که هیچ ، خدا را هم می فروختند. چرا امروز؟ چرا الآن؟ چرا رهایم نمی کنند؟ چرا نمی گذارند آزاد باشم؟ شاید خسته بودم از همه ی قلب های سیاهی که خدا را بیرون کرده بودند. شاید می ترسیدم از دام های عشوه گرانی که قرار بود اسوه ی اخلاق باشند و نبودند. می ترسیدم از پوششی که نبود. نمی دانم تا کی می توانم تحمل کنم. کلماتی که نمی خواهم ، انگار سیلی خروشان ، به قفس سینه ام فشار می آورند. مثل بغض در گلویم گیر کرده اند. شاید خسته بودم از هوس های زودگذر. شاید می ترسیدم از عشق ، از زیبایی ، شاید از برق چشم ها ، از لطافت دست ها. نمی گذارند حرف بزنم. نمی گذارند نفس بکشم. نمی گذارند آنچه را که می خواهم بنویسم. شاید خسته بودم شاید می ترسیدم از چشمم ، دستم ، زبانم ، فکرم ، ذهنم ، قلبم. شاید از خودم فرار می کردم. انگار می خواهند فرار کنند. انگار می خواهند بروند. ولی انگار راه فراری نبود.

 نمی دانم چرا زیبایی های دنیا را نمی دیدم. نمی دانم چرا جلوه گری های خدا را در همه چیز نمی فهمیدم. گم شده بودم و از ترس تنهایی با تمام نیرویی که داشتم می دویدم. نمی دانم می خواهند چه بگویند که این قدر بی تابی می کنند و لحظه ای صبر ندارند.

 جاده ناهموار بود. دویدن سخت بود. چشمانم بسته بود. یک لحظه سکوت و لحظه ای بعد ، سقوط. پایم لغزید. دلم لرزید. با چشم به زمین خوردم ، به تخته سنگی سخت. شاید بهتر باشد بگذارم حرفشان را بزنند. شاید باید آزادشان کنم. انگار درون چاهی عمیق فرو رفتم. انگار چشمانم مجازات شدند که چرا بسته بودند و نمی دیدند. انگار کسی دستم را گرفت و بلندم کرد. انگار جای آن زخم ، هنوز هم گوشه ی چشمم باقی است. انگار واژه ها می گویند ، زندگی جاری است. مثل عشق گل سرخ.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط روح اله سلیمانی  | 

 در فکر بودم و آتش و ماتم و اندوه و پشیمانی و عشق و مادر و لبخند و شادی و آرامش و در میان ازدحام آرام نشدنی و گرمای فراموش نشدنی دستانی آسمانی و چهره ی خندان مردی که پاره ی تنش بودم ، صدایی شنیدم که بار دیگر یادآور تو بود و این بار به گونه ای دیگر. اولین کلماتی بود که می شنیدم و آن قدر نزدیک که گرمای نفس پدرم ، هیجان نام تو را بیشتر می کرد. بزرگیت را شنیدم و یکتاییت را و نام دوستانت را و پایه و اساس راهت را و سعادت را و گفت بشتاب و نمی توانستم و بدهکار شدم و ماندم و هستم و پشیمانم از آن همه سال که گذشت و آن همه کار که نکردم و بارم که سنگین شد و سیاه. حتی این دیوار هم اگر قدیمی نبود و ترک نداشت ، زیر بار گناهم می شکست.

 زندگیم آغاز شد. هرچند کوچک بودم و ناتوان ، با اندک سرمایه ی لبخندی که از تو به یادگار مانده بود ، گوشه ای از قلب اطرافیانم را خریدم و پدر و مادرم قلبشان را به من هدیه کردند. بهترین هدیه ی زندگیم. عضو کوچکی از خانواده ای بزرگ بودم که روز به روز گرم تر می شد. بهشت را فراموش کردم. از عصاره ی جان مادرم نوشیدم و حاصل دسترنج پدرم را چشیدم و کم کم رشد کردم و خانه گرم تر شد و خانواده شادتر و محبت بیشتر.

 وقتی گریه می کردم در دل مادرم آشوب بود و وقتی بیمار می شدم ، شب ها پدرم بیدار. روزی کسی گفت رفتنی است و خانه ی خوشبختی مان در چشم به هم زدنی ویران شد. باورشان نشد. وقتی چند نفر دیگر هم تکرار کردند ، چشمانشان سیاه شد و هر نفسشان عذاب و آرزوها سراب و دنیا جهنم. نمی خواستم بروم. نمی خواستم پیش تو برگردم. نه اینکه بد باشد ، نه. نمی توانستم اشک های پنهان مادر و شانه های لرزان پدرم را ببینم. حالا که آمده بودم باید تا انتها می رفتم. رفیق نیمه راه نبودم. نمی خواستم خانه ای که با هم ساخته بودیم خراب شود. نمی توانستم.

 به هر دری زدند و مرا همه جا بردند و همه را دیدند و از همه پرسیدند و خواستند و نشد. هیچ راهی نبود. با سرمایه ای از غم و اندوه و ناامیدی ، نزد همان دست نیرومند رفتند که باعث تولدم بود و بدون اندکی شرم ، هرچه در دل داشتند گفتند. محرم رازشان بود. تو اجازه دادی و او ناممکن ترین ها را ممکن ساخت و معجزه را به تمامی معنا کرد و ماندم و نرفتم و دنیا دوباره زیبا شد و خانه مان آباد و خانواده مان شاد و باز هم بدهکار شدم.

 گویا دوست داری که بندگانت همه زیر بار قرضی پرداخت ناشدنی به سویت بیایند. نمی دانم چطور سنگینی کوله بارم را احساس نمی کردم و چگونه فراموش شدی. به گمانم من هم معجزه کردم.

 دیروقت است. انگار خورشید خسته شده و می خواهد برود. اما با ته مانده ی نیرویی که از روزی سخت و پرکار برایش مانده ، آسمان را سرخ رنگ کرده و چشمان خسته ام را در آغوش می کشد. صدای این جوی کوچک آب آرامم می کند و ناله ی غمبار باد که در میان شاخ و برگ های این درخت بلند سیب می پیچد ، تو را به خاطرم می آورد. دلتنگی دیوار ، همه چیز را زیباتر کرده است. چه غروب زیبایی. نقاشیت را چند می فروشی؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:55  توسط روح اله سلیمانی  | 

 هنگامی که به دنیا آمدم تمام چراغ های شهر خاموش بود و شهر ، سیاهپوش. عزیزی دعوتت را با آغوش باز پذیرفته بود و همه را تنها گذاشته بود. راهش را رفته بود و به هدفش رسیده بود ، تو را دیده بود. رنج کشیده بود و تلخی چشیده بود ، صدایت را شنیده بود. می دانست به کجا می رود و برایش سخت نبود. از دوردست بوی خیانت می آمد ، پاک کرده بود. بوی جنایت می آمد ، خاک کرده بود. قدم هایش خسته بود و دلش از دوری شکسته بود و در مقابلت نشسته بود. هیچ کس او را نشناخته بود. یادش بود ، داغش بود ، آرزوها را برده بود. غم ها را خورده بود و راه را گفته بود و قلب ها را شسته بود ، خودش رفته بود. هم نام او شدم.

 بوی بهشت می آمد و عشق و ایمان و شرافت و شهامت. بندگانت عشق را با خون معنا کرده بودند و مرگ ، بازیچه ی دست عده ای بود که تو را دیده بودند. باورکردنی نبود ، نترسیده بودند. عده ای نشسته بودند و آه می کشیدند و افسوس که چرا جا ماندند ، چرا نرفتند ، کاروان رفته بود.

 هر خانواده مسافری داشت و هر مسافر ، یادگاری می گذاشت. گوشه ی عکس ها پارچه ی سیاه نبود. عجیب بود. مسیر کاروان مشخص بود. کاروانیان همه نورانی بودند و راه روشن بود. یادشان ، راهشان ، خاطراتشان ، حرف هایشان مانده بود ، خودشان رفته بودند ، زنده بودند ، حضورشان احساس می شد. بازماندگان ، سه دسته بودند و همه خسته بودند و نشسته بودند. حریف سرسختی بود. عده ای گریان و دل شکسته بودند ، عده ای پشیمان و بسته بودند ، عده ای به امید فردا نشسته بودند.

 تمام دنیا دگرگون شده بود و عشق تجلی تازه ای داشت. نام تو پس از سال ها بر سر زبان ها افتاده بود و نگاه ها همه به سوی آسمان بود و انتظار ، دلیل هستی و آرام جان بود. قیامت برپا شده بود. خائن رسوا شده بود. دنیا زیبا شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:42  توسط روح اله سلیمانی  | 

 می دانستم به کجا می روم و بعد از تو در آغوش که جای می گیرم که همه را گفته بودی و دیده بودم و منتظر بودم. انتظارم را قوی ترین دستی شکست که از تو نیرو می گرفت و پس از مدتی دراز متولد شدم. بسیار ضعیف بودم ، اما آگاه. هنوز نور تو در وجودم بود و هیچ کس نمی دانست.

 چشمانم را گشودم تا زیبایی بهشتی را ببینم که مدت ها انتظارش را می کشیدم و اما تنها یک نگاه ، بهشت خیالی ام را به جهنمی تاریک بدل کرد که همه جایش خون بود و خیانت و جرم و جنایت و زجر و شکایت و قتل و غارت و غم و درد و اشک و گریستم و همه شاد شدند و آتش سوزان قلب کوچکم را که خود عالمی بود ، ندیدند و باز گریستم و از تو که هنوز می دیدمت ، خواستم که برگردم و جوابی ندادی و دانستم که پشیمانی بیهوده است و سوختم و در میان شعله های سوزان درد و غم و پشیمانی دلی که هنوز پاک بود ، چیزی دیدم و به گمانم نشانم دادی که قلبم را آرام کرد و شعله هایش را سوزان تر از قبل و پرسیدم چیست و هیچ نشنیدم جز عشق ، که نمادش غم است و نشانه اش اشک و راهش سراسر رنج و درد و انتهایش تو ایستاده ای. یگانه دلیل هستی است و تنها معنای زندگی و آتشش اگر فروزان شود ، دل و جانت که هیچ ، عالمی را می سوزاند.

 چشمانم را بستم و این بار ، آرام باز کردم و خود را در آغوش گرم و مهربان فرشته ای زیبا و نورانی دیدم که مادرم بود و برای اولین بار احساس کردم که به خانه ام بازگشته ام و انگار در آغوش تو بودم و در جواب لبخند مهربانش که بهشتم بود ، به شیرینی خندیدم و شادی را در چهره اش خواندم و فهمیدم و انگار که دنیا را گرفته باشد.

 هنوز چشمانم باز بود و پرده ای نبود و همه چیز را می دیدم و اگر لبخند می زدم ، از زیبایی بهشت بود و اگر می گریستم ، از ترس آتشی هولناک و هیچ چیز بی معنا نبود و قلبم ، هرچند کوچک بود ، عشق را می فهمید و هجران را ، که درد تازه اش بود ، و گاهی هم می گریست و سیل اشکش را تنها یادآوری زیبایی تو که در نام زیبای مادر و گاهی یکی از دوستانت متجلی بود ، پایان می داد.

 و امروز ، پس از این همه سال ، زیباترین لحظه ی زندگی ام آن هنگامی است که کودکی به چشمانم می نگرد و لبخند می زند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:38  توسط روح اله سلیمانی  | 

 عجیب است. چیزی به خاطرم می آید. انگار همین الان ، همین لحظه اتفاق می افتد. ولی خاطره ای است دور ، خیلی دور. مربوط به زمانی که بودی و نبودم. انگار تمام لحظه های زندگی ام جلوی چشمانم می آید. ولی چیزهایی می بینم که تا کنون ندیده ام. یا شاید فراموش کرده ام. چگونه به خاطر می آورم؟ نمی دانم. شاید به خاطر آخرین عهدم باشد که با تو بستم.

 گوشه ای تنها ، غمگین ، خسته ، ناامید ، در زیباترین جای دنیا ، کنار تو ، پیش خدا ، نشسته بودم و درد دل می کردم و می شنیدی و گلایه می کردم و می خندیدی و می گریستم و در آغوش می کشیدی و از میان ناگفتنی های دلی ویران و ناشنیدنی های فکری حیران و دانه های پرتلاطم اشکی روان و دست های لرزان شخصی سرگردان و تکیه گاه شانه ها و آغوش گرم تر از خورشید کسی عزیزتر از جان و حیرت همگان گفتم ، خسته ام و می خواهم بروم.

 خسته ام از این باغ های انبوه. خسته ام از این نهرهای جاری. خسته ام از این دوستان سیاه چشم و سفیدروی. خسته ام از این دنیای نازیبا که تو بهشت می خوانی. خانه ام کوچکتر از آن است که باید و دنیایم تکراری است. دیگر اینجا جایم نیست. می ترسم. این اواخر در فکر سرپیچی و ناسپاسی و دست یابی به آخرین نعمت دست نیافتنی ام. شنیده ام بهشتی جدید ساخته ای. بزرگ تر از اینجا و زیباتر و فراوانی نعمت هایش دلرباتر. مگر نگفتی که با من مهربانی؟ مهربانیت کو؟ مگر نگفتی که بسیار بخشنده ای؟ بخششت کجاست؟ چرا نمی بینم؟ چطور می گویی که مرا می خواهی و در سختی هایم گذاشته ای؟ چرا آنچه را می خواهم نمی دهی؟ مگر سخت است؟

 می گفتم ، که ای کاش لال می شدم و می شنیدی ، که ای کاش نمی شنیدی و لبخندی تلخ می دیدم که دلم را آتش می زد و مدتی بعد معنایش را فهمیدم ، که ای کاش نمی دیدم و نمی فهمیدم. چشمانم را بستم و باز کردم و خود را در صف منظم هزاران هزار خسته ی دیگر دیدم که همه ساکت بودند و منتظر. انگار اتاق انتظار بود. و شادی در چهره ی همه موج می زد. به گمانم امروز ، همگی پشیمانند.

 صدایی بلند ، زیبا ، شیوا ، رسا ، سکوت را شکست. صدا آشنا بود. می شناختمش. صدای تو بود که کم کم فراموش می کردم. سوالی پرسیدی که همه در دلشان خندیدند و منظورت را نفهمیدند و خواسته و ناخواسته جوابی دادند که می خواستی و ناگهان خود را در دنیایی دیدند که اول بزرگ بود ، ولی روز به روز کوچکتر شد و روزی فرشته ای ، یکی از همان دوستان قدیمی ام ، در دفتر خاطراتش نوشت ، متولد شد! و احتمالاً اکنون می نویسد ، پشیمان است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:42  توسط روح اله سلیمانی  |